موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده :happy autmn
تاریخ:چهارشنبه 10 تیر 1394-02:58 ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هشتادمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:سه شنبه 3 مرداد 1396-06:29 ب.ظ

یا رب




+خوش به حال دل هر مرد که دختر دارد

کِی تواند پسری دخمل بابا بشود؟





نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و نهمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1396-07:01 ب.ظ

یا نور النور


عکس و تصویر دستبند:) هدیه های جشن پنج شنبه^…~ #پاییز_ن #خاطره #اول_مرداد



روز دختر مبارکت بانو!
پدر تو چه کوثری دارد

بنویسید حضرت کاظم.ع.
چه عزیزی، چه دختـــری دارد




+دخترای وبلاااااگ روزتون خیلی بسیار بسی مبارک!




+یه عالمه اتفاق عجق وجق افتاد که حرف زدن درموردشون حتما غر غره!
احتمالا کسی هم حوصله خوندنش رو نداره!
اما بازم چند تاشو احتمالا تو پست بعدی مینویسم!
اعصاب خوردی های امروز من!



+یه مدته زیاد تو گوشی و کامپیوتر میرم...
و همه چی م اگه انقد تو اینا نرم بهتر میشه!!
میتونم کلی کتاب بخونم، کار هنری کنم، نقاشی کنم، قرآن حفظ کنم، نرمش کنم و بعد فرم هامو تمرین کنم و...




+دلم میخواد یه چیز بخورم! اما چیزایی که داریم و نمیخوام بخورم!!
تازه از باشگاه برگشتم و حوصله آشپزی کردن رو ندارم.



+لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی


(2مرداد 96 - پاییز.ن)

پ.ن: دستبند های توی عکس، یادبود های جشن روز دختریه که پنج شنبه ا.ا میخواد بگیره. دیروز رفتیم با بچه ها درستش کردیم....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و هشتمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-11:22 ب.ظ

یا من هو عزیز بلا ذل


{کلیک}



سلمان - خیلی وقتاهم باز شدن گره کار به دست خودمونه .فقط باید درست قدم برداریم، ولی ترجیح می دیم به خواست هوای نفسمون عمل کنیم. به نظرتون تو چنین شرایطی درسته از امام معصوم توقع کرامت داشته باشیم؟!...باید خودمون رو درست کنیم...رفتار خودمون رو...معجزه باید درون ما اتفاق بیفته.

دستش را روی چهارچوب در می گذارد و می گوید :« توی قلب ما ؛ همون جایی که حرم خداست .»



{پنج شنبه فیروزه ای _ سارا عرفانی _ فصل هفت }


پ.ن:چند تااز برگه های کوچیکی که قسمتای قشنگ کتاب ها رو توش مینویسم تو عکس هست :)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و هفتمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-06:13 ب.ظ

یا من هو قاض بلا حَیف
ای که قضاوت کنی و خلاف حق نداری


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/20170716_120042.jpg


سلام
عکس بالا هم از مجموعه عکس های سفر قبلمونه:)



+چقدر از عکس گرفتن خوشم میاد. صدای دوربین، صدای تنظیم کردنش، صدای شاتلش ، حالت های مختلف عکس برداریش، همه لذت بخشه برام!



+در حال خوندن دوتا کتابم! اینبار نمیخواستم همزمان بخونم! نمیدونم چرا این مدلی میشه همش
یکیشو قبل از رفتنمون به سفر شروع کرده بودم و یکیشو تو سفر دانلود کردم فک کنم!
کتاب چاپ شده ای که میخونم، گلستان یازدهم هستش!
تو سفر وقبل اون کلی عکس قشنگ ازش گرفتم برای اینکه معرفیش کنم!
بعد هم تصمیم دارم رویای نیمه شب رو معرفی  کنم!




+امروز باشگاه نداشتیم. دوشنبه باید برای ماه جدید ثبت نام کنیم!



+فردا رزق و یاد بود روز دختر و میخوایم بریم درست کنیم! من عاشق این کارهام!
امیدوارم خوب پیش بره و وقتمون به بطالت نگذره!
هردفعه که میخوایم یه کار جدید و انجام بدیم اولش یکم گیج میخوریم بین کارها! یک ساعت آخر همه سریییییییع کار میکنن که تموم شه!!




+پنج شنبه جشن روز دختر داریم.



