flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
یا عدل



هزار بار هم سر بزنم به سایت، نمره ها رو که هنوز نذاشتن!
با سر زدن های من نمیذارن!
یکی حالا اینو بفهمونه به مغز من
همیشه همینه. بعد 3-4 تا امتحانا هی سر میزنم به سایت بلکه نمره ها رو بذارن.
اگر  استاد شدید، برگه ها رو زود صحیح کنین!
کلاسی هیچی.
حداقل ترم رو زود صحیح کنین و زود هم بذارین تو سایت مرسی





منطق امتحان بعدیه.
الان که دارم میخونمش حس میکنم انقدرا که ازش میترسیم غول نیست
نه که مثلِ کلام احساس راحتی کنم باهاش ( کلام از خودمونه آخه)  اما بازم خوبه




باید با چقدر ذوق بگم که خداروشکر منطق3 مونو با استاد کافِ عزیز داریم؟!




ترم بعد و دوست دارم.
زیاد :)
خدایا میسپارم به خودت. همینقدر خوب باشه که فکر میکنم... نه ! بیشتر از حدی که فکر میکنم خوب باشه





برای بهمن هم از اونها که حالمون رو توش رنگ میکنیم درست کردم.
my mood
بهمن خوشگل تره طرحش از آذر.
بذار شروع شه و چند روز بگذره ازش. عکسشو میذارم براتون :)



همین :)


پی نوشت:
فرصت لازم نیست نمرات را بگذارید...
ویرگولش رو کجا بذاریم؟
بعد از لازم نیست.
بینگو!


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : امتحان نوشت ها، نمرات را بگذارید، منطق، my mood، این شکلی باشیم، من اگر...،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا ذا الفخر و البهاء


در حالِ خوندن " آبنبات هل دار" ام
بلکه بشوره ببره حسِ بدی که برا امتحان امروز داشتم رو.
چرا تو امتحانا انقدر حسِ کتاب خونی میاد جدا؟!




+امتحان بعد، فقه:)



امروز از اون روز ها بود که با حسِ هایی که وقتی تنهاییم سراغمون میاد، و افکار مالیخولیایی ناشی از تنهایی سعی داشتم مبارزه کنم.
به نظرم شما هم تو همچین حالاتی نشینین فکر کنین!
پاشید کتاب بخونین، فیلم ببینین، حرف بزنین و...



خدایا کمکمون کن:)


لحظاتتون پر از یاد خدا. علی علی

(23 دی 97_ پاییز.ن)



پی نوشت:
کتابِ "گربه راهنمای ما" شده پر فروش ترین کتابِ فیدیبو
به خاطر چی؟!
چون مترجمش مطی حیدری عه! از افراد مشهور اینستا
دوس داشتم از چند نفری که کتابو خریده بودن بپرسم واقعا همه شما فوبیای گربه دارین و دنبال کتابی بودین که فوبیاتون رو درمان کنین؟!










نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : امتحان نوشت ها، آبنبات هل دار، مهرداد صدقی، گربه راهنمای ما، مطی حیدری، اینستاگرام، فیدیبو،
لینک های مرتبط :
یا ذا الحمد و الثناء




بدین گونه سر میکنیم با نحوِ عزیز
با نحوِ دوست داشتنی...


من مبادی این ترم رو خیلی دوست داشتم.
تو طول ترم هم خوندم.
به خاطر همین سر خوندن برا این امتحان اضطراب نداشتم.
اما وقتی به این فکر میکنم که " دختر! نحوه ها!"
اضطراب میاد تو دلم.
یادتونه ترم پیش چه مصیبتی داشتم سر نحو؟!
با اون قسمتش اصلا کنار نیومده بودم
خیلی بدون آمادگی رفتم سر جلسه
و پایین ترین نمره ای بود که تا الان گرفتم
چشمم ترسیده انگار...



تو امتحان ها باید شیرینی ها رو از جلو چشم من بردارن!
حالا همیشه انقد خونمون پر از شیرینی نیست ها
تو این امتحانا شکر خدا اینطوری شد دیگه :)



کم کم بریم که داشته باشیم شروع دوره رو.
39 تا درس بود.
تازه الان تموم شد یک دور خوندنم.
درس هایی که خیلی خوب نخوندم و یادم نمیاد ( فک کن! تو همین دو روز خوندم و الان یادم نمیاد!! ) رو نوشتم که دوباره بخونم.



