flower4ever

موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...

بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا اعلم من کل علیم


عکس و تصویر ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت...



سلاااااااااام

خوبید عایا؟

چقدر من شیوه عکاسی عکس بالارو دوس دارم. بع بع


امروز پنج شنبه 18 آذر ماه 95 هس

و من ک هنوز تحقیق نظام خانواده و تاریخ و تموم نکردم. و به این فک میکنم که انگار همش دارم پشت گوش میندازم

خب صادقانه بگم واقعن دارم پشت گوش میندازم!




+امروز میخاستیم با ساجده و فاطمه محمود و بهار بریم ی جایی...که نشد من برم....



+دیروز بامزه بود.

تا 4 و نیم خونه بودیم. تازه 4 و نیم از خونه ب سمت باشگاه راه افتادیم.

مهمون داشتیم....




+هنوز اسم ضربات دست رو حفظ نکردم... هیییییی


+ممکنه بخام برم آزمون ...واسه دان دو... حدود 100 تومنه هزینش... من میترسم رد شم.... با این اوضاع ضربات پام و اسم حفظ نبودن!

راستش خیلی هم   از فرممون نمیترسم...فک کنم خوب بلدمش....

از دست و پا بیشتر میترسم


+دلم میخاد نقاااااشی بکشم...جان جان....



لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی


(18 آذر 95 - پاییز.ن)


پ.ن : آهای مُخاطبِ خآص...دلم یهو تو رو خواس!

ب بهارِ جان و فاطمه محمود عزیزم

پ.ن2 : ساجده گفته بود میخاد بستنی مهمونمون کنه امروز. من که نرفتم...

بگم خدا کنه برا اونا هم نخره پلیدی است عایا؟؟ قطعا!




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ پنجشنبه 18 آذر 1395 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا وارث




عکس و تصویر #طراحی #گرافیک #هنری #خرگوش



سلاممممممممم


امروز روز قشنگی بود. با اینکه بسیار با کوثر و بهار کل کل کردیم!

بعد مدتها سه تایی کنار هم نشستیم.



=یک سینه حرف هست

ولی نقطه چین بس است

#حامد_عسگری


+رفتیم برا فاطمه محمود با بهار هدیه خریدیم...

یه فانوس خوشگل فلزی.

بعدم رفتیم فلافل خوردیم. بعدم رفتیم مزار شهدای گمنام

خوش گذشت




+بسیار دلم غر غر میخواست وقتی اومدم وب....

دیدم که خاطره ها موندنی ان... پس بهتره شما رو هم ناراحت نکنم!

این خاطره با فاکتور خاطرات بد نوشته شده

باشد که خاطره های بد از یادمون بره........



+فلافله خیلی خوب بود. خیلی چسبید.

سلف سرویس بود...

عاقا ما هم نامردی نکردیم!

من ترشی ریختم، فلفل دلمه ای ریختم گوجه و خیار شور و کلم بنفش و کلم سفید و سبزی و پیاز و سس خردل و سفید (هردوش)

دیگه چی بود؟

بهار کاهو هم ریخت. یه سری چیزایی که من ریخته بودم و نریخت....


اما بسی چسبید




+تازگیا نسبت به قبل بیشتر عکس میگیرم.

بیشتر کتاب میخونم...

بیشتر شعر.....


احتمال داره چهارشنبه نریم باشگاه...

وای خدا رو شکر که دوشنبه کنسل نشد! به یگانه جان گفته بودم میریم.




+امروز تجوید داشتیم. عاقا من خوندم صفحه 330 قرآن رو.

همه فقط گفتن رساست صدات.

خانم هم گفت:« یکی صداش رساست...لحن نداره....خب به هرحال همه باید تمرین کنین دیگه!»

به نظرتون خیلی رسما گفت لحنم خوب نبود؟ یا غیر رسمی گفت؟



+زهرا سادات کلاسمون و تازگیا بیشتر از پیش دوس


+فردا امتحان تاریخ داریییییییم


+دیشب ساعت 1 - 2 نصفه شب داشتم با دوربین عکس میگرفتم!!!