+دخترا! روزمون پیشاپیش مبارک



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی


(31 تیر96-پاییز.ن)



پ.ن: این نوشته، پر بود از روزمرگی هام! اصلا خوشم نمیاد از این نوشته ها! اما واقعا دلم تنگ شده بود برای پست گذاشتن!


پ.ن2 : متولدین تیر! خیلی از آشناهامون که تیر ماهی بودن رو خیلی دوست داشتم!
میگن تیر، کلی  تولد افراد قشنگ و رنگی زندگیم توذهنم بولد میشه!


پ.ن3 : بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین!
حس میکنم جوونیم داره خیلی خیلی سریع سپری میشه و ازش استفاده نمیکنم!


پ.ن4: همیشه مشکل دارم با اینکه به دیگران بگم بیان ازم عکس بگیرن! از این عکسای مخصوص وبلاگ که چهره ام پیدا نیست میگم!
اولا که خیلی ها ای که بهم نزدیکن، حوصله ندارن!
ثانیا که عکس، اونی نمیشه که من میخوام!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و ششمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1396-03:40 ب.ظ

یا مَن هو صَمَد بلا عَیب

{کلیک }


سلام
شهادت امام صادق علیه السلام رو تسلیت میگم بهتون



+دیروز برگشتیم...تو کل مسیر خواب بودم! و وقتی رسیدیم خونه همچنان خوابم میومد و خوابیدم! بعدشم که ساعت باشگاه شد! به زور و کشون کشون خودمو رسوندم باشگاه :) وقتی برگشتم هنوز خوابم میومد:|
هرکسی یه استعدادی داره دیگه! استعداد من تو زمینه زیاد خوابیدن تازه شکوفا شده!

+بهار نیومد باشگاه :/
خیلی نارحت میشم از بدقولی :/ خیلی منتظر بودم :/



+امروز واسه اذان ظهر رفتیم مسجد نزدیک خونمون، هیئت داشتن، عزاداری و سخنرانی
خیلی خوب بود جایتان خالی




لحظاتتون پراز یاد خدا علی علی


پ.ن: عکس بالا، عروسک خواهرم...
عاقا مدت ها از این عروسکا دوس داشتم! اما دلم نمیومد چیزی و بخرم که لازمش ندارم و به نظرم چندان کاربردی نداره!
دیدم خواهر جان دوس داره براش خریدیم! همون روزی که رفته بودیم عروسک فروشی!
حالا که این عروسک و داریم، میبینم که کار خوبی کردم نخریدمش! خیلی هم دوسش ندارم :/




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتادوپنجمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:دوشنبه 26 تیر 1396-03:26 ب.ظ

یا الله





به بههههه دوستای خوب مننن
چقدر دلم هوای راحت تو وباتون گشتن و هی پست و کامنت گذاشتن کرده!
برگردیم خونه یکی از کارایی که میکنم گشتن تو وبلاگاتون و همه  پستا رو کامنت گذاشتنه!
فک کنم یه 4 ساعتی وقت ببره!



+عاقا دیروز برادر دامادمون موتور چهار چرخشو آورد تا سوار شیم یکم موتور بازی کنیم:)
منو خواهرم و دوتادایی هامو مامانمو دختر دایی و دامادمون و محیا کوشولو و آبجیم همگی رفتیم تو حیاط بازی!!
تو حیاط خیلی بزرگ نبود که باید دور میزدیم.
بعد که مهمونا رفتن خودمون رفتیم تو خیابون موتور بازی!!! 
تاحالا موتور سوار نشده بودم. البته هنوزم موتور دوچرخ که سوار نشدم! بسی دوس دارم اونم امتحان کنم!
اگه میشد اونم راحت یاد گرفت چه کیفی میداد!
ولیییی عجب کیفی داد!
من سوار میشدم، یه دفعه گازشو میگرفتم تا ته، با سرعت میرفتم باد بخوره تو کله ام
دامادمون هم میگفت یاعلی! انقد سرعت نرو!!
دور یه فرمون بلد نبودم. یکم دنده عقب میرفتم دوباره دنده جلو! دور دو فرمون میرفتم فقط! انقدم کیف میکردم تند تند این دنده رو از جلو به عقب تغییر بدم!!!
خلاصه سوار این موتور چهار چرخا شدن یه حسی به آدم میده مثل حس تانک سواری گمونم!
البته تاحالا تانک سوار نشدم! اما احتمالا یه همچی حسی باید داشته باشه! با ابعاد بزرگتر و سرعت کمتر!




+بعدم رفتیم پیاده روی. منو دوتا خواهرام و مامانم و محیا
محیا با سه چرخه اش اومده بود. دوچرخه رو هم برده بودیم نوبتی سوار میشدیم.
و من به نظر خودم بهم ظلم شد...کمتر سوار شدم
خیلی کیف داد. عکس گرفتیم و بازی کردیم و اینا
و اما برگشتن از پیاده روی! مصیبتی بود عظما!! محیا از سه چرخه بازی خسته شده بود! آبجی هام چون خواهر بزرگم کار داشت زودتر برگشتن. منو مامانم و محیا موندیم! محیا میرفت بغل یکیمون، اون یکی سه چرخه رو میاورد!
آوردنش هم مصیبت بود. باید از این دسته ها که بچه رو هل میدن و میگرفتیم دستمون سه چرخه هه رو هل میدادیم، دسته هه کوتاه بود کمرمون درد گرفت :/
اما با همه اینا کلی خوش گذشت!
تصمیم داشتیم با آبجی بزرگم که وقتی اومدیم اینجا با هم ماندالا بکشیم.. نمیشه اصلا! همش کار داریم! این بازی ها و اینا هم گه گاه پیش میاد!
البته الان میخوایم بریم جای دیگه! تازه اونجا نت هم نداریم! و من از فکر کردن به اونجا حوصلم سر میره!
نه چون نت نداریم... چون بسی بیکاریم اونجا. هیچکاری نمیشه کرد!
البته دوتا کتاب همراهمه و چند تا رمان تو گوشیم
پس احتمالا بیکار نمیشم





لحظاتتون پرازیادخدا .علی علی
(26 تیر 96 - پاییز.ن)


نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و چهارمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-10:19 ب.ظ

یا کریم


سلاااااام!
خوبین؟؟


+اومدیم سفر... جایتان خالی خوش میگذره
محیا بیست و دوم تولدش بود.
برا تولدش گیفت یادبود تولد دوسالگیش درست کردیم دادیم مهمونا.
کیکش هم خوشمزه بود
با نمد و اینجور چیزا براش ریسه صورتی یاسی هم درست کردیم. بادکنکاشم صورتی بنفش بود
کلا تولد خیلی دلنشینی بود...


+امروز منو دوتا از خواهرام رفتیم حیاط خونشون...بدمینتون بازی کردیم، فرم های تکواندو زدیم، بعدشم مسابقه طناب زنی گذاشتیم بین خودمون!
تو هیچ کدوم از دور ها من نبردم
از اونجایی که نبردم، تصمیم گرفتم بیشتر تمرین کنم و تو مسابقه بعدیمون ببرم!! همچین میگم انگار مثلا سابقات المپیکه!!




لحظاتتون پر از یاد خدا. علی علی

(23 تیر ماه 96-پاییز.ن)


نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتادوسومین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1396-09:06 ب.ظ

یامعید



آنکه بی برق کند جان مرا شارژ کجاست؟




#اعصاب_خوردی:/


نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و دومین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:شنبه 17 تیر 1396-08:21 ب.ظ

یا مدرک الهاربین



امرووووز
اندر احوالات باشگاه.
خوب بود. پومسه و تکنیک کار کردیم. خییییلی چسبید!
بهار نیومده بود باز هم :/


{ای مهربان من!
تو کجایی و من کجا؟ }



رفتم امروز حوزه. آخرین نمره هم اومد. 20 شدم. خیلی کیف کردم:)
استاد نظام خانواده مون امروز بود. وای چقد خوشحال شدم دیدمش:) چقد :)



+امروز که بچه هایی که اومده بودن برا مصاحبه رو میدیدم، به روزای اول خودمون فکر میکردم!
انگار در و دیوار هم نو شده بود! رفته بود به اون روز اول!
چه زود گذشت این دو ترم!



+بهش میگم خسته نباشید واسه کنکور :)
با نیشخند میگه مرسی!
و من هرباااار تصمیم میگیرم با این طرف حرف نزنم اصلا!! اما نمیتونم!!
البته خیلی بار ها تونستم! اما بعضی چیزهارو بازم حس میکنم باید بگم بهش!


+کتاب جدید گرفتم از کتابخونه حوزه... جیییغ جییییغ

لحظاتتون پر از یاد خدا. علی علی

(17 تیر 96 -پاییز.ن)





نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتاد و یکمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:جمعه 16 تیر 1396-04:37 ب.ظ

یا ظهر اللاجین


عکس

شهاب:« همه اش از دم شوخی بودا...به دلِ نازکت نگیری یه وقت! همه اش از اول تا آخر...
وگرنه من کی باشم که بگم موهاتو بزنی یا نزنی...
 آقا سلمان ! به این ژست هایِ مدیریتی نگاه نکن! اینا برا بقیه س . تو برام با عالم و آدم فرق می کنی. حالا حالا ها باید کفشاتو واکس بزنیم و جفت کنیم تا یه روزی عشقت بکشه و حرفای دلتو بهمون بگی و از حکمت کارایی که می کنی برامون حرف بزنی!»


از کنارش رد می شوم. می گویم:« جمعش کن! دوباره زد اون کانال... حالم بد شد!»

- راست می گم به امام رضا!



{پنج شنبه فیروزه ای - سارا عرفانی - فصل پنج}



پ.ن: بریده کتاب گذاشتن خیییییلی دوس دارم:))
پ.ن2 : خود عکسشو کپی میکنم اینجا، برعکسش میکنه! نمیدونم چرا! مجبور شدم لینک بذارم!
پ.ن 3 : عکسو خودم گرفتم:)







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفتادمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:جمعه 16 تیر 1396-04:27 ب.ظ


یا غایه الطالبین


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/DSC_0045.jpg


تو زندگی هر کس باید یک نفر باشه که بشه براش کتاب خوند.
آدما باید بلند بلند برای هم کتاب بخونن تا حس کنن توی دنیای خصوصی هم شریکند و تنها نیستن!










+این جمله بالا یه عالمه حس خوب میریزه تو قلبم.. کلی حس اکلیلی از کلی خاطره قشنگ بلند بلند با دوستام کتاب خوندن!
زهره و خانومی عزیزم..
یادمه یه داستانی نوشته بودم، برا خانومی میخوندم. وقتایی که نمیشد خودم بخونم میگفتم ببره بخونه بیاره بعدا برام.
میگفت نه! مزه داستان به اینه که تو بخونی، تیکه های خنده دارش باهم بخندیم، تیکه های احساسی باهم ذوق کنیم. تیکه های غمگینم دوتایی نارحت شیم!
چقد دلم تنگ شده واسه داستان خوندن با این دو نفر!
واسه زهره داستان که میخوندم، خیلی قسمتاشو میگفت ینی چی کار کرد؟ و من باید براش اجرا میکردم!
انگار تئاتر بود.
چقد میخندیدیم!
زهره شنونده خیلی خوبی بود برا داستانام.
یادمه مثلا نیم ساعت مینشست تو ایستگاه اتوبوس خونه ما، تا قبل اینکه اتوبوس بیاد، یکم دیگه بنویسم و همون یکم و بخونم براش!!


پ.ن: عکس رو خودم گرفتم! میدونم تاریکه و با کیفیت هم نیست:))
شب بود.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شصت و نهمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:جمعه 16 تیر 1396-01:10 ب.ظ


یامالک یوم الدین


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/DSC_0052.jpg



جیییییغ به به
چه همه عروسک!
یکی از عکسای دیروز...



+یادتونه گفته بودم قبول نشدم تو یه مصاحبه ای؟
الان زنگ زدن گفتن قبول شدم!
و من هیچ جوره نمیتونم حس کنم که میتونم به این جمع اعتماد کنم!
این چندمین موردِ بی نظمی و مسئولیت پذیر نبودنشونه که دارم میبینم.
و من هنوز نمیدونم چی قراره بشه!
اول که فکر میکردم قبولم برنامه ریزی کردم. کلی شکل دادم به زندگیمهو گفتن قبول نشدم. همه چی خراب شد.
بعد الان دوباره گفتن قبولی! همه برنامه هام ریخت بهم! کلاسایی که براش برنامه ریزی کرده بودم.
قرار هایی که گذاشته بودم..
همه  چی.
از یه طرف هم شدیدا دلتنگ امام رضا.علیه السلام و مشهدم!
خصوصا با خوندن کتابِ " پنجشنبه فیروزه ای"



لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی

(16 تیر 96 - پاییز.ن)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شصت و هشتمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1396-08:53 ب.ظ

یا رب العالمین



امروز رفتیم اول با خواهر کوچولو جان جلسه ای ک من داشتم
حوصلش سر رفت
بعدشم رفتیم بازار. ما دونفر و خواهر بزرگ جان و دامادمون...
میخواستیم برای تولد محیا که نزدیکه هدیه بخریم.
کلی قسمت اسباب بازی هارو گشتیم.
آخرم منو خواهر کوچولو عروسک خریدیم.آبجی بزرگه ام ان شاءالله راهی مشهد هستن. قرار شد از همونجا بخره براش که تبرک باشه:)
خیلی خودم عروسکاشو دوس دارم:)
خدا کنه خودشم خوشش بیاد!
دوسالش میشه 22 تیر




+قدم زدن بین این همه عروسک، واقعا لذت بخش بود. خیلی کیف داد!
تو یه مغازه هم به مغازه داره گفتم اجازه هست سلفی بگیرم؟ و با پس زمینه یه عالمه عروسک خوشگل سلفی گرفتم!
عکس عروسکارو خالی کنم از گوشیم، میذارم وب:)





+امروز هم فاطمه محمود سرش شلوغه هم بهار :)


+امروز کنکور ریاضی ها تموم شد :))
خسته نباشییییید
تجربی های عزیز! موفق باشید!
دوتا از فامیلامون تجربی ان. تو دوستا هم که زیاد!
محدثه عزیزم.. و دوستای خوب دیگه، دعاتون میکنم! انشاءالله بهترین نتیجه هارو بگیرید:)



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
(15تیر96- پاییز.ن)


نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شصت و هفتمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-08:12 ب.ظ

یا من له نعوت لا تغیر
ای آنکه نعمت هایش تغییر نکند





نمیشه انتظار داشت
نباید انتظار داشت!
باید راه رو شروع کرد، ایراد شناسی کرد!
باید ببینیم هرکدوممون، تو درونمون چه ایرادایی داریم، بعد شروع کنیم به درست کردنش.به اصلاح


{شروع کن، یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من}


و من فکر میکنم شروع درست، اصلاح ایراد های خودمونه!
اینکه من شروع کنم از یه جایی که توش  نقطه ضعف اساسی ندارم؛ اشتباهه!
اگر فقط کار های خوبی که قبلا می کردم و بیشتر کنم و کارهای بدی که نمیکردم و برا خودم یاد آوری کنم مثل گول زدن خودم می مونه!
مثل این میمونه یه دختر چادری، بگه برای رشدم، از حجاب شروع میکنم!
نمیدونم. شاید هم شما این نظر منو قبول نداشته باشین!
اما برای من این نوع شروعا، که چند بار هم داشتم، فقط درجا زدن بود.
باید از نقطه ضعف شروع کرد و مسائل دیگه رو هم درکنارش داشت....



+من میتونم؟؟
امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند از هر چیز میترسی خودتو در وسط اون کار بنداز...(نقل به مضمون)
باید شروع کرد.....



این پیکسل ــم  سوزنش افتاد:(
تنها پیکسلی بود که خودم خریدم بقیش یا جایزه است یا هدیه! باید برم دوباره یه پیکسل با همین مضمون بخرم...








لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی
(14 تیر 96 - پاییز.ن)

پ.ن: امروز تولد حدیثه است...........................................................................
تولدت مبارک:) هرچند تو این هارو هیچ وقت نمیخونی:))



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شصت و ششمین

نویسنده :happy autmn
تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-10:54 ب.ظ

یا من له ثناء لا یحصی
ای آنکه ثنایش شمرده نشود




دنبال صوت سوره واقعه ای می گردم که یکی از مربی های ا.ا چند سال پیش داده بود با اون ، حفظ کنم این سوره رو.
چقدر این صوت رو دوست داشتم!
استاد غامدی، پرهیزگار،امام جمعه، شاطری، العفاسی، خلیل الحصری و چند تای دیگه رو شنیدم، نبود
یه صوت خیلی قشنگ سوره واقعه!
صدای قاری تقریبا جوون بود. تن صداش تو مایه های استاد غامدی بود.
شما نمیشناسین؟


نوع مطلب : خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :93
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...