بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 02:58 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا نورا لیس کمثله نور

عکس و تصویر ای دوست، بیا رحم به تنهایی مآ کُن:) دستخط:) عکاسی:) #پاییز_ن #paeez_n



سلام دوست جونی هااااااااااااااام

یه سلام پر از لبخند



مُکالمه نوشت:

زهرا: ماجرای نیمروز عالیییییییه الان از در سینما اومدیم بیرون

من: جیییییییییغ زهرا . خییییییییلی دوس دارم ببینم!



همون لحظه که زهرا این پیامو بهم داد، تلوزیون داشت تبلیغشو نشون میداد. فک کنین من دیگه چقد دوس دارم ببینم!




+فردا انشاءالله میریم سفر

باید برم ساک ببندم.

یه مدت احتمالا نمیتونم پست بذارم. اما میتونم سر بزنم. پست گذاشتن با گوشی سخته خیلی

اگر بتونم که با لب تاب خواهر میام خاطره هم میذارم.






لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی



(1 فروردین-پاییز)



پ.ن: عکس: دستخط خودم.



طبقه بندی: تصاویر، خاطره، آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،

تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا نورا قبل کل نور


عکس و تصویر


سال 96 اومد:)



+آخرین روز سال بهار با پستی که گذاشت غافلگیرم کرد:)


+از تعطیلات بدون اتفاق خسته شده بودم، به نگین میگم خسته شدم،

میگه پاشو با آبجیت برو بیرون خب!

میگم همه جا تعطیله و اینا...

آبجی کوچولو جان رفت سر پنجره، جلو خونمون یه پاساژه. میگه:« ویتامینه بااازه. »

میگم بریم آبمیوه بخوریم. شیر موز پسته

هیچی دیگه. از مادر جان اجازه گرفتیم رفتیم شیرموز پسته!

رسیدیم جلو مغازش، خواهر کوچولو جان از این بستنی اسکوپیا دید، میگه من بستنی میخواااااام

هیچی دیگه. گفتم مثل هم بگیریم:) دوتامون بستنی اسکوپی گرفتیم. یکیمون با خامه یکی با سس شکلات

مهمونم کرد:)

من عاشق مهمون شدن اینجوری ام:)

اما جدن باید یه وقت دیگه منم یه چیزی مهمونش کنم:)


نگین ممنون

آبجی کوچولو جان سو ماچ ممنون

از یکنواختی در آمدیم. خداجان شکر






+دستپخت عااالیه

امروز مهدیه اول بود، فروغی دوم، تارا سوم. و من چقدر دوس دارم از این گروه فروغی و تارا برن بالا....

مهدیه رو نمیشناختم. امروز از کارش خوشم اومد

آخ یکیشون به جای شکر تو دسرش اشتباهی نمک ریخت!!! سرآشپز سروش خورد دسرشو اینجوری شد یهو

مسابقه دهنده ها

من





+عکس بالا چقده نااازه

عاشقشم :)





اینم اولین خاطره 96

96 ای که اومده... تحویل داده شده، اما هنوز 95 ایم:)




(30 اسفند95-پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

تاریخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 09:18 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یامجزل العطایا




مولای من احساس می‌کنم نباشیدبهارنیست.....
                                                                       سال نو یعنی تو



سلاااام:)))))))

اخرسالی گفتم یه پست بزارم!

سلام به همه ی دوستانی که جدید اومدن!البته بنظر من جدید!!قلم من می پاییز خوب نیس،ببخشیددیگه



ازهمگی التماس دعادارم...ان شاالله که سال پربرکتی داشته باشید....دعابرای ظهور سرورمون و سلامتی رهبرعزیزترازجانمون فراموش نشه




فعلا


+مرددم که توباعیدمیرسی ازراه
ویابه یمن قدوم توعیدمی آید؟!



تاریخ : یکشنبه 29 اسفند 1395 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : happy spring | نظرات
یا نور کل نور


عکس و تصویر بکوب لایکــــــــو


سلااااااام




+رفته بودم خاطرات پارسال....

پارسال 168 تا خاطره گذاشتم... امسال شاید این آخریش باشه. اگر آخری باشه، میشه128 تا خاطره:)




+عید همگی مبارکــ :)



+دیشب کتاب کوچیک پشت صحنه سفر رهبر به ایساتیس رو تموم کردم. یه قسمتاییش گریه کردم...خیلی قشنگ بود

امروز هم راهیان علقمه رو تموم کردم. عه..5 تا کتابم تموم شد:)

حالا میرم سراغ فوق برنامه.

امیدوارم نامیرا رو هم به زودی تمومش کنم دیگه:)

زیاد نمونده... دوستش دارم و خیلی جای فکر کردن داره.

بریم سفر احتمال خیلی زیاد دیگه زیاد کتاب نمیخونم.یعنی وقت نمیکنم.






+دوس داشتم تعطیلات خییییلی خوش بگذره. تا الانشو کار چندان جذابی نکردم.

منظور کارهای خاصه. کتاب خوندن و فیلم دیدن جذابه. خیلی... اما خاص نبودن به نظرم.

هموناهم در شرایط خوب خاص میشن ها... اما شرایطم اون جوری نبود.نمیدونم چطور منظورم رو بیان کنم:/





+یادش بخیر قبل شروع شدن تعطیلات چقدر با بهار برنامه میریختیم که بریم بیرون. یه بار با زهره و لیلا، یه بار با فاطمه محمود...

هیچکدوم عملی نشد. خیلی سرش شلوغه

البته اگر شرایطش بود هم احتمالا خانواده ها اجازه نمیدادن.




+بچه ها فردا سال تحویله یا پس فردا؟



+امروز سورپرایز دستپخت شرو میشهههه جیییییییغ مسابقه بین همه برتر ها ی همه این 17 دوره سال 95

جیییییغ

به افتخار علیرضا فروغیییی

شایان شمس

بین اون گروها که دیدم این دوتا رو بیشتر کارهاشونو دوس داشتم. خصوصا فروغی که اسطوره آشپزی بود. انقد خاص بود کارهاش و همه نکات و رعایت میکرد یه بار فرانسوا گریه کرد با خوردن دستپختش!

همه نکات رو هم رعایت میکرد








لحظاتتون پرازیاد خدا......علی علی

(29 اسفند 95 - پاییز.ن)



دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد:)









طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

تاریخ : یکشنبه 29 اسفند 1395 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا مقدر النور

عکس و تصویر



سلااااام

+دیشب ارمیا رو شروع کردم... و امروز تموم!

هرچند هنوز قیدار تو ذهنم یه چیز دیگه است، و ملموس تر از علی فتاح و ارمیا معمر، اما دوستش داشتم. زیاد.خیلی زیاد

خصوصا اوایلش که از خاطرات جبهه شون میگفت:)

خصوصا خاطراتش با مصطفا  ....



+تو همه کتابای امیرخانی به گمانم باید یک مصطفای خوب پیدا کرد!!

درویش مصطفایی، مصطفایِ شهیدی.......

به نظرم اسمِ کوچک آقا سید گلپا هم حکما باید مصطفا باشه:)




+عجب قلمی داره این مرد! بعضی قلم ها اکلیلی ان.

مثل قلم امیر خانی، مثل قلم نادر ابراهیمی....

ای جان ای جان

اینا رو میخونم قلبم برق میزنه... و تاپ تاپ میکنه! چقد خوبن کتابا...چقد خوبه که میتونم بخونم. چقد خوبه همچین کتابا و نویسنده هایی داریم...





+یه عکس نه چندان قوی که قبلا ها دوستش داشتم. الان که دیدمش دیدم دوستش ندارم دیگه زیاد!

اما خب ...چون آپلود کردم اینجا هم میذارم

کلیک



+کل قسمتای برگزیده کتابی که ازکتابای امیرخانی نوشتم؛ 6 تا از منِ او ، 6 تا از داستانِ سیستان،8تا از قیدار و 8 تا از ارمیاست

این یه قسمت از ارمیا که از بین قسمتایی که نوشتم شانسی برداشتمش برای تایپ تو اینجا:




کتاب نوشت2:

خاک های بهشت زهرا مثل خاک های جنوب اند.این شاید به خاطر به خاک سپردن بعضی آدم ها در بهشت زهرا باشد.
آدم هایی که گوشت وپوست و استخوان شان از خاک جنوب ساخته شده است.
بوی خاک های جنوب را همه حس می کردند.خاصه آنهایی که لباس های خاکی و سبز تنشان بود، خاصه آنهایی که با ویل چیر آمده بودند!


ارمیا-رضاامیرخانی-فصل بیستم





لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(28 اسفند 95 - پاییز.ن)



پ.ن: تصمیم داشتم تو تعطیلاتی که داریم حداقل 5 تا کتاب غیر درسی بخونم. تا الان بچه های کلاس خانم جولز-صد دقیقه تا بهشت و ارمیا رو خوندم. پیش به سوی 2 کتاب دیگر:)



پ.ن2: چگونه می گذرید از کسی که دیگر نیست؟ خوشا به حال شماها که دل نمیبندید



طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، متن های زیبا، خاطره، تصاویر،

تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا نور النور







سلاااااااااام

واسه گذاشتن این عکس یکم دیره:) خیلی کم:)

پاییز اینا رو کشیدم و نوشتم. اما الان آپ کردم.




+امروز شیرینی پختم:) پاپاتیا... یه شیرینی ترکیه ای هستش. سرچ کنین طرز پختش میاد، بپزین.آسونه و خوشمزه و خوشگل




باز هم کار دارم و باید برم




شبتون پرازیادخدا.علی علی



(26 اسفند 95 - پاییز.ن)


تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا قریبا غیر بعید



http://photos03.wisgoon.com/media/pin/photos03/images/o/2017/3/13/18/1489416228471316.jpg



سلام:)



+ساعت اول، فقه

آخر کلاس رفته بودیم دور استاد جمع شده بودیم خدافظی و طلب حلالیت و این حرفا. یه چی گفتیم خندیدیم. یکی همینطور که میخندید زد رو کتف من. برگشتم ببینم کیه؟ دیدم استاده!





+ساعت آخر، سیره حضرت زهرا سلام الله علیها

استاد خاطره های قشنگ گفت از زندگی حضرت زهرا-سلام الله علیها- اولش هم ماجرای غصب فدک رو کامل شرح داد. آخرش دیگه اشکمون دراومد.





+ساعت آخر تر از آخر

رفتیم برا خدافظی! یه بنر هست، چسبوندن نزدیک ورودی. روش قاصدک کشیدن و اینا. قرار بود هرکس عکس شهیدی که باهاش ارتباط نزدیک دلی داره بچسبونه اون رو. همون اوایل عکس شهیدِ " میثم "  نامی رو چسبوندن. قیافه خیلی معصومی داشت. دیروز بود گمانم که فهمیدم این عکس بچه مدیریت حوزمونه که شلمچه شهید شدن. بگذریم از سوال پیچ کردن و خاطره پرسیدنای امروز من!






+پایان آخرین روز 95 در حوزه

رفتیم سر کلاس وسایلو بگیریم بریم ، دیگه تموم شده بود کلاسا. بهار زنگ آخرو نمونده بود. جلسه داشت ا.ا ، رفت. منو الهه و فاطمه سادات بودیم. با گچ رنگیای من یادگاری نوشتیم. خیلی کیف داد. زیاد!



+ساندویچِ روز آخری!

بعد تموم شدن سه تایی رفتیم ساندویچی سلف سرویسی که نزدیک حوزه بود ساندویچ خوردیم. عالی بود ینی ها... فاطمه سادات! تبحر خاصی داشت تو ساندویچ گرفتن!!! الهه البته زیاد خوشحال نبود . فک کنم مشکلاتی پیش اومده تو زندگیش. میشه دعا کنین ؟ من هم دعا میکنم..





+باشگاه

امروز فقط دویدیم و اینطوری خودمون و گرم کردیم. بعدش بازی کردیم. وسطی... پانتومیم... بعدشم عکس گرفتیم... خیلی خوب بود ..................
هرچند که حسن ختام نداشت و این روز قشنگم، که نزدیک بود تبدیل شه به یکی از روزهای طلایی، تبدیل شد به یه روز سبز چمنی. خیلی دوسش دارم. اما طلایی نیست!



+مریم:

کلا ست بودیم امروز. دوتامون لباس نپوشیده بودیم. تو بازی ها هم هم گروه بودیم. خیلی حال داد:)





لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(25 اسفند 95  - تتمه سال 95:) - پاییز.ن)


پ.ن1:قطعه ای از کتاب نوشت:


خانم جولز گفت:« الیسون! تو امروز یک راز خیلی مهم را فهمیدی و من نمیخواهم به بچه های دیگر بگویی.حتی به راندی.»
الیسون پرسید:«چه رازی؟» او حتی نمی دانست که یک راز را فهمیده، در حالیکه عاشق راز بود!
خانم جولز گفت:« تو فهمیدی که بچه ها واقعا باهوش تر از معلم هایشان هستند.»
الیسون گفت:« این که راز نیست! همه می دانند.»

کتاب: بچه های کلاس خانم جولز
نویسنده: لوییس سکر
مترجم: سپیده خلیلی
داستان 23 - الیسون



پ.ن2: عکس و خط-به وسیله پاییز:) 
شکلک های ساده,شکلک های بامزه,شکلک های پراستفاده,شکلک های مورد علاقه


عکس و تصویر خطاطی و عکاسی من:) #paeez_n #me



طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، متن های زیبا، خاطره، تصاویر،
برچسب ها: عکس و خط، کتاب نوشت، لوییس سکر، خدافظی، ساندویچ،

تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا شاهدا غیر غائب


عکس و تصویر ‏هر روز اَبَدیّت خود را می سازیم... امروز هم گذشت و فردا در راه است




+امروز ساعت 9 بیدار شدم! آقای پدر با موتور رسوندم حوزه.

ساعت اول و نرسیدم. و این شد اولین جلسه غیبت من سر کلاس نحو!





+بهار سرما خورده.... حالش خوب نبود. طفلکی:(



+امسال تقریبا چهارشنبه سوری آرامی بود.......

الحمدلله







+نه خوشحالم، نه نارحت! در حقیقت حس معمولی همیشگیم وقتی اتفاقی نیفتاده رو دارم.

فقط یه مقداری خسته ام. ادبیات و تجوید نفس گیره... به خاطر همین دوتاهم که شده دوس دارم سه شنبه ها همش غیبت کنم!




+فاطمه سادات امروز خداحافظی کرد...داره میره کربلا....

وقتی راهی شد، تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم. و تو همون زمان کوتاه رفتنش چقد جاش خالی بود:(






+از تبعیض افرادی که به یه جایی رسیدن،( هرچند اون جا، جای کوچیکی باشه! ) متنفرم!

از بچگیم از تبعیض بدم میومد.

حالا اون فرد میخواد مدیر باشه، یا ناظم ومعلمای بچگیام، یا تو هرجای دیگه!

چه نسبت به دیگران باشه چه دوستای خودم، و چه حتی خودم!!!

یه معلمی بود،(راهنمایی بودم) نسبت به من تبعیض قائل میشد. باورتون نمیشه که چقد عذاب وجدان میگرفتم!





+یکی از بچه ها شیرینی نخودی خانگی آورده بود میفروخت. یکی دیگه ازش خرید، باز کرد بخوریم، به عنوان تست!

کل جعبشو همه خوردن تموم شد! البته دیگه به وسطاش رسید خودش گفت این برسه به روح پدربزرگم. کلش رو بخوریم.






لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(24 اسفند95 - پاییز.ن )



+امروز صورتی کمرنگ بود...



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها: یه روز معمولی، صورتی کمرنگ، شیرینی نخودی های فاطمه، شوخی نرگس با شیما:|، تاخیر،

تاریخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا ناصرا غیر منصور

عکس و تصویر انداخت خیالت ز کجایم به کجا ها... #بیدل_دهلوی #پاییز_ن #paeez_n



سلااااااام


+فکر میکردم امروز نمیاد.

اما اومد. واقعا غافلگیر شدم.. با اینکه خوابش میومد. با اینکه دیروز 1 ساعت خوابیده بود فقط!

سر ساعت پژوهش قرار بود بریم کتابخونه، 20 صفحه از کتاب دلخواه گزارش بنویسیم.

چه کیفی میده! که کتابو انتخاب کنی، بین ردیف قفسه ها بشینی، بوی کتاب و برگه ها بیاد.

و دورت و یه عالمه کتاب که انتخاب کردی گرفته باشه!

البته بهار خلاصه ننوشت و خوابید:) من هم اینبار مزاحمت ایجاد نکردم:) مث یه بچه خوب گذاشتم بخوابه!

بچه ها.... عکس بالا رو به خاطر شما نوشتم:)



صالحه-لیلی-فاطمه-پسته-زهرا-خودمو بهار-نگین




+فاطمه سادات هم کربلا رفتنش یهویی جور شد. واقعا باورم نمیشد وقتی بهم گف! فک میکردم داره شوخی میکنه!




+دلم برا کوثر تنگ شده. گوجو گوجو...


+خانومی....چقد چت امروزمون خوب بود.





لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(23 اسفند95-پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها: گچ بازی، روزای آخر سال،

تاریخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
عکس و تصویر چای مینوشم بدون تو ولی دلچسب نیست! خاطراتت دائما سر می رود از استکان:( #فرشته_خدابنده ...


چای مینوشم بدون تو ولی دلچسب نیست

خاطراتت دائما سر میرود از استکان

#فرشته_خدابنده





#:)



طبقه بندی: تصاویر، متن های زیبا، شعر،

تاریخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
زد خاطرمو حذف کرد. و من باز بهش اعتماد کرده بودم و قبل ارسالش کپی نگرفته بودم از خاطره قشنگم.......







مسخره



تاریخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا مالکا غیر مملوک


عکس و تصویر




سلااااااااام


+امروز خواهرم اینا برگشتن خونشون.

چقد من دوس دارم زودتر عید شه! هیچی نشده همچین فضای عید افتاده به جونم حال ندارم درس بخونم!




+بهار هم خاطره هاشو میفرسته بهم تو تلگرام

میخونم و لبخند میزنم. چقدر دوس داشتم پیششون باشم...




+شنبه خیلی خر است..خیلی ها!




+بالاخره به صورت جدی شرو کردم به خوندن نامیرا.و دارم به این فکر میکنم که اگر خوب بود و خواستم معرفی اش کنم چه جوری ازش عکس بگیرم...



+دلم میخواد تو عید حداقل 5 تا کتاب بخونم.

ارمیا تو کتابخونه همچنان امانته. و من همچنان میخوام از کتابخونه خودمون بگیرمش.







+لحظاتتون پرازیادخدا

علی علی

(20 اسفند 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر، خاطره،
برچسب ها: نامیرا، درانتظار عید، مشهد بهار اینا، شنبه خر است،

تاریخ : جمعه 20 اسفند 1395 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا شکور


عکس و تصویر



سلااااااااااااام



+امروز تولد بچه دوست خواهرم بود...البته دوست خودم هم به حساب میاد!

محمد حسن، امروز 2 سالش شد!

هیچی دیگه...رفتیم تولد!

خوش گذشت




+ امروز تولد معصومه هم بود. خیلی خوب بود. چقدم خوشحال شد!





+بهار اینا فردا راه می افتن سمت مشهد





+چه کوتاه، مختصر، مفید!

مادر جان تو اتاقی که من نشستم میخوان بخوابن، الان برق روشنه، باید زود برم. به خاطر همین انقد کلی نوشتم






+خداجان خیلی ممنونم! حال دلم خیلی خوب بود امروز

برای همتون روزای شاد رو از خدا میخوام!





لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی

(18 اسفند 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 12:59 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
پسته پسته

اینو میبینم یاد تو می افتم:


عکس و تصویر



نه بچه ها؟



طبقه بندی: تصاویر،

تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 12:59 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا اقوی من کل قوی


عکس و تصویر معرفی کتااااب #خاک_های_نرم_کوشک خیلی عالی بود.خاطرات شهید عبدالحسین برونسی بود...واقعا جذاب و انسان سازه قلم ...



سلاااااااااااااااام

جیغ جیییییییییغ

این خاطره پر انرژی میباشد... لطفا با لبخند وارد شویییید





+الکی خوشحالم:) دلیل خاصی ندارد!



+سفر مشهد بهار اینا نزدیک بود کنسل شه، اما نشد.. وبهار جان رفتنی شد





+امروز حوزه میز مهربانی گذاشته بود... کتاب بود روش. اگه میخوای بردار، نمیخوای بذار!

آقا من فک کنم 4 تا مجله رشد نوجوان گرفتم!!! بچه ها اینطوری نگام میکردن:

من: دوست دارم خب!




+مباحثه نحو و زودی تموم کردیم. بعد وقت نماز با بهار رفتیم پیاده تا یه مغازه محصولات فرهنگی که یه کوچولو دوره از حوزه

کل مغازه رو با آرامش تمام فک کنم 2 دور گشتیم! آقا تو این مغازه قبلا کتاب بود، دفتر های خوشگل و فرهنگی داشت، لوازم التحریر، پیکسل و...

امروز که رفتیم کتابا نبود... یه قسمتم اضافه شده بود  که عطر و ادکلن میفروختن و از این گل های کاغذی مصنوعی و اینجور چیزا

حالا رفتیم ما قسمت دفترا...چقــــــد تقویم خاص...چقد دفتر گل گلی...

البته من اگر میخریدم از اینا انقد که به نظرم خوشگل بود آخرم هیچی توش نمینوشتم! مگر اینکه وقتی بخرمشون که دفتر خاطرات نداشته باشم...

کلا یکی از استفاده هایی که از دفترای خوشگلم میکنم اینه که تبدیلشون میکنم به دفتر خاطرات...

اما گـــــرون بودنا!

ینی وُسع ما نمیرسید! یه دفتر تو سایز متوسط دفترا که بچه بودیم دفتر مشقمون بود، با جلد لی، و یه جیب روی جلدش( ای جان! ) 23 تومن!



میتونم دعا کنم یکی واسه تولدم از این دفتر گل گلی ها بخره! خودم دلم نمیاد برا خودم بخرم!!! خخخخخخ

آقا بعد از دور دوم یا سوم بود، که باز رسیدیم آخر فروشگاه.. دیدیم یه سری پله میخوره... اولش که دیده بودیمشون چون فکر میکردیم مثلا راه داره به انبارشون اصلا دقت نکرده بودیم به پله ها...

یه دفعه کشف کردم گفتم:« بهااااااااااااااااار »


بهار: « چیه!؟ »

من:« این بالا پله داره میخوره به کتاباااش »

هیچی دیگه! یه دور هم بالا رو مستفیض کردیم.

تولد خواهر کوچولو جان نزدیکه! براش جامدادی چوبی رو میزی خریدم.. روش هم یه گل چوبی داره... و زیر برگش، گیره اس! مثلا برگه یادداشت کوچولویی همچین چیزی بهش وصل کنه!

یه نشون بین کتاب چوبی هم خریدم...

کادوهاشو خیلی دوس!

واسه خودم زورم میاد دفتر بخرم. اما واسه هدیه زورم نمیاد! خواستم اونو بخرم، یاد سرنوشت باقی دفترای خواهر جان افتادم!

کلا به اندازه من به نوشتن علاقه نداره..چندان از دفترا مراقبت نمیکنه!

بعد که شب ازش پرسیدم:« دفتر گل گلی دوست داری؟» گفت :« آره...» به همین بی تفاوتی!! گفتم:« ینی کم دوست داری؟ میگه آره! کلا زیاد دفتر دوس ندارم....

حالا من: خوشحال از اینکه نخریدمش!








+از جلو ساختمون لیلا اینا رد شدیم. بهار میگه بریم لیلا رو ببینیم؟ میگم نه بابا! اصن شاید دانشگاه باشه! باهاش هماهنگ هم نکردیم!

و این شد که لیلا را ندیدیم!





+تازه بعدش با انرژی باز رفتیم پاساژ گردی! بهار یه سری کاغذ کادو میخواست برا کار فرهنگی! انقدر هم کاغذ کادو هاشون قشنگ نبود که آخر نخرید!!!

بعدم با اتوبوس، خونه!




+از عکس بازی هامون تو حوزه که اصا نگم! قبل سخنرانی همه رفتیم سالن اجتماعات.. یه قسمتی هست صندلیاشو گرد چیدن. با بهار رفته بودیم اونجا هی عکس میگرفتیم! انقدم خوشگل شدن!




+انقد سخنرانی امروزشون قشنگ بود که با خودم داشتم فک میکردم تازگیا اگه یه روز نیام حوزه، به ضررم هستش... خیلی حیفه! سخنران قبلشون هم خیلی قوی بود.






+عکس بالاااا خودم گرفتم...

معرفی کتاب! خاک های نرم کوشک

اگر نخوندین بخونین! البته بعید میدونم نخونده باشین! اگر یک بار خوندین، بار دوم بخونین!!!




+آقا هندزفری نداشتم. آخرین هندزفری م رو اومدم از کمدم در بیارم چند وقت پیش، از اینا بود که گوشیش بزرگه و کل گوشو میگیره! هیچی دیگه! گیر کرده بود به جایی گوشیش کنده شد!

امروز به آقای پدر گفتم من هندزفری ندارم! آقای پدر هم لطف فرمودن برام هندزفری بلوتوث دار خریدن!

وای حالا من: جیییییییییییییییغ

خیلی دوستش دارم.. چقدم صداش زیاد میشه! همیشه یه همجین هندزفری ای دوس داشتم ... با این تن صدا و کیفیت! البته تن بلند این واقعا در حد زیادیه! گوش ادم درد میگیره! پس با صدای نرمال گوش میدم! همین که میتونه بلند تر از این بشه خوبه!








لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی


(15 اسفند ماه 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، خاطره، تصاویر،
برچسب ها: عکاس خودم، حوزه، تولد، هندزفری بلوتوث دار، خاک های نرم کوشک، دفترچه گل گلی،

تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 11:31 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
تعداد کل صفحات : 86 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • قمرالعشیره