اصا عکاسی عشق است



+میدونین جریان عکاسی دیشبم چی بود؟

داشتم برگه های کوچولو و تیکه تیکه  لای کتابا و ته کیفم و بررسی میکردم ببینم ب درد میخورن یا نه

یه ماهنامه حوزه میده بهمون، کوچولوئه...

گفتم همش میذارمش ته کیفم نمیخونم! بشینم بخونمش!

کوتاهم بود.

قسمتی از وصیتنامه یکی از شهدای مدافع حرم رو توش نوشته بود.

یه برگه کاهی کوچولو هم داشتم که یک طرفش استفاده نشده بود

هیچی دیگه اون قسمتی از وصیتنامه که بسیار به دلم نشسته بود رو نوشتم رو برگه کاهی

یه چفیه گذاشتم به عنوان پس زمینه، پیکسل "نحن عباسک یا زینب " ، وصیتنامه شهید روی تخته شاسی

و سربند هیهات من الذله

خیلی خوشگل شد.

بسی عکسه رو دوس دارم. دوربین رو گذاشتم کنار وسایل...با گوشیم از همش عکس گرفتم. انشاءالله اون عکس رو میذارم.





+لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(14 آذر ماه 95 - پاییز.ن)


پ.ن: خاطره امروز خیلی طولانی شد؟

اگه خسته تون کردم ببخشید







طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ یکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ یکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


عکس و تصویر کجا نبودنت نیست؟ ؟


کُجآ

نبودنتـ نیستـ ؟؟






#جان_جان



طبقه بندی: متن های زیبا، تصاویر،

[ شنبه 13 آذر 1395 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا باعث


عکس و تصویر من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم ! کسی دگر نتوانم که بر ...


سلاام سلااااام



+امروز باشگاه خوب بود. هرچند دیر رفتیم!

دلم برا سه نفر تنگ شده بود.

ب یگانه میگم دلم برا سه نفر تنگ شده!

میگه دل منم برات تنگ شده بود!!!!

من:


میگم : از کجا میدونی که یکی از این سه تا تویی؟

میگه: میدونم نیستم! همینطوری گفتم دلم تنگ شده بود...

میگم: از کجا میدونی نیستی؟

اتفاقا یکی از پایه ثابت هایی که دلم براشون تنگ میشه



فقط به همین پایه ثابت 5 سال کوچیکتر، گفتم

نه به دومین نفر گفتم، که تازگیا تازه بهش فکر میکنم....

نه به سومین نفر، که قدیما بیشتر دلم براش تنگ میشد!



+لبخند دومین نفر قشنگه.....خیلی



لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(13 آذر 95 - پاییز.ن)



پ.ن اختصاصی برای بهار:

بحث های هماهنگی و جدی نگیر... من واقعا به نیت بحث نگفتم.... با لبخند جوابتو میدادم. اما فک کنم ناراحت شدی

دلیلم رو هم دلیل بدون... نه توجیه!

چون دلیلم واقعا همینه!




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ شنبه 13 آذر 1395 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا احد

عکس و تصویر غم ندارم که به بند تو گرفتار شُدم غمم آنست که ترسم کُنی آزاد مرا! ...


این خاصیت عشق است!

باید بَلَدَتـ باشم!

سخت است ولی باید

در جذر و مَد  ات باشم




+سلام

+دیشب...ساعت 00 به وقت عاشقی بود حدودا....که قیدار تموم شد!

حقِ حق



+پیشِ چنین ماه رو

گیج شدن واجب است!

#مولانایِ _ جان



+گیج شُدن واجب.....



=چنان گم میشود در گیسوانت گاه دستِ من

که با خود میشمارم یک به یک انگشتهایم را!

#بنیامین_دیلم_کتولی




+فردا 10 درس امتحان صرف دارم . وتنها یک درس خوندم....




+شده تا حالا حالتون از خودتون به هم بخوره به خاطر بداخلاقی هاتون؟

من دقیقا الان اونطوری ام...

یه آدم بداخلاق...که همش داره پناه میبره به کتاب هاش، به شعر ها....داستان ها....عکس های قشنگ



شطرنج و هنوز تموم نکردم..

کتاب شطرنج با ماشین قیامت را میگویم!




+لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(12 آذر ماه 1395 - پاییز.ن)

پ.ن: هنوز گیج کارها و تحقیق ها هستم!

مقاله تاریخ مونده...روزنامه دیواری قانون هم! ارائه نظام خانواده هم.............




طبقه بندی: تصاویر، خاطره، متن های زیبا، شعر،

[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


عکس و تصویر جمعه هادنیاخودبه خود«بغض» میکند وای به...حال دل عاشق امروز جمعه نیست ولی ... #عکاس_خودم #وقت_است_که_باز_آیی ...


عکاس بهار..........


من عاوشق این نقاشی و عکس شُدم....

تمام!





طبقه بندی: تصاویر، خاطره، آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،

[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


سلااااام

کتاب پسرک فلافل فروش. عاولی است میباشد

بخونین حتما

اینم یه یادگاری از خودم و کتاب ...

و کیک خواهر پخت!

عکس و تصویر عکاسی از خودم! #photo_by_me #paeez_n کتاب قشنگیه...بخونیدش....پسرک فلافل فروش.درمورد شهید مدافع حرم، شهید هادی ذوالفقاری ...


پاییــــز.ن




طبقه بندی: تصاویر، آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،

[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا شاهد

عکس و تصویر


سلااااااام

ایام تسلیت

عکس بالارو دوووست


+دیشب رفتیم خونه فاطمه سادات اینا...ینی من که نمیدونستم خونشونه! رفتیم تازه کاشف به عمل اومد خونشونه!

هیئت عالی بود. اول که وارد شدیم همزمان با دوخانم دیگه وارد شدیم!

حدس بزنین کی ها؟

خانم معصومه قهرمان و مادرش!!!

ینی انقد تعجب کردم باور نکردنی!

هیچی دیگه...رومو کردم به جلو، دیدیم عع! روبروم بگید کی بود؟ فاطمه سادات حسینی....

با اون هم احوالپرسی کردم...فاطمه سادات خودمون اومد

چراغا رو که خاموش کردن و روضه و نوحه شرو شد سعیده هم اومد. کنار فاطمه سادات حسینی، روبروی من نشست!

بعد عزاداری که چراغا رو روشن کردن باسعیده هم احوالپرسی کردم.

انصافا بسیار از فاطمه سادات حسینی گرم تر برخورد کرد باهام.

شام آبگوشت دادن... اشتها نداشتم زیاد. کم خوردم. مامان معصومه قهرمان میگه :« چرا آبگوشتتو نخوردی؟؟ »

گفتم:« اشتها نداشتم.»

خیلی بامزه و دلسوزانه گفت.

چهره ای مصمم و جدی داشت. مثل خانم های عشایر...محکم بود و با صلابت!

مهربونی هاش من و یاد یه فیلم از عشایر که دیده بودم مینداخت. خاص و قوی

غذام تموم شد رفتم پیش فاطمه سادات....زهرا سادات ، خواهر کوچیکش، پیشش نشسته بود تا فاطمه سادات غذا بده بهش.

باهاش بچگونه حرف زدم باهام دوس شد.

انقد این بچه بامزه و ناز میخندید که نمیدونین!


فاطمه سادات حسینی با لحن بسی خاصی گفت:« جای بهار چقــــــدر خالیه! »

با اینکه حس کردم منظورش این بود که ترجیح میداد من نباشم و بهار باشه

با اینکه حس کردم لحنش دوستانه نبود اصلا

خندیدم و گفتم :« بلهههه...واقعا...کاش بود... هیئت داشتن خودشون دیگه...نشد....»

با زهرا سادات که داشتم بچگونه حرف میزدم فاطمه سادات حسینی شنید.

برگشت بچگونه بهم گفت این صدای بچه از پیش شما بود؟

گفتم بله!

گفت دوست من خیلی قشنگ بلده بچکونه حرف بزنه! به سعیده گفت:« دوستم؟ حرف میزنی باهاش؟»

سعیده هم بعد اینکه لقمه شو قورت داد یکم حرف زد...اما انگار خجالت میکشید...

اما صدای دوتاشون قشنگ بود...

من بچگونه که حرف میزنم صدام چندان تغییری نمیکنه!

فقط لحنم و مضمون حرفام بچگانه اس


هیچی دیگه...گفت:« صدای دوستم خیییییییلی خوبه...از هممون بهتر....» یه همچین چیزی!

خندم گرفت!

واقعا صداش خوب بود البته. مثل بچه کوچولو ها بود...

از اینکه کسی که خیلی باهاش صمیمی نیستم، یا اینکه کسی ناخواسته، صدای بچگونه حرف زدنم و بشنوه متنفرمممم

دلیلش هم نمیدونم.....

شایدم میدونم...اما نمیخوام بگم


ب هرحال اون روز خوش گذشت

امروز با آقای پدر و خواهر کوچولو رفتیم ی نمایشگاه کتاب، من قرآن خریدم آقای پدر معراج السعاده

هلاک قرآنمم ینی


لحظاتتون پرازیاد خدا....علی علی

(10 آذر 95 - پاییز.ن)

پ.ن: عنوان خاطره بسی بی ربط با خود خاطره است! میدانیم!!!!! فقط به دلمان نشست....و در تصمیم اول تصمیم گرفتیم بگذاریم عنوان این خاطره!
و میدانید که!؟  " تصمیم اول با همه جان گرفته میشود........" {قیدار }




طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

[ چهارشنبه 10 آذر 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا حبیب


عکس و تصویر یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ إِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللَهِ


سلام

وای

همش این روزا خوابم میاد

امروز خونه فاطمه سادات اینا مراسمه.البته خونشون که نیست! اما مراسم و اونا میخوان برگزار کنن

تو حسینیه ای که نزدیک خونشونه

انشاءالله میرویم.

عاقاااااا

دوشنبه شهدای گمنام آوردن اینجا...

توی پارک نزدیک خونه قبلیمون دفنشون کردن...

ای جان...ای جان...

حالا حس خیلی بهتری دارم به اون پارک.

من جزء انتظامات بودم..

انقد خوب بود....



+اگر من دوربین بزرگ و باکیفیت داشتم چی میشد عایا!؟

به نظرم یک گام بسیار مهم تو عکاس شدن اینه که دوربین با کیفیت داشته باشی

میدونین؟

من عشقم عکاسیه

اما نمیدونم میشه با عکاسی از طبیعت یا سوژه هایی که دوس دارم ازشون عکس بگیرم کار کنم یا نه!

صرف دوس داشتن من که نمیشه...

اونطوری یک عالمه عکس دارم که ازشون استفاده ای هم نمیکنم

اگر یه روزی دوربین باکیفیت گرفتم، سعیم رو میکنم برم تو دفتر روزنامه یا مجله ای کار کنم.

عکاس بودن....چقد خوبه...واعی



+امروز کلاس قرآنم تعطیل بود.

امروز خوش گذشت...

کوثر خوب  بود. بهار هم...فاطمه سادات هم....



لحظاتتون پرازیادخدا

علی علی

(نهم آذر ماه 95 - پاییز.ن)

پ.ن: یک چیز جالب.پارسال تا نهم آذر 137 تا خاطره گذاشته بودم..
ینی 9 آذر 94 ، صد و سی و هفتمین خاطره سال نود و چهار است!




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ سه شنبه 9 آذر 1395 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا شدید القوا


عکس و تصویر


سلااااااام

این هم از تتمه آبان!

این هم از آخرین بارون های این ماه قشنگ!

امروز بارون بارید

رفتیم پیاده روی تا حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام

که ثواب زیارتشون مثل ثواب زیارت اباعبدالله علیه السلام هست

تو راه خیلی چیزای قشنگی دیدیم.

پرچم گنبد امام حسین علیه السلام رو هم آورده بودن تا مردم زیارت کنن

هیئتی هم بودن که روی زمین دو زانو نشسته بودن.سینی خرما روی سرشون. مثل پارسال...

یه نفر بود که به مردم صلواتی عطر میزد!

اینو ندیده بودم واقعا تاحالا!



+فردا امتحان نظام خانواده دارم. مثل بچه تنبلا گذاشتم دارم روز آخر میخونم!

کلییییییی مونده

چی کار کنمممم؟؟؟ اوتوکه؟؟؟ (اوتوکه = چی کار کنم ب کره ای)


امیدوارم فردا دوشنبه قشنگی باشه.


+امروز سربند یازهرا علیها سلام بسته بودم.

همون سربندی که تو دوکوهه دادن بهمون.

و من عجیب این سربند رو دوست دارم.





+برم زودتر نظام خانواده بخونم فردا 0 نشم!!!

+این عکس کتاب منِ او رو ببینین!! چقد قشنگه. باید یه همچین عکسی ازش بگیرمممم { کلیک}

این هم شوهر آهو خانم { کلیک }

و این هم شازده کوچولو {کلیلک}

اینارو از یه پیج جذاب تو ویسگون گرفتم.



لحظاتتون پرازیادخدا

علی

علی!



(30 آبان ماه 95 - پاییز.ن)


پ.ن: حکما یه آبانی احساس قرابت خاصی میکنه با آبانماه....

صالی....ماهمون داره تموم میشه!


پ.ن 2 : دیشب با بهار چت کردیم. خیلی چت جذابی بود. دوس ......




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ یکشنبه 30 آبان 1395 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


☂ یا عالماً لا یَجهَل ☂

عکس و تصویر


= دلم

باران سرد صبح پاییزی هوس دارد!

که نم نم میرسد از راه

و

عاشق میشود شهری!


 ☂


+بارون بباااره

سرد هم باشه

تو اون هوا دلم آش رشته میخواد!

بسیار یکدفعه ای!



+اسم خدا که اول خاطره ام نوشتم به معنی: ای دانایی که نادانی ندارد



+در حال خواندن پسرک فلافل فروش هستم

در رابطه با شهید ذوالفقاری هست {کلیلک }


+صفحه های اول قیدار رو هم شرو کردم

متنفرم از این کار...که یه کتابو تموم نکردم بپرم کتاب بعدی!

البته این واسه اینه که انقد ذوق دارم هر سه تاشونو زودتر بخونم

یه وب دیگه دارم، در مورد معرفی کتاب.

یادم نیس منِ او رو معرفی کردم یا نه! باید برم معرفیش کنم.


+چقدر در اینترنت کار مفید میکنیم؟

دوست دارم مفید باشم! نه صرفا یه کپی پیست کن!

حس میکنم از طریق معرفی کتاب شاید کمی موفق باشم



+دیشب دامادمون رفت کربلا....

خیلی یکدفعه ای!



= هرچند به ما جهاد ممنوع شده!

با چادرمان مدافعان حرمیم!


عکس و تصویر مدافع حریمم آقا



+I love hijab




✖ تنبلی ممنوع پاییز خانم! اینو یادت باشه!


+ بچه های کنکوری و میبینم دلم براشون میسوزه

و خدارو شکر میکنم که بعضی مسائل و استرسا و حس و حالای بد اون سال تموم شد

هرچند دلم برای کنکوری درس خوندن خیلی تنگ شده...برای تست زدن...

زیست....

ادبیات...

ای بابا



+تو حوزه عربی و وااقعا عمیق و خوب یاد میدن ب نظرم. خیلی بهتر از مدرسه!

بچه های کنکوری! اگر تونستین کتاب حوزوی هارو بگیرین مباحثی ک تو درساتون هست رو از روی کتب اون ها هم بخونین

کمکتون میکنه

کتاب صرف مقدماتی آقای حمید محمدی رو توصیه میکنم.



+مدد ز غیر تو ننگ است! یا علی مددی



لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی  ♥


(28 آبان 95 - پاییز.ن)




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا احکم الحاکمین

عکس و تصویر #اربعین

سلام!

بچه ها! خانم دباغ درگذشت!

خونده بودین کتابشونو؟!

اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور بودند!



عکس و تصویر مرضیه حدیدچی دباغ درگذشت #مرضیه_حدید_چی (دباغ) اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور در بیمارستان خاتم‌الانبیا‌ء ...



در بیمارستان خاتم الانبیا....


آخی....ناراحت شدم...




= قدم قدم

بایه علم

انشاالله اربعین میام سمت حرم

با مدد

شاه کرم

انشاالله اربعین میام سمت حرم



بالایی: سفارش میکنم دانلود کنین!



+همه رفتند...طبق معمول من بیچاره فقط جاماندم!



+یادمه بچه که بودم خیلی کتاب میخوندم...تخیلی...ترسناک...رمان...منظور از بچه راهنماییه!


یه کتاب ترسناک کودکان بود با دختر داییم که میرفتیم سفر دوتایی میرفتیم زیر پتو یکی مون چراغ قوه نگه میداشت رو کتاب، اون یکی میخوند!


چقد همو میترسوندیم!


+دیروز فاطمه محمود برگشت از کربلا...ای جان..


+دوشنبه امتحان نظام خانواده داریم.

بعـ بعـ


+امتحانای میان ترم دوهفته دیگ شرو میشه!

فقه...صرف...


+خواهر کوچولو تازگی کتاب میخوند..به مقداری ک بتواند...

یاد قبلا خودم میفتم!


+بهار اون روز داشت کتابایی ک از اول مهر خونده رو میشمرد...خیلی خوب بود

غبطه خوردم به حالش...البته بهش افتخار کردم

اما من!

بسیار کم کتاب میخونم تازگی ها...

از اول مهر اینا رو خوندم فک کنم فقط:

منِ او - داستان سیستان - احمد

هیییییییین

همین!

چه کم!

واقعا همین؟

البته الان چندتا کتاب تو صف خوندن دارم:

پسرک فلافل فروش - شطرنج با ماشین قیامت - قیدار

حس میکنم ی کتاب یادم رفته!



+آهنگ جدید حامد زمانی ب مناسبت اربعین رو اگر دوست داشتین دانلود کنین


+دلم خیلی کربلا میخاد


+دلم برایت تنگ شده..نزدیک ترین کربلاییِ من!


+دیشب کلی خواب دیدم

بعضیاش انقد غمگین بود. بیدار شدم گریه کردم! بگذریم ک تو خاب چقد گریه کردم!



اربعین


کربلا


لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(27 آبان 95 - پاییز.ن)





طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ پنجشنبه 27 آبان 1395 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا عدل


عکس و تصویر پلاک و انگشتر شهید مدافع حرم، مسعود عسگری #پلاک #انگشتر #شهید_مدافع_حرم #شهید_مسعود_عسگری


سلام سلام

عکس بالا: انگشتر و پلاک شهید مسعود عسگری


امروز:

صبح خواهر خانم گفت میای بری حوزه؟

منم گفتم خیر!

چراع؟

چون هوا آلوده بود {اولا}

خسسسسته بودم {دوما}

روان خوانی و روخوانی و تازه گذروندم تو کلاس قرآنم...امروز هم روان خوانی داشتیم و ادبیات. حس ادبیات هم که نبود ! {سوما}

یکذره هم حساسیت دارم...و ته سرما. شدیدا گلوم اذیت میشه..عطسه و سرفه .... {چهارما}

غیبت های مجازی که میتونستم ازش استفاده کنم بی استفاده افتاده بود اون گوشه !!! {پنجما}


دیدید به چه دلایل موجهی نرفتم؟!


+مکالمه من و بهار جان... {  کلیلک }

+و.... یکی دیگه از نقاشی هام.... و من چقدر عاشق نوع عکاسیش و انتخاب لوکیشن شدم! { کلیک }

+این نوع خاطره که وسطش عکسای مربوط رو میذارم رو از یکی از وبلاگ ها یاد گرفتم.

تو لینک هام هست...وب نوشته های یک مهندس

+امروز...فقط همین امروز! سه تا تحقیق نوشتم و چاپ کردم و طلق و شیرازه زدم....

طلق  و شیرازه اش خیلی مهمه!

چون نداشتیم...رفتم بیرون خریدم....خخخخخ


+فردا فقط فقه داریم...

کل روز فقه داریم

فقه داریم

فقه داریم...

باز هم فقه داریم!

:)


+ کربلا....

دلم دوباره بیقراره

هوای دیدنت رو داره



+بروم...امروز یه برنامه ای ریخته بودم...خیلی کیف میکنم برنامه بریزم و عمل کنم بهش...جییییییغ



+گفتم کتاب " احمد" هم تموم شد؟

گفتم " قیدار" و "شطرنج با ماشین قیامت" رو گرفتم؟



+تحقیق وقتی آماده میشه عشقه....مث بچه مرتب جلو چشممه الان...طلق و شیرازه شده...با فهرستی که خودم بسیییی دوسش دارم.

از همه بیشتر فهرست و صفحه  اول ( مشخصات خودم و استاد راهنما و اینجور چیزا) و جدول و آمار هارو دوس دارم.




+تحقیق هایی که منبع موثق نخوان و از اینترنت بگیری و بعد چند تا ویرایش جزئی رسم الخطی یا ادبی چاپش کنی عشقه


هرچند میدانم و آگاهم که تحقیقی که براش بیشتر زحمت کشیدی و دنبال منبع گشتی و تایپ کردی و .... نتیجش دوست داشتنی تره





لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی


(25 آبان ماه 1395- پاییز.ن)

پ.ن: در مورد دلایل نرفتنم مدیونین فک کنین از همه بیشتر به خاطر دلیل 5 نرفته باشم!

پ.ن 2 : لوکیشن عکاسی را نیز خوب آمدیم!






طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ سه شنبه 25 آبان 1395 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


بسم رب الودود


+ سلام

+تیتر خاطره لبخنده! :)

بالبخند وارد شوید! :)


+حسش نبود دنبال عکس قشنگ بگردم:)


+امروز با بهار بستنی خوردیم! رو چمنای پارک...روبروی فواره :)


+ بهار: مرسیـ

کهـ هستیـ



+کوثر هم رفت کربلا



=طبق معمول من بی سر و پا جا ماندم!




+یه قسمتی از تحقیق و باید بنویسم...اصلا حال ندارم. کاش چاپ میکردیم و تمام!

تازه قسمتای دست نویس تحقیقی که بچه ها آوردن رو هم باید تایپ کنم!


+امروز مادر شهیدمدافع حرم: مسعودعسگری اومدن حوزمون! خیلی عالی بود...خیلی!


+لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی


پ.ن: واسه این خاطره کلی فک کردم چی بنویسم؟ چطوری ؟ آخر سر تقریبا از همه خاطره هام ساده تر شد...و از خیلیهاشون کوتاه تر!

پ.ن 2: به یگانه گفتم : آپ هستم ها...به وبم سر بزن!

گفت: کِی آپ کردی؟

گفتم خیلی وقت نمیشه!

گفت فک کنم دو روزه سر نزدم وبت...

دو روز.....

جیییییییییغ

غششششش


یگآآآآآآنهـــــــــ :

فک نمیکردم سر بزنه به وبم دیگ!


پ.ن 3 : اگر بگید پی نوشت سه طولانی بود میزنمتون.... :)

پ.ن 4 : ادامه مطلب عکسای شهید مسعود عسگری

ادامه مطلب



طبقه بندی: تصاویر، خاطره، متن های زیبا، مذهبی،

[ یکشنبه 23 آبان 1395 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 82 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه