منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn چهارشنبه 10 تیر 1394 01:58 ق.ظ نظرات ()
    بسم الله الرحمن الرحیم




    پست ثابت


     
    سلام!

    به وبلاگ ما خوش اومدین!




    عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

    + برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

    +این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

    +نظراتتون خوشحالمون میکنه

    +انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

    +یاعلی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 08:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 27 بهمن 1396 02:15 ق.ظ نظرات ()
    حال من عالیست:)
    مثل حال گل...............................
    آخرین ویرایش: جمعه 27 بهمن 1396 02:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 22 بهمن 1396 07:04 ب.ظ نظرات ()
    یا من هو خبیر بکل شیء


    +دهه فجر هم تموم شدددد


    +خیلی خوب بود. این دهه که میاد، شارژ میشم تا مدتی برای کارهای خوب. برای تلاش. برای درجا نزدن!
    حالا هم امشب ان شاءالله میخوام برد جدیدی برای قسمت شهدا تنظیم کنم و چاپ :)
    ان شاءالله میذارم براتون اگر خواستید استفاده کنین.
    استفاده میشه براتون؟! یا نذارم؟



    +چند روزیه تو فکر زدن یه کانالم. اما نمیدونم اسمش رو چی بذارم.



    +دیروز به مناسبت دهه فجر با خواهر کوچولو جان فینگر فود با کوکو سیب زمینی درست کردیم.
    چسبید!
    "الله اکبر" هم خیلی پر شور و هیجان بود! با دوستان صدا هامونو که داشتیم الله اکبر میگفتیم ضبط میکردیم میذاشتیم تو گروه!




    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (22بهمن ماه 1396-پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1396 07:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 20 بهمن 1396 03:00 ق.ظ نظرات ()
    یا من لیس کمثله شیء


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/409/1224980/IMG_20180116_220801_753.jpg




    +عکسی که باهاش تو چالش شرکت کرده بودم.


    +این کتاب فوق الآده است! حتما بخونین!




    آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 03:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 20 بهمن 1396 02:33 ق.ظ نظرات ()
    یا من لا ینقص مِن خَزائنه شیء


    +من یاد گرفتم،
    بعضی حس ها باید بین خودمون و فرد خاصی که مد نظرمونه بمونه!
    نباید زیاد به دیگران بگیم شون!
    شاید طرز فکرشون، یا حرف هاشون، یا حتی هیچی نگن هم انرژی ای که به سمتمون میفرستن
    انقدر حسمون رو تغییر میده، که قابل بیان نیست!



    +امروز دوست صمیمی من تو کلاسمون، راه افتاد سمت مشهد
    و یکدفعه متوجه شدم دوست صمیمی من تو یه کلاس دیگه هم الآن در راه مشهده!
    ساعت و قطارشون رو پرسیدم.
    تو یه قطار بودن!
    و اونقدر هیجان زده شدم قلبم تند تند میزد!
    شماره هاشونو دادم به هم و اینا. فک نکنم فعلا همو دیده باشن! یکی شون این سر قطار بود یکی شون اون سر!
    به هر حال هیجان جالب و دوست داشتنی ای بود.



    +یه چیز دیگه که یاد گرفتم اینه که نباید به افراد بیش از یک بار اونم هر چند وقت یک بار، گف "دلم برات تنگ شده"
    و با اینکه این رو میدونم، این چند روز-خصوصا امروز- چند بار بهش گفتم که دلم چقدر براش تنگ شده!
    نمیشدکه نگم! انقدر دلم براش تنگ شده بود که اگه نمیگفتم میترسیدم گریه کنم حتی!!!
    و حتی تر، بعدش پشیمون شدم از اینکه گفتم!
    چه میشه کرد!
    فقط میشه درس گرفت، برای دفعه های بعدی!



    +{آنقد میل تو دارم
    که خدا میداند!}
    انقدر دلم برای مشهد تنگ شده که خدا میداند!



    +وقتی که شنیدم تو راه مشهده چقد متعجب شدم و ذوق زده! نمیدونم قرار بود بره و به من نگفته بود، یا انقدر یکدفعه ای جور شد! به هر حال که کلی ذوق کردم!




    +هر روز با بهار خاطره میفرستیم تو گروهمون. 3-4 روزه که این تصمیم رو گرفتیم.
    امروز هر دو خاطره هامونو با وویس فرستادیم!



    +من از دوستی هایی که خیلی دوستشان داشته باشم میترسم!
    میترسم که مثل دوستی ام بشود با یکی از دوستان قدیمی!
    که یکدفعه همه چیز را گذاشت، و بعد از آن جوری رفتار کرد که انگار من برایش با افراد دیگر اصلا اصلا فرقی ندارم!
    میترسم که فکر کنم او دوستِ خوبِ من است! و او مرا به عنوان دوست قبول هم نداشته باشد!
    و البته که باید به خودم یادآوری کنم دنیا محل گذر است! نه محل خوشگذرانی دائمی! معلوم است که هیچ کس برای آدم نمیماند! بعضی ها در همین دنیا میروند از کنارمان، بعضی ها وقتی که مُردیم!
    چه فرقی دارد!
    مهم این است که بفهمیم دنیا محل گذر است!





    +چقدر خوشحالم که 22 ای نزدیک است، که از همه 20 ها بهتر است :)




    +معرفی میشود:
    کتاب تاریخ مستطاب آمریکا.
    ان شاءالله به زودی پست معرفی شو میذارم.
    عالیه واقعا! و مفید!
    به زبان طنز....
    و هر صفحه یک کاریکاتور داره...




    +امروز مهمون داشتیم
    خیلی خوش گذشت! چقدر خندیدیم!!
    خیلی وقت بود همچین حسی رو تو مهمونی ها تجربه نمیکردم. هرچند باز هم بعضی از دقایق همین مهمونی، حس بدی داشتم از بعضی حرف ها. اما بهتر بود از خیلی وقتای دیگه. نه بهتر نبود! بهتر تر بود!




    +معذرت میخوام از تغییر لحن بین خاطره اگر اذیت شدین:)






    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (19 بهمن ماه 96-پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 02:54 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 18 بهمن 1396 12:20 ق.ظ نظرات ()
    پر توقع شده ایم
    آنقدری که از دیگران توقع داریم 
    همانی شوند که ما میخواهیم
    حواسمان نیست که خودمان هم متقابلاً باید
    همانی شویم که دیگران میخواهند
    و در اینصورت هیچکس برای خودش زندگی نخواهد کرد
    همه مان میشویم یک مشت ماشین که منتظرند دیگری استارتشان را بزند 
    و به هر سمت که دلش خواست برانَد

    ما  یادمان رفته "آدم" باشیم ...


    #نرگس_صرافیان_طوفان
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 بهمن 1396 12:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 17 بهمن 1396 11:24 ق.ظ نظرات ()
    یا من لا یزید فی ملکه شیء


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/409/1224980/zanane_kochak.jpg



    سلاااام

    آمدم با یک عدد کتاب خوب :)

    "زنان کوچک "

    ماجرای همون کارتون مشهوره. و تقریبا تفاوت چندانی با کارتونش نداره. اما واقعا حسی که موقع خوندن کتابش به آدم دست میده موقع دیدنش فکر نکنم دست بده!

    قسمت های خییییلی مفیدی هم داشت! که آدم با خوندنش حس میکرد باید بیشتر برای آدم خوبی بودن تلاش کنه!

    یک نفر به من گفته بود که در متن کامل زنان کوچک آخرش بت میمیره!

    و بسی خرسند شدم که نمرد! فقط مریضی سختی گرفت و در آخر خوب شد.

    کتابیه که واقعا ارزش خوندن داره. و من به نظرم با تاثیر خوبی که میذاره شاید بیش از یک بار بخونمش...

    هرچند یه قسمتاییش تا حدودی حوصله آدم سر میرفت. اما خب! رمان نوجوان بود و مناسب سن من نبود که!

    مثلا اون قسمتایی که شعر و داستان کوتاه های جو و بقیشون رو کامل میذاشت دوست نداشتم. یا کل بازی هاشونو تعریف میکرد خسته کننده بود.

    از این جهت کتاب های "آن شرلی" واقعا بهتر بودن.

    همین!

    نویسنده :لوئیزا می الکت

    ترجمه فرزین مروارید

    نشر قدیانی



    یک جرعه کتاب:

    بت که دوست داشت در سخنرانی نامی هم از او برده شود، گفت:« اگر جو دختر شلوغ کاری است و ایمی هم غاز است، پس من چه هستم؟»
    مگ با مهربانی گفت:«تو عزیزی، همین! » و هیچ کس هم با او مخالفت نکرد. چون او گربه ملوس و عزیز دردانه خانواده بود :)



    +شخصیت بت یه شخصیت همیشه مهربون و آروم بود که گاهی واقعا حوصله مو سر میبرد. اما بودن این افراد در کنار آدم واقعا نعمته.
    افکار مگ رو هم گاهی زیاد دوست نداشتم.
    ایمی بامزه بود
    و از جو خیلی خوشم میومد :)


    بی ربط نوشت: تا دور شدی آهن دل زنگ خطر زد!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 بهمن 1396 11:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 13 بهمن 1396 10:27 ب.ظ نظرات ()
    یا من لا یشبهه شیء


    داوود: جفت کلیه هامم دادم بهش!
    فرهاد: ینی تو الان کلیه نداری؟ چطوری زندگی میکنی؟
    داوود:اندازه یه دوزاری دارم!
    طغرل:مگه تو که مغز نداری کسی میگه چطوری زندگی میکنی؟


    #پاورچین :)
    #مهران_مدیری



    این واسه چند قسمت پیش بود البته....
    آی فیلم دوباره داره پخش میکنه:) اولین بار که پخش شده بود چیزی از فیلمش یادم نموند! بچه بودم.



    +این روز ها "زنان کوچک" میخونم....
    چقدر دوستش دارم.
    یادم باشه تو لیست خریدم قرارش بدم...


    +امروز با فاطمه چت میکردیم. میگه هدیه تولدتو ندادیم! میگم منم هدیه تو رو ندادم! تولد بهارم نزدیکه.
    میگه اشکال نداره. نزدیکای عید ی جشن دوستانه ترتیب بدیم برا تولد سه تامون :)))))



    +اون مسابقه عکاسی از کتاب ساعت 12 امشب تموم میشه . من رسیدم به 3 کا. همینم عالیه به نظرم...
    ینی واسه منی که 1 کا خییییلی زیاد بود واقعا خوبه!
    مهم اینه که به نظر خودم بین عکس هایی که گذاشته بودن عکسم جزء قشنگ های هنری قرار میگرفت...
    شایدم نظر خودم اینطور باشه فقط!
    اما واقعا از بعضیاشون بهتره!



    +ی کتاب از نویسنده مردی به نام اوه دان کردم بخونم...ببینم قلمش چه مدلیه اصلا!



    +در لیست کتاب هایی که قرار دارم بخونم
     تب مژگان - زایو - برکت - مرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد- سه گانه دونده هزار تو
    هست! البته لیست بلند تر از اینه. الان اینا یادم افتاد....



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (13 بهمن ماه 96- پاییز.ن)


    پی نوشت: به نظرم زنان کوچک علاوه بر زیبایی های این خانواده صمیمی و دوستانه، خیلی چیزهای مهمی به آدم یاد میده!
    حالا ان شاء الله برای معرفیش یه پست جداگانه میذارم.


    آخرین ویرایش: جمعه 13 بهمن 1396 10:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 11 بهمن 1396 02:18 ق.ظ نظرات ()
    یا کریم


    روی دل 
    تا برنگردیده ست
    برگردان مرا!

    #صائب_تبریزی


    دلتنگی.....



    دائماً یکسان نباشد حال دوران.....



    با خودم میگم، هروقت به  اندازه ای که نباید به کسی دل ببندی، دل بستی، به بحث هایی فک کن که اخلاف عقیده دارین!
    دیدگاهتو نسبت به طرف به شدت متعادل میکنه :|


    ی مدت خوبه، یه مدت دلگیر....
    دنیاست دیگه! بهشت نیستیم که...


    از یه طرف یک عدد مهمون، از یه طرف یه چتی،  از یک عدد  طرف دیگه هم یه مسئله اجتماعی ذهنمو درگیر کردن....
    واسه اولیش که حالم ان شاءالله خوب میشه به زودی
    واسه دومی نارحتم.... نمیدونم تا کِی!
    واسه سومی از اون جایی ک هیچ کاری نمیتونم بکنم و در شرایطش نیستم ناراحت ترم!




    #فاطمه‌جان...

    یک بار دیگر باز کن چشمان خود را 

    من حیدرم - مظلوم عالم - كَلِّمِینِی

    #علیرضا_خاکساری



    وقتی روضه می‌خوانند
    ننشینید نگاه کنید!
    چون قساوت می‌آورد
    حداقل یک عکس العملی نشان دهید
    و لو اینکه سرتان را پایین اندازید...

    « آیت اللّٰه جاودان »



    و اینکه..... خدایا خواهش میکنم! خواهش میکنم


    لحظاتتون پر ازیاد خدا... علی علی

    (دهم بهمن ماه ۱۳۹۶ پاییز.ن )


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 بهمن 1396 02:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 9 بهمن 1396 11:57 ب.ظ نظرات ()
    یا قائما علی کل شیء

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/adam_barfi.jpg



    سلااااااااااااااااام :)

    پریشب آسمون که برفی شد من کللللی ذوق کردم. در حدی که سرمو از پنجره برده بودم بیرون و دونه دونه های برف  سعی میکردم با دستم بگیرم :)
    چون فکر نمیکردیم بنشینه دوربین در آوردم یه چند تا عکس هنری گرفتیم.
    چند ساعتی گذشت و یه ککوچولو برف نشست!
    دیگه من رو زمین نبودم که! کلا در حال جیغ جیغ کردن! و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون رو چک کردن که سرعت بارش برف بیشتر شده یا کمتر! و دونه هاش از چند دقیقه پیش بزرگ ترن یا کوچیک تر!!
    آخرم از شدت ذوق واسه همون یه ذره برفِ نشسته با خواهرم رفتیم پایین با دوربین عکس بگیریم.
    واقعا هم به نظرم عکسای قشنگی شدن. اما به خاطر حجم بالاشون نذاشتم اینجا.
    فرداش برف کامل نشست! کلی! 10 سانت برف نشست!
    تو گروه بچه های کلاسمون دونه دونه عکس آدم برفیاشونو میفرستادن. و بعضی عکس خودشونو.
    به خواهرم گفتم زنگ بزنه دوستش بریم برف بازی!
    این شد که بعد نماز ظهر و عصر 3 تایی رفتیم برف بازی. و برف هم همچنان میبارید!
    من یکم دیرتر از خواهرم اینا رفتم. من که رسیدم یکم بازی کردن و به خاطر سرد شدن دستشون یکم رفتن تو ساختمون.
    یه بچه کوچولویی برگشت و با دماغ کوچولوی قرمزش یه لبخند دندون نما زد بهم. یه گلوله برفی تو دستم بود. بهش میگم اجازه هست با این بزنمت؟!
    خندید و با موافقت سر تکون داد. دویدم دنبالش. من بهش برف پرت میکردم و اون هم گه گاه!
    مادرش هم اون گوشه ایستاده بود و لبخند میزد.
    گفتم:« دوس داری آدم برفی بسازیم؟»
    گفت:« دوست دارم. اما بلد نیستم.»
    نشستم کنارش رو برفا. باهم یه آدم برفی کوچولو درست کردیم. بعدم مامانش از "زینب کوچولو" و آدم برفی عکس گرفت و رفتن :)
    موقع آدم برفی ساختن میگه :« دوستات کجان؟»
    گفتم:« دوستای من اینجا نیستن. اینجا دوستی ندارم.»
    میگه:« اشکال نداره! من دوستتم.... دیگه دوست داری :) »
    ای جانم....
    مهربون!
    مهد کودک میرفت...


    +خواهرم اینا که برگشتن گفتیم بریم یکم اون طرف تر برف بازی! تا یه جایی رفتیم. نزدیک یکی از این پارک های بچه ها بود. گفتیم بریم اونجا ببینیم سرسره هاش لیزه؟!
    آقا در حالت عادی مینشستیم رو این سرسره ها پامون میرسید به زمین!
    ایندفعه اننننقد لیز بود مینشستیم روش بدون اینکه انرژی زیادی بذاریم لییییز میخوریدم تا پایین!! و می افتادیم رو کپه برف رو به روی سرسره هه!
    سه تا سرسره داشت. هر سه تا هم همینقدر لیز بود و کیف میداد....



    +هنوز هم برف میباره یاد خانومی می افتم! از سر صبح میرفتیم بیرون باهم بازی میکردیم تو روزای برفی.
    چقدر کیف میداد!
    بعد هم بقیه بچه ها میومدن.
    یادمه "عمو غ" خانومی هم میومد باهامون بازی!
    سایر بچه های همسایه و بلوک های کناری هم میومدن. و یه آدم برفی بزرگ هم درست کردیم یک بار...
    اون موقع فک کنم عمو غ از هممون کنار آدم برفی عکس گرفته بود....
    کاش اون عکسو داشتم الان...
    کاش خانومی انقدر دور نبود ازم.
    وقتی خونمون و عوض کردیم تنها دلیلی ک گریه کردم خانومی بود. و حالا میفهمم بی دلیل نبود!



    +بعد که برگشتیم خونه عکس برفی فرستادم واسه بچه های گروه. همه کلی ذوق کردن که چه عکسای خوشگلی. چقدر هنری!
    و من ذوق کردم از داشتن همچین دوستایی!
    خصوصا زهرا الف که حسابی تازگی داره غافلگیرم میکنه با خوش ذوقی ها و مهربونی هاش.
    یک بار دیده بود دارم گریه میکنم. با نگرانی نگاهم کرد. نتونست اون لحظه چیزی بگه. وقتی میخواست خداحافظی کنه گفت:« دیگه گریه نکنیا! کلی نارحت شدم!»
    و به قول پسته خانوم تو دل من قند آب کردن از این همه مهربونی و توجه یه همکلاسی که در حد سلام علیک و صحبت های معمول کلاسی میشناسیم همو :)




    +اولش که بارش برف شروع شده بود خواهرم گفت خدا کنه انقدر بباره که مدرسه فردا تعطیل شه! خندیدم گفتم نه بابا با همچین برفی تعطیل نمیشه! نگا کن حتی رو زمین نمیشینه برفا!
    گفت:« حالا من دعا میکنم! »
    گفتم:« خب باید یه پایه فکری داشته باشه!»
    گفت:« خدای من بزرگه....»
    و وقتی انقدر برف بارید که دو روز تعطیل شدیم فقط به عبارت"خدای من بزرگه" فکر میکردم و اینکه چطور گاهی از این حقیقت مهم غافل میشم؟!



    +اون موقع که داشتم عکسای هنری مو میفرستادم واسه دوستا، واسه استاد جانِ صورتی هم فرستادم.
    کلی ذوق کرد و گفت چقدر زیبا و اینا. خودشم عکسای حیاط برفی شون و فرستاد!!
    و فقط کافیه بگم" من یه پرنددددم آرزو دارممممم "
    انقدر که ذوق کرده بودم از عکساش!
    بعد هم عکسای پروفمونو ست کردیم :) گفت: عکس پروفایلتون خیییییییلی قشنگه. من هم همونو گذاشتم.»
    چه خوبه داشتن استادی که براش مهمه نصفه شب چرا بیداری؟! که براش مهمه برف اومده! پاشو برو برف بازی! که براش مهمه چی میذاری عکس پروفایلت!
    که به عکسای هنریت نظر میده! که..... وای خدایا شکرت واسه داشتن این استاد ماه!



    +امروز هم تصمیم گرفتیم بریم برف بازی!
    خواهرم و مبینا رفتن. من باز هم دیر تر رفتم! اما اینبار فرقش این بود که کلا نمیخواستم برم! انقد دیر رفتم مبینا رفت خونشون خواهرمم داشت میومد سمت خونه!!!!
    نگه اش داشتم رفتیم یه آدم برفی کوچولو بسازم!
    و همینی و ساختم که تو عکس این پست، دستشو گرفتم!
    از ساختن آدم برفی ها زیاد خوشم نمیاد.
    چون خیلی دوستشون دارم. وقتی میشکنن یا کم کم آب میشن یکم دلم میگیره... پایه عقلی و منطقی نداره این دل گرفتگی....شاید هم از این به بعد بشینم منطقی فکر کنم، و دیگه دلم نگیره!


    +از آدم برفی های متنوع امسال میتونم آدم برفی زهرا الف رو نام ببرم که خوک برفی درست کرده بودن! نه آدم برفی....
    و آدم برفی طاهره باشگاه. که لباس تکواندو پوشیده بود تنش، رو سر اون یکی آدم برفی هم کلاه مبارزه گذاشته بود. آدم برفی هاشم دست هم رو گرفته بودن به گمونم!!!
    ای جان... بامزه بود. خیلی دوس داشتم!
    آدم برفی خودم با اینکه خیلی خاص نبود . اما به خاطر سایز کوچیکش  جزء متنوع ها بود. که البته از هر دوتای قبلی بیشتر دوستش داشتم! خودم ساخته بودمش آخه!



    +از آخرین روز سفر تا همین امروز با نگین بیشتر چت میکنیم. نگین جانم ممنونم که هستی و انقدر هم مهربونی!




    +آقا من یه چالش شرکت کردم، عکس از کتابی که خوندیم و دوستش داشتیم. سه تا عکسی که بیشترین بازدید و داشته باشن، برنده میشن.
    خیلی بی مزه بود که به هنر رای داده نمیشد! به این رای داده میشد که کدوم عکس بیشتر بازدید کننده داره!
    من که سوپر گروه زیادی عضو نبودم و کانال هم نداشتم عکسم زیاد هم بازدیدش بالا نمیرفت!
    تا اینکه با نگین شروع کردیم به فرستادن به گروه ها مون!
    یعنی خنده دار بود!
    تو بعضی گروه های پر جمعیت اد میشدیم یکی دو بار میفرستادیم لفت میدادیم!
    آخر سر هم دوتامون ریپورت شدیم!!!
    ینی سر ریپورت شدنمون انقدر خندیدیم!
    آخر سر هم شد 2.8 کا.... و هنوز چهارمین نفرم!
    راستش عذاب وجدان داشتم با این شیوه بازدید کننده جمع کردنمون!
    دفعه بعد دیگه همچین چالش هایی شرکت نمیکنم!!!
    و هنوز هم منو نگین در حالت ریپورت به سر میبریم!!! اولین باره ریپورت شدم!
    و واقعا نمیدونم چرا خندم میگیره!
    نفر اول تو گروهه فعلا 11.2 کا بازدید داشته، نفر دوم 4.4 کا و نفر سوم 4 کا.... یکدفعه عکس من 2.8 کا
    اینهمه زحمت کشیدم واسه کا جمع کردن، زحمت میکشیدم پول در میاوردم میتونستم برم کتابی که به نفر اول جایزه میدن رو بخرم!!!
    تازه جایزه هاشم خییییییییلی دوس نداشتم. چون مسابقه اش مرتبط بود با تعداد زیادی از عکس های من شرکت کردم!
    اما واقعا خیلی بده! باید حداقل ب 6 نفر اول جایزه میدادن! حدود 40 نفریم!
    و اینکه بهتر تر این بود که چند تا کارشناس هنری به هنر عکاسی هامون رای میدادن! اینجوری منصفانه تر بود





    +فردا دیگه تعطیل نیست. و خوشحالم! چون زهرا سادات عزیزمو میبینم :))



    +هنوز دلم میخواد یه سری عکس دیگه بگیرم! چقدر دلم میخواست برف بیاد!
    چقدر تو این وب گفتم کاش برف بیاد!
    چقد ایده عکاسی داشتم!
    برم تا همش آب نشده باقی عکسامو بگیرم!
    هرچند همین امروزم یه عالمه برفا شده بودن یخ! به سختی میشد راه رفت! با همون روش پنگوئنی!




    +لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (9 بهمن 96-پاییز.ن)


    پی نوشت: یگانه خانم! اگر هنوز هم وبمو میخونی، بگم: ارادت!

    پی نوشت2: امروز گل نرگس خریدیییییییییم

    پی نوشت 3: جوونه کاکتوس جان خیلی بلند شده بود، بریدیمش منتظرم آب توش خارج شه بکارم تو گلدون جدید :) عزیزم....
    آخرین ویرایش: سه شنبه 10 بهمن 1396 12:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 4 بهمن 1396 12:26 ق.ظ نظرات ()
    یا اکرم الکُرماء

    به یاد ندارم هیچ وقت ، ارزیابی آخرم از ایام امتحانات، خسته کننده و اعصاب خرد کن بوده باشه!
    بجز این ترم!
    همش کلافگی و این آخرین امتحان هم افسردگی....
    فردا این امتحانم بدم و خلاص!



    +فکرشم نمیکردم خوندن درس به این شیرینی، به ذهن خسته من چنین فشاری رو وارد کنه که فقط بگم کاش زودتر تموم شه!



    +خداکنه سفرمون رو بریم ان شاءالله و به سلامتی وخوشی برگردیم.
    انقدر هم خوش بگذره بشه جزء خاطرات قشنگم:)



    بعضی وقتا آدم فقط میخواد بعضی تایم ها بگذره!
    از این جور چیز ها هم تو همه زندگی ها هست دیگه! چه میشه کرد!


    این روزها که میگذرد ...
    شادم
    این روزها که میگذرد شادم، که میگذرد این روزها!
    شادم که میگذرد!
    #قیصر_امین_پور



    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (3ببهمن96-پاییز.ن)



    پی نوشت:ذوق این روزهای من، فکر کردن به اینه که توی ماهی هستیم، که ماهِ انقلابه :)
    جانم...جانم.....
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 بهمن 1396 12:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 30 دی 1396 01:16 ق.ظ نظرات ()
    یاحکم


    این امتحان ها تموم شه یه نفس راحت میکشم!


    کشت منو این روش تحقیق! تو طول ترم با اون مقاله! حالا هم با این قلم بد ش !
    ینی هزار بار هم این قسمت و بخونم آخرش مینویسم معنای لغوی!

    شرح اللفظ بررسی واژه ای و مفهومی به کمک دیگر مفاهیم و شاخص ها در این بخش محقق فقط به جنبه مطلوب خود مینگرد نه همه ابعاد موضوع



    و شما تصور کنین که تو اکثر این کتاب قلم نویسنده همینقدر سنگین و دیر فهمه!
    یاد گرفتنش به کنار!


    کی گفته مقاله ۵ نمره و امتحان کتبی ۱۵ نمره خوبههههه ؟
    مقاله م ب اون خوبی! اگ نمره عملیش از ۱۰ بود کامل میگرفتم احتمالا! این ۵ و ک کامل گرفتم!



    ینی معدل این ترمم احتمالا کلی افت خواهد کرد!





    چقدر حررص بخورم آخه!؟ هی ب خودم میگم اصا فدای سرت! حرص نداره که!
     و دوباره اعماق قلبم حرص میخورم و حرص میخورم!
    آخرین ویرایش: شنبه 30 دی 1396 01:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 27 دی 1396 12:37 ب.ظ نظرات ()
    یا کنز الفقراء



    سایت بارگزاری اطلاعات و نمراتمون انقدر ضعیفه آدم از دستش حرص میخوره:|



    +دیروووووز
    با بهار رفتیم بیرون. یه کار بانکی داشت، منم گفتم حالا که تا اینجا اومدیم باهم بریم!
    کلی پیاده رفتیم. تو هوای سرد بستنی خوردیم تا رسیدیم به بانکه
    بهار برام یه شاخه رز قرمز آورده بود. و یه قاب عکس از عکس چند سال پیش  دوتاییمون، درست کرده بود.
    و جاسوییچی و دفترچه یادداشت و نشون بین کتاب!
    همشو خودش درست کرده بود.
    کلی ذوق کردندم :))


    +وای اولش که هنوز بهار نیومده بود تو ایستگاه اتوبوس منتظرش بودم. یه خانومه نشست کنارم با بچه اش، گفت خیلی وقته منتظرین؟
    هوا سرد بود لبخند منم خشک شده بود. یه حالت گنگی نگاهش کردم گفتم:« من منتظر نیستم.»
    منظورم این بود که منتظر اتوبوس نیستم! خانومه هم چند لحظه نگاهم کرد. بعد گفت:« آها!» روشو برگردوند!!
    وای خندم گرفته بود!! گفتم:« اما اتوبوس تازه رفت!»
    خانومه هم یک لبخند مهربونی زد حس کردم دل خودم هم برا خودم سوخت! خانومه که خانومه اس :)))))


    +بعد از کار بانکی بهار رفتیم یه پاساژی رو ببینیم.
    وای خنده دار بود ینی! همه چیزش گرووون بود. فقط رفته بودیم میخندیدیم! تو یکی از طبقاتش یه مغازه بود با دکور تییییییره
    لباسای ریش ریش قهوه ای و اینا..
    جلو مغازه وایسادم میگم:« welcome to Africa »
    بعد متوجه شدم مغازه اش بازه! هرچند صدام بلند نبود! هیچی دیگه آرام و آهسته از جلوش رد شدیم! واقعا دکورش خنده دار بود اما.



    +روزی بود بس خوب :)



    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
    (27دی 96-پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 دی 1396 12:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 23 دی 1396 02:06 ق.ظ نظرات ()
    یا حبیب الاتقیاء
    ای دوست متقیان




    ندارد خواب
    چشم عاشق و دیوانه در شب ها !


    +نه عاشقم و نه دیوانه.... ندارم خواب!





    وقتی بعضی از درس های امتحان یکشنبه رو میخونم، آنچنان استرسی میریزه تو دلم که انگیزه مو اصلا از دست میدم!
    بس که خوندم و خوندم و خوندم، و نمره ای گرفتم، در حدی که انگار یه بار خوندم!!
    استرس میریزه تو جونم و ذره ذره انرژی مو میخوره!
    اه....


    زهرا سادات عزیزم این روزها خیلی کمکم میکنه! خیلی دوسته....
    خیلی دوستش دارم...
    خدایا به خاطر اینکه این آدم های خوب رو سر راهم قرار دادی هزار بار شکر!



    دلم میخواد گریه کنم! عقلم میگه دختر مگه خل شدی نصفه شبی؟! برو بگیر بخواب! توکل بر خدا... میخونی ان شاءالله امتحان سخت نخواهد بود.
    اون رویِ انگیزه بده (!) تو وجودم دستشو مشت میکنه و میگه: فایتینگ!
    و اون رویِ انرژی منفی بده(!) همگی رو مات نگاه میکنه، به همشون پشت میکنه میره یه گوشه میشینه برا خودش!



    با ما به از این باش که با خلق جهانی....
    #درس_جان :/




    امروز شیر کاکائو کیک خوردم. بازهم دلم میخواد! ینی جزء چیزهاییه که فک کنم هیچ وقت سیر نمیشم ازش!
    یادم باشه خواستم خودمو تنبیه کنم، شیرکاکائو کیک خوشمزه بخرم، بدم یکی دیگه بخوره! خودمم تا یک هفته هی دل بخواد، هی نخورم! :))))



    +زهرا سادات برام یه پیکسل خرید... در حدی دوستش دارم که!
    ان شاء الله به زودی یک عدد عکس هنری ازش میذارم :)



    حس م رو در مورد قسمتای مختلف فیلم میگم، او هم همین حسو داشته اون موقع!
    مگه داریم از این قشنگ تر، وقتی با یک نفر یه فیلم و تو یه زمان میبینیم!؟



    دلم خواست عکس چاپ کنم! چاپ کنم و بالاخره یه آلبوم جدید بگیرم! آلبوم قبلی که تموم شد، دیگه آلبوم جدیدی و شروع نکردم!



    شده بعضی وقتها، کلی بغض داشته باشین، بعد با خودتون بگید کاش الآن یک نفر از افرادی که توذهنمه (یا شاید هم فقط یک فرد خاص) پیام بده؟!
    حس جالبیه، وقتی که واقعا پیام میده! خیلی دوست داشتنیه!
    بعضی وقتها که آدم تا پیام طرف رو میبینه دلش میخواد از خوشحالی گریه کنه!
    و فقط بگه خدایا شکرت!
    وای که چقدر دلم برای خانومی تنگ شده.............................................





    چند وقت پیش، یک دفعه زنگ خونه ما رو زدن. پدرجان به خیال اینکه دختر عمومه(که خونه شون نزدیک ماست) در رو باز کردن. دیدن کسی نیست پشت در...
    سرشون و پایین آوردن، دیدن محیا پشت دره!!!!!!
    به شکل کاااااااملا  غافلگیر طوری، خواهرم اینا  اومده بودن! یهویی....
    ینی هممون جیغ کشیدیم از خوشحالی :))
    آبجی کوچیکم که نزدیک بود گریه کنه!!!!


    محیا نشسته بود پشت خواهر کوچیکم، میگه:« داریم میریم خرید!»
    مامانش :« سوار چی شدی داری میری خرید؟»
    محیا :« گوزن»
    یکدفعه همه زدیم زیر خنده! اسب و گاو و اینا هم نه! گوزن!!
    وقتی خندیدیم فک کرد اشتباه گفته. گفت :« الااااااغ»
    ما :
    بعدش هم تازه میگه:« هن هن هن هن »
    گوزن الاغ مدل با صدای هن هن موتور!!!




    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (22 دی ماه 96 - پاییز.ن)


    پی نوشت:

    کلیـــــــک :)


    کلی حس خوب :)
    پیکسلش رو پارسال  بهار داده بود بهم :) 
    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 دی 1396 08:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 18 دی 1396 11:01 ق.ظ نظرات ()
    یا رافع الاسماء



    عکس و تصویر برف و کولاک شده... راه خراب است ! نرو..... #حجاب #عاشقانه_ها


    برف و کولاک شده راه خراب است!

    نرو!





    +اگر برف ببارد اینجا، همچین عکسی از خودم میگیرم یکبار :)
    چقدر دوستش دارم!



    آخرین ویرایش: شنبه 23 دی 1396 01:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 18 دی 1396 01:41 ق.ظ نظرات ()
    یاقاهر الاعداء


    با خواهرجان تا الآن در حال درس خوندن :)
    درس خوندن باهاش رو دوست دارم.... مثل معلم خصوصی با دخترکی که انقدر برام عزیزه، به این امید که نمره هاش عالی تر بشه.

    امروز خیلی خوابیدم. هم صبح دیر بیدار شدم هم بعداز ظهر کلی خوابیدم.... اینه که دلم نمیاد برم بخوابم!
    البته میدونم خواب شب نیازه و از این جور حرفهای خوب خوب :)

    امروز تلوزیون یک عدد سینمایی بامزه گذاشته بود. اسمش بود دکتر دولیتل
    شب هم قسمت دومش رو پخش کرد. که البته شب داشتم درس میخوندم و ندیدم!
    دکتره میتونست با حیوونا حرف بزنه. خیییلی دوس داشتم فیلمشو



    یه فیلم دیگه هم چند روز پیش گذاشته بود. اسمش بود "ذهن  سفید" آلمانی بود
    خیلی جالب و قشننگ بود. در مورد پدر بزرگی که آلزایمر میگیره و پسرش میخواد بذارتش خانه سالمندان
    نوه پدربزرگه برای اینکه نذاره اینکارو بکنن و همینطور برای اینکه از دکتر پدر بزرگه شنیده که اگر او خوشحال باشه و احساس مفید بودن بکنه ممکنه حالش خوب شه، بدون گفتن به والدینش با پدر بزرگ میرن ونیز....یه سفر برای خوشحالی پدر بزرگ و اینکه او خاطرات اولین سفری که با مادر بزرگ رفته بودن ونیز رو یادش بیاد
    کارها و فداکاری های نوه هه ستوووودنی و فوق العاده بود
    ینی باخودم میگفتم من اگه پیر شم همچین نوه ای داشته باشم خیلی همه چی خوبه!
    آخرش همگی بغض کرده و با لبخند تیتراژ پایانی و نگاه میکردیم!
    آیا میدانستید افرادی که آلزایمر میگیرن، محبت اطرافیان و به وضوح متوجه میشن!؟ و خیلی هم احساساتی تر از افراد عادی هستن؟ با اینکه افرادی که بهشون محبت میکنن و نمیشناسن !
    اگر تونستین حتما ببینیدش :)


    همین الان یهویی ؛))


    یاعلی!

    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 01:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 100 1 2 3 4 5 6 7 ...