دعا کنین 20 شم!
ممنون!


لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(22 دی 97 - پاییز.ن)



پ.ن:
به خودم میگم:
یادته ترم پیش، یه درس داشتی که کلماتش خیلی سخت و ثقیل بودن و با یه عالمه کسره به هم وصل شده بودن که فهمش رو سخت میکرد؟!
یادته همون موقع یکی دیگه از بچه ها که یه امتحان دیگه داشت زنگ زد برات غر زد
و تو برا اینکه بهش انگیزه بدی، گفتی پاشو درس فردامونو، 3-4 دور بخونیم
و بعد که تلفن و قطع کردی، به زور یک دور جزوه تو تموم کردی، انقد که فکر میکردی هیچی متوجه نشدی نزدیک بود گریه کنی!
یادته؟
و بعدش شروع کردی برای خوندن دور دوم.
و ساده تر کردی جمله ها رو.
یه سری هاشو رمز گذاشتی.
بعدش بالافاصله رفتی دور سوم. در صورتی که فکر میکردی این جزوه رو، هرگزِ هرگز یاد نمیگیری
بعد که دور سوم تموم شد، داشتی فکر میکردی نکنه الکی دارم خودمو گول میزنم و ده دور خوندنش هم فایده نداشته باشه؟!
ولی بعد، شرو کردی برای دور چهارم.
بعد بدون خستگی در کردن رفتی دور پنجم...
یادته دور پنجم ، کل جزوه رو از حفظ گفتی؟!

یاعلی بگو دختر!
اونموقع هم خیلی وقت نداشتی!
اونموقع هم نصفه شب بود که دور سوم رو شروع کردی با اون حجم نا امیدی.
پاشو! الان تو طول ترم خوندی! الان خستگی هم در کردی تو وب! حالا بخون دور دومو. خدا اگه به وقتت برکت بده، و فهم ذهنت رو ببره بالا، سه دور رو هم بدون هیچ فشار و مشکلی میخونی.



نتیجه اش؟
خب اون امتحان مسخره، با واژه های سخت رو 20 شده بودم.
با امید!



never give up




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : نحو، مبادی، از امتحان نوشت ها، امید بخش، شیرینی، عکسهای پاییزی،
لینک های مرتبط :
جمعه 21 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا نور النور



هی این گوشی من هنگ میکنه باز!



+حواستون باشه میخواید گوشی بخرید، گوشی هایی با حافظه های زیاد و پردازنده های قوی بخرید.



+وسط صحبت هی میره بیرون.
هی افراد میگن عه. یهو کجا رفتی؟
یا چون خیلی از نرم افزارا میره بیرون تا میره توی نرم افزار جوابشونو سریع میدم تا قبل بیرون رفتنش جواب داده باشم.
بعد نارحت میشن که چقد سرسری جواب میدی.




+خدایا یه گوشی خیلی عالی فوق العاده به من بده!
که کیفیت دوربین جلو و پشتش عااالی باشه. حافظه داخلی زیادی هم داشته باشه. خوشگل و بزرگم باشه. پردازنده قوی هم داشته باشه. قاب هم بخوره. امکاناتش هم خوب باشه









نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا مطلق الاساری
ای آزاد کننده اسیران



اولا که یه چیز رو فراموش کردم که بگم!
یه سری از دوستای وبلاگی که اطلاع دارن.
پدرِ مریم عزیز به رحمت خدا رفتن :(
لطف کنین فاتحه قرائت کنین

مریم جانم باز هم تسلیت میگم


یه حالتِ عجیبی دارم.
دقیقا حالتِ افرادی که دم غروب، گیج و منگ از خواب بیدار شن و حسِ غمگینی شدیدی کنن.



دوست داشتم  حرف بزنم.
و حرفی نبود.
چندین روزه که حرفی نیست.
و بحثی به وجود اومد. که بحث هم نبود. اما خب. یه نفر که دوست داره حرف بزنه چه شکلیه!؟ به همون شکل تبدیلش کردم به یه صحبت.
و ادامه دادم.
و خودم خسته شدم. چون کسی نبود که درست و با حوصله جوابم رو بده.
بعدش گفتم: چقدر ادامه دار شد این بحث
و یکدفعه رفتم!
خب فرقی هم نمیکرد.
چون مخاطبی که حواسش به من باشه نبود.
و حتی میترسیدم مخاطب، از همین صحبت های ساده ی معمولی چیزی در بیاره و بگه که منو بیشتر برنجونه.
منی که دلم عین پرده ای نازک شده بود و با هر خرده شیشه ای ممکن بود خراب شه.
و در آخر، بعد اینهمه به خود پیچیدن و سعی کردن برای حرف زدن، مخاطب بگه "اوکی"...
خب اعتراف باید کرد، که جواب معقول و دوست داشتنی ای نبود.



امروز از اون روزها هم بود که دل آدم تنگ میشه. یهو و زیاد!
برای خیلی ها دلتنگ شدم.
بعضیا رو میشد بهشون گفت. بعضیا رو نمیشد.
آدم واکنش هاشونو میتونه پیش بینی کنه دیگه!
من هم هیچ کدوم و نگفتم!
نه اونا که میشد ، نه اونا که نمیشد!




اولین امتحان چگونه بود؟
عالی :) شکر خدا...



لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(19 دی97 - پاییز.ن)


پ.ن:
امشب از شب های تنهاییست.
رحمی کن بیا....




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا باعث البرایا



بعد از مدتها، مدتهایی که انگار خیلی طول کشید، یه کتاب رو تموم کردم!
"قتل در تعطیلات" از آگاتا کریستی...



کتاب های ناتمام داشتم البته. مثل "مارمولک ها هم غصه میخورند." که انقدر دوستش نداشتم، ناچار رهاش کردم!



به نظرتون سرعت کتاب خونی مناسب و سرعت کتاب خونی بالا، هرکدوم چند صفحه در دقیقه است؟





+اندر حکایات این یکی کتاب.
نسبت به کتابِ قبلی ای که خونده بودم ازشون، خسته کننده بود.
و در کمال تعجب، قاتل رو تو این یکی حدس زده بودم.



+شخصیت هنریتا، مرموز و دوست نداشتنی بود.
اگر واقعی بود، احتمالا از اونها بود که اگه یکم میشناختمش ازش فاصله میگرفتم.
پوآرو معقول ترینشون بود.
از خانم آنکاتل بسیار بدم میومد.
گردا رو هم دوست نداشتم.
به طور میانگین اما، برای کسی که مدتها بود یک کتاب رو هم کامل نخونده بود، انقدر جذاب بود که تمومش کنم .




+بعد از این باید یه کتابی که از یکی از دوستان دستمه رو بخونم که برم بهش تحویل بدم.
میدونم کتاب خوبیه
و میدونم که حیفه انقدر سرسری و برای ادای تکلیف خونده بشه
اما چاره چیست؟!
برگردوندنش الان، یه جورایی واجب شده.
یه حسِ دلی قوی که آدمو مجبور میکنه یه سری کارها رو انجام بده. میدونین حتما که از چه حسی حرف میزنم!
کارهایی که دل آدم با اعماق وجود میگه انجام بده (یا میگه انجام نده) و میدونیم اگه خلافش عمل کنیم بعدا ضرر میبینیم.




+امروز بهار زنگ زد، میگه پاشو بریم حرم حضرت عبدالعظیم.
میگم یهویی؟ این ساعت!؟ شب میشه که!
میگه نهههه پاشو بیا. کار دارم و...



خلاصه که مترو همو دیدیم با هم رفتیم. نمازمم دیر شده بود استرسش رو داشتم. بهار با کسی قرار داشت.
من ایستادم به نماز تا اون، فردی که باهاش کار داشت رو پیدا کنه.
بعد از نمازم کسی اومد کنارم نشست.
برگشتم یهو هین کشیدم!
دوست دوران راهنمایی مون که رفته بودن آلمان!



خلاصه که این دو نفر هماهنگ کرده بودن منو غافلگیر کنند و اینها





+نوزدهم امتحان کلام داریم و هنوز شروع به خوندنش نکردم.
و همچنان میل عجیییییبی دارم برم سراغ کتاب غیر درسی بعد!





+دوست داشتم امروز به یه نفر پیام بدم بگم چی کار داری میکنی الان؟!
خب ندادم.
چون خیلی بی ربط بود. و حوصله جواب های تلخ و گزنده نداشتم.




+بریم کلام بخونیم یا زوده؟؟ ؛)



لحظاتتون پرازیاد خدا . علی علی

(16 دی97-پاییز.ن)




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : آگاتا کریستی، قتل در تعطیلات، بهار، مرضیه، حرم حضرت عبدالعظیم، امتحان کلام،
لینک های مرتبط :
یا قاضی المنایا


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/409/1224980/Negar_04012019_212930.jpg

{ هرچی نوشتم رو پاک کردم...}




+امروز رفتیم نماز جمعه به امامت حاج آقا علی اکبری
بهار رو هم دیدیم.
خیلی عالی بود. شکر خدا.



+پرتو یه صحیفه سجادیه خرید برا خودش، 13000
500 اش رو من دادم 12500 رو خودش.
بهش میگم:« خوشحال شدی برات صحیفه خریدم!؟ »
خلاصه آبجی بزرگه هم میشید، مثل من بشید!





اگه بخوایم تو یه ماه، هر روز فقط اتفاقات مثبت رو بنویسیم چی میشه!؟
جالبه ها...
هر روز بنویسیم، و فقط چیز های خوب رو...
شاید بشه مثل چالشِ شکرگذاری، که نگین میذاره کانالش.
یک ماه از خاطرات خوش
احتمالا بعضی روز ها خیلی کوتاه میشه.
در حد یه جمله!
اما هست. تو هر روز یه چیز میشه پیدا کرد احتمالا....




این روزها که "س" داستانش رو برام میفرسته آنچنان از خوندنش حس خوبی دارم که نگو!
منتظرم برای خوندن داستان امروز...



لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(14 دی 97 - پاییز.ن)




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا قاضی المنایا


اگر استاد میشوید، مثلِ استاد کافِ ما بشوید!!



+امروز و دیروز حالم خداروهزار مرتبه شکر خییییلی خوب بود.
راستش با طرزِ شروع شدن دی، فکرشم نمیکردم همچین روزای جذابی و تو خودش قایم کرده باشه
باید بنویسمشون!



+امروز تو اتوبوس، در راه بازگشت به خونه، همونطور که سر جای همیشگیم(یعنی انتهای اتوبوس، صندلی هایی که یکم بالاتر هستند، سمت چپ) نشسته بودم و به خاطر این روزِ بامزه لبخند رو لبم بود و آگاتا کریستی میخوندم، صدای جیک جیک پیامم اومد (صدای اس ام اسم جیک جیک گنجشکه)
مریم بود. که نوشته بود :« امروز خیلی خوب بود حتما اون دایره رو، سبزِ سبز کن. خدایا شکرت.»



+داداش یکی از بچه ها، خیلی نقاشیش خوبه. با حنا روی دستش یه طرح ماندانا مانند کشیده بود.
امروز هم داشت یه سری نقاشی هاش که تو گوشیش بود و نشونمون داد
ما کلی ذوق کردیم و اینا
بعد همینجور که داشتیم خاطرات خنده دارمون و میگفتیم و از خنده ریسه میرفتیم، فاطمه گوشی همین دوستمون رو گرفت یه لحظه ساعتو ببینه
صفحه که روشن شد، عکس همین داداشش پس زمینه گوشیش بود. ساعتو دید سریع میخواست قفلش کنه دوباره
هی میگفت میخواستم ساعتو ببینم!
ما غش کرده بودیم از خنده
میگم فاطمه تصورش اینه ک الان داداش ز با راپید از صفحه گوشی میپره بیرون رو دست اینم ماندالا میکشه :))



+دیروز تولد گرفتیم برای ف سین
غافلگیر طوری.
یکی به یه بهونه نگهش داشت
ما با مامانش هماهنگ کرده بودیم. رفتیم زودتر از ف سین خونشون
تزئین کردیم خونه رو. یکم مامانشو کمک کردیم. آماده شدیم. شمعای کیک و گذاشتیم و اینا
بعدش خودش اومد...
خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم اونجا هم.



+امروز جلسه یکی مونده به آخرِ عقاید بود.
خیلی خوب بود.
درس تموم نشد. استاد گفت مجبوریم فردا هم بیایم.
بچه ها همه: نهههه استاد. ساعت تفریح و نمیریم شما درس و بفرمایید ما دیگه فردا نیایم.
من: نه استاد! بذارید سر صبر!! فردا میایم دیگه :))




+چی میشد ما منطق 2 رو هم با استاد کافِ مهربانمون داشتیم آخه!؟
ای بابا ای بابا...
چقدر زیاد امروز به حال صاد و ف سین اینا غبطه خوردم که با استاد کاف داشتن همه منطق فلسفه هاشونو. تا این آخر!
حس میکنم حالا منطق 3 ما رم بگیره، دیگه هیچی مث قبل نمیشه
مث کلاس اونا نمیشه!
خب چون الان به شدت در حال غبطه خوردنم اینو دارم میگم.
و البته که واگذار میکنم به خدا.



+تو این قضیه های این دو روز
یاد گرفتم که ینی چی که "بسپر به خدا"
یه جوری همه چی عالی ترین شکل ممکن پیش میره، که آدم باورش نمیشه!
خداااای مهربووونم ممنووووون




لحظاتتون پر ازیاد خدا. علی علی


(11 دی 97_ پاییزِ شما :) )



پ.ن:
به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن....




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : ف سین، استاد کاف، جمجمه ات را به خدا بسپار، زینب، مریم، فاطمه، ریحانه،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا رازق البرایا



شب های زمستون عین آدامس میمونه.
هی کِش میاد
هرچقدر میجومش باز کش میاد!
شیرینیش تموم شده اما قورت داده نشده!!





روزا چقد زود میگذره:/
امروز که از صبح انگار تاریکه
همش هوا، هوای دم غروبه!
دلم گرفت...



{زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد ازآن می زیستم}



یه بنده خدایی امروز تو کانالش کلی پیام غمگین گذاشته بود. من خودمم سرحال نبودم دیگه چیزی نگفتم.
چند ساعت که گذشت، بهتر شدم بهش میگم: اینهمه پیام دل گرفته... خوبی؟
میگه چند ساعت پیش بود
میگم آره دیر دیدم
(دروغ شد؟ خدایا ببخشید!)
میگه: میشه دیگه هیچ وقت این سوالو نپرسی؟؟
میگم: گفتم که بدونی حالت مهمه. خوب باش! فعلا...
گفت:حالم مهم نیست
میگم: نگفتم برای جهان که! برای من مهمه!
میگه : نیست
میگم: از کجا مطمئنی؟
میگه: بذار مسالمت آمیز زندگیمون و بکنیم!




بگذریم از اینکه چقدر از عبارت بذار زندگیمونو بکنیم تو همچین موقعیتی بدم میاد.
میدونین چه موقعیتی و میگم؟
که داری در مورد یه مسئله با کسی حرف میزنه، یا میخوای اختلافتون رو درست کنی. اینو بگه. که ساکتت کنه!



جواب " خوبی کردن" اینجوریه واقعا!؟
خوبه همون موقع که حالش بدتر بود نپرسیدم. فک کنم یه ظرف اسید میگرفت میومد دنبالم!!
ببینید! میدونیم که ممکنه حالتون به غااایت بد باشه!
اما حتی اگه نمیخواید باهامون صحبت کنین، مجبور نیستید انقدر بی رحمانه جواب بدید. مخصوصا وقتی میدونم خودِ اون فرد، آدم خیلی مهربونیه! اینجوری حرف زدنش خیلی زخم تره.
تو ذهن افراد برای کلمات پیش زمینه نسازیم!



مثلا کسی که در مقابل یک کلمه، کلی با آدم دعوا کنه، آدم اون کلمه رو بعدا هم بشنوه ناخودآگاهش عذاب میکشه.
انقدر نامهربون بودن خوب نیست!








روزای تلخ هم هستن دیگه!
هرچقدر ننویسمشون، بازم هستن!!




+از سه شنبه تا دیشب خواب های خیلی جذابی رو تجربه کردم.
از اون خواب ها که خستگی رو از عمقِ جون آدم بیرون میکشه!
الهی که امشب هم خوب باشه.




+خدایا آنی کمتر از آنی ما را به حال خودمان وامگذار...



لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(7 دی - پاییز.ن)



ساعت10:50 دقیقه شب


پ.ن:
هنوووز سرمام خوب نشده.
خیلی وقته سرما دارما..




پ.ن2:
لطیفا رحمت آور من ضعیفم!



پ.ن3:
جمله "بله" ام قبلا بود"هر چیز که در جستن آنی، آنی" حالا چند وقتی هست که عوضش کردم و پی نوشت دو رو گذاشتم.



پ.ن4:
برف اومده بعضی جاها.



پ.ن5:
نمیدونم چرا، اما حس میکنم دیگه نه بارون برام شاد کننده است نه برف.
من از حسِ درونی حرف میزنما.
وگرنه که نعمت های الهی هستند و خداروشکر میکنم برای اومدنشون.
فک کنم این که آدم با این دوتا خوشحال شه، به خاطر خاطراتشه
بچه که بودیم با فاطمه و سعیده و خواهرم میرفتیم پایین. تو کوچه بین چاله های آب درست شده میدویدیم !
راهنمایی هم که بودم انقدر تو بارون با زهرا مسخره بازی درمیاوردیم و بلند میخندیدیم که عاشق بارونی شدن هوا بودیم.
دبیرستانی که شدم اما، دیگه اون حس عجیب شاد نبود. بارون برام عاشقانه بود. آرامش بود.
هرچیزو نمیتونستم بگم، تو بارون میتونستم!! بارون بهم جرأت میداد.
حالا؟
اگه بارون بیاد چتر میگیرم رو سرم. احتمالاً...



پ.ن6:
برم بخوابم
بلکه آدامسِ این شبِ زمستونی و قورت بدم و بیدار که شدم، دیگه شب نباشه. روز رسیده باشه....



پ.ن7:
مادربزرگ محبوبم امروز اومد خونمون


پ.ن8:
ساعت 11 باید برم کلد استاپ بخورم.


پ.ن9:
آدم گاهی وقتا گم میکنه چطوری باید زندگی میکرد.
اصلا یادش میره تا قبل بعضی از قضایا زندگیش چطوری بوده. اصلا چرا میخندیده؟
دارم میرسم به اون که پسته خانم میگفت آدم باید یاد بگیره از تنهاییش لذت ببره!
آری اینچنین بود برادر... من یاد نگرفته بودم... یعنی بلد بودم. که مدتها از بچگی، تنها بودم.
اما من در تنهایی هم دوستای خیالی داشتم.
بعدا دوستای واقعی جای "دختر خانوم" و "نینا" رو برام گرفتن
اما دوستای واقعی مثل خیالیا نیستن که! واقعیا بلدن واقعا دل بشکنن! "دختر خانم" هیچ وقت اینجوری تا نمیکرد با من!








نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا واهب الهدایا


گفته بودم که گردونه حس و حال چیه!


اونموقع که تازه تصمیم گرفته بودم درستش کنم، راستش میترسیدم!
از اینکه روزای بدم، بیشتر باشه از روزای خوب!
میدونین نتیجه اش چی شد؟!

« روزای بد و خوب اندازه هم شد!»


این نتیجه در حدی برای خودم جالب بود که هنوز لبخند میزنم براش.



خب هرچند دی ماه من، به شکل غم انگیزی شروع شد، اما روزهای خوب هم هست
باید حواسم باشه که فک نکنم چون یه قسمتایی از اولِ دی، به شدت قرمز بود، پس اوایلش اکثرا قرمز و تلخ بوده
نه جانم!
ممکنه قرمز اش، کیفیت بالایی داشته باشه، اما کمیت بالایی نداشته!
یادم باشه که یه قسمتاییش زرد بوده فقط:)




خب از اینکه هر روزم رو رنگ کنم خوشم اومده بود.
حالا 6 روز گذشته از دی
از هفتم یه "نشانگر حس و حال" دیگه درست کنم چطوره؟
این دفعه به یه حالتِ جدید.
دیگه گردونه نباشه مثلا ^...^




امروز روزِ مفید و قشنگی بود.
کلی سبز :)




لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(7 دی-پاییز.ن)



سه ساعت گذشته از هفتم دی!



پ.ن:
چند روز دیگه تولد ف سینه


پ.ن2 :
خواب های آروم و جذاب. چقدر دوستتون دارم. خدایا ممنونم ممنونم









نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : my mood، گردونه حس و حال، ف سین،
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 دی 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا منتهی الرجایا


میدانی؟ خب دنیا حول محور ما نمیگردد! حتی اگر مریض و بی حال و به غایت طفلکی باشیم.
مثلا اگر بگویی: اجازه آقای دنیا؟ من را برگردان چهارشنبه، یک خبر را به کسی برسانم بعد سُر بخورم به امروز تا ببینم در اصل قضیه فرقی میکرد یا نه.
خب آقای دنیا میشنود. اما اجرا؟ طبیعتاٌ نمیکند.
میگذارد انقدر فکر کنی که یا درس بگیری برای چهارشنبه های دیگرت، در زندگی
یا خسته شوی و دوباره بخوابی؛ هرچند کل دو روز را خوابیده باشی و انواع و اقسام خواب ها و کابوس ها را تجربه کرده باشی.

که فردا باید کلاس هایم را بروم
و هنوز "هوای حوصله ابریست"






پ.ن:
بین خواب هایم، خواب دیدم یک کتاب رمان نوجوان پسته خانوم چاپ شده
عکس جلدش را در وبلاگش گذاشته بود.
ما هم میخواستیم برویم بخریمش!


پ.ن2:
رمان نوجوان: شگفتی
خب تعریفشو زیاد شنیده بودم و باید یه پست مستقل برای معرفیش بذارم
فقط بگم که فوق الاده بود.
و حدود 500 صفحه رو یک روزه خوندم.
و قلنج خستگیم شکست انگار! خیلی وقت بود یه رمان نوج=وان توپ نخونده بودم.



پ.ن3:
سرما خوردگی خر است.
فکر های یک آدم سرما خورده خر تر!

کاش وقتی مریض میشدیم، فقط فکرمون متمرکز بود رو خوب شدنمون
نه که به همه چیز دیگه هم فکر کنیم!
به این که آهای فلان تو چرا چنین نامهربانی با ما؟
یا که خدایا! حالا هزینه درمان این بیماری رو از کجا بیارم؟
و و و....

برای کسی که مریضه، یکم مهربونی خرج کنین! جای دوری نمیره که!




پ.ن4:
خدایا کمک کن که هیچ وقت، انقدر کسی رو غمگین نکنم که از شدت فکر و خیال و گریه، مریض شه!



پ.ن5:

یک ساعت و 26 دقیقه!
انقدر با بهار تلفنی حرف زدم
کلی غر زدم تا یکم بگذره
خداروشکر. گذشت :)
حداقل یک ساعتش که گذشت!



پ.ن6:
انقدر خوابیدم این دوروز نمیدونم واقعا امشب چطوری میخوام بخوابم!




لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(1دی - پاییز.ن)



شعر نوشت:
آشنایا با تو گویم،
گریه دارد حالِ من!








نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : سرما، دعوا، مهربونی، بهار، شگفتی، آر.جی.پالاسیو،
لینک های مرتبط :
جمعه 23 آذر 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا کاشف البلایا


o1y_negar_13122018_233759.jpg



آدم باید یه قسمتی رو داشته باشه،
که حداقل یکم احساس کنه اینجا، هرچی که هست رو خودش به سلیقه خودش چیده!
که دوستش داشته باشه!


اینجا برای من همونجاست ^...^



+آذر داره تموم میشه
اول ماه، مریم برامون یه چالش گذاشت
گفت از این گردونه های حس و حال درست کنیم
حس و حالمون رو تو هر روز، رنگ کنیم
به این ترتیب که

سبز D:
آبی  (:
زرد |:
قرمز ):



خب تعداد روز هایی که کل اش یه رنگ باشه، برای من خیلی کم بود!
اکثرا ترکیب چند رنگ بود.



حالا که آذر داره تموم میشه
با خودم فکر میکنم واسه ماهِ بعدم از این گردونه ها درست کنم؟؟

خب احتمالا درست نمیکنم!
اما دوست دارم یه ایده دیگه ای رو اجرا کنم
که هر روز باید بهش سر بزنم.
این خیلی جذابه که هر روز، یه کاری باشه که جذاب باشه
یه چیز باشه که نشون بده امروزت، چطوریه؟! چه فرقی داره با دیروز؟


یادتونه؟ شهریور، برای هر روزم تو مهر برای خودم نامه نوشته بودم.
خیلی جذاب بود.
آبان هیچ چیزِ روزانه ای نداشتم
و آذر این گردونه...


نظرتون برای دی چیه؟





چند تا نظر خودم دارم!

اولیش این که: 30 تا از قسمتای کتاب های مختلفی که خوندم و با یه بیت شعر، روی یه برگه بنویسم، برای هر روزِ دی

دومیش این که: یه برگه بزنم روی همین قسمت دنج خودم، تا 30 بنویسم. بعد هر روز مقابل عددش، یه جمله از حسِ اون روزم بنویسم



خب! برای اولی به احتمال زیاد وقت ندارم! چون آماده کردن 30 تا نوشته از کتاب ها، کار آسونی نیست
اون برگه هایی که خودم دارم رو هم انقدر خوندم برام تکراریه. حتی بعضیاشو حفظم!



دومی رو هم ممکنه یه روزایی حسِ نوشتن نباشه!



شما ایده بدین :)




لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(22 آذر 97 - پاییز.ن)




نوع مطلب : خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : گردونه حس و حال، عکس های پاییزی،
لینک های مرتبط :
یا غافر الخطایا


uozu_negar_13122018_234016.jpg


خب خب
معرفی میکنم!

اولین ماندالای من هستن ایشون :))
شاید حدود 4 ساعت وقت برد کشیدن همین!!
اعتراف میکنم که فک میکردم سخت باشه، اما نه انقدر!البته که تو پست قبل هم بهتون گفتم! نسبت به چیزی که فکر میکردم آسون تره!
یعنی میدونین؟ اونطوری نیست که اصلا نشه کشید! اما اون طوری هم نیست که وقتی میکشی، اونم اولین بار ها، خیلی منظم در بیاد!
از چیزاییه که واقعا تمرین میخواد و دقت...
اما انقدر لذت بخشه
که توصیه میکنم همین الان برید پرگار و خط کش تون رو پیدا کنین
یه جای دنج هم پیدا کنین
و روان نویس یا راپید
بعد بکشید!
البته اگه اولین بار رو یه طرحی رو الگوتون قرار بدید احتمالا راحت تر خواهید بود تا اینکه تماما از ذهن خودتون بکشید!





جدای از اینکه خیلی منظم در نیومده، من خیلی دوستش دارم!
به خاطر اینکه یه نفر چالش گذاشته بود کشیدم.
شب یلدا هم قراره قرعه کشی کنه بین همه کسایی که کشیدن.
کد من 122 بود. :)










نوع مطلب : خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : نقاشی هایم، ماندالا، چالش، پرگارت رو بردار،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 آذر 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا من لا یعتدی علی اهل مملکته
ای پادشاهی که احتیاجی به اهل مملکت نداری


امشب برای اولین بار شروع کردم به کشیدن یه ماندالا
همیشه انقدر حس میکردم سخته که سراغش هم نمیرفتم!
خب فهمیدم واقعا سخت بود! تموم هم نشده!
جزء معدوووود نقاشی هایی که وقتی شروع کردم، یک سره تمومش نکردم
و الان خسته شدم
و چند ساعتی فکر میکنم نشستم پاش


+آما
تجربه اولین ماندالا کشیدن چگونه گذشت؟ (البته تا اینجاش! )
به نظرم کمک میکنه به تمرکز و به صبر و حوصله هم!
یه خط و کج بکشی قشنگ تو نمای کلی معلوم میشه!
حواس آدم رو واقعا پرت میکنه
از این جهت حس میکنم برای افرادی که دچار وسواس فکری هستند موثر باشه



+از اول به نیت این کشیدم که به عنوان هدیه تولد بدم به فاطمه (لام)
یکی از بچه های دوست داشتنی کلاسمون.
اما حالا دو دل ام!
نمیدونم در حد هدیه قشنگ شده یا نه!
راپید برای کشیدنش رو هم از مریم گرفتم!!
بنده خدا راپیدش تموم میشه آخر!
یکی باید براش بخرم.



+یه بنده خدایی هست تو اینستا
هرچند وقت یه بار استوری میذاره n امین کتاب سال 97
مثلا امروز 112 امین کتاب97 رو خونده بود
منم برم بشمرم
فک کنم تهش میرسه به 50 تا!



+گفتم "قتل در تعطیلات" آگاتا کریستی رو شروع کردم!؟
نه نگفته بودم.
خب شروعش کردم.



لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی

(18 آذر 97- پاییز.ن)


پ.ن:
راستی!
انقد کتابخونه هر دفعه رفتم، مردی به نام اوه امانت بود، آخر از فیدیبو خریدمش :))





نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : ماندالا، چالش، وسواس فکری، آگاتا کریستی، مردی به نام اوه، فیدیبو،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 110 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


4 تا دوست بودیم .....تصمیم گرفتیم با هم وبلاگ خاطرات بزنیم!

به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
اما حالا،
فقط2 نفر به این بلاگ دسترسی داریم (پائیز،بهار) و خاطراتمون رو میذاریم....

اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم

مدیر وبلاگ : happy autmn
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :