flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1394 توسط happy autmn | نظرات()
یا ماحی السیئات


عکس و تصویر ......


سلااااااااام بعد مدتی به نسبت طولانی!

اه...خیلی وقت بود نیومده بودم ها!

وبتون هم سر نزده بودم ! کلا با کامپیوتر زیاد نیومده بودم نت! هرچند به علت اعصاب خرد کنی تلگ، تلگرام هم نمیرم زیاد!

فضای مجازی آدم رو از زندگی میندازه انگار!!




+ رفتیم سفر! چه سفری! خیلی خوش گذشت...جای همگی خالی!!



+ امروز رفتیم باشگاه... آقا برگشتیم، گرسنههههه

منو معصومه خونه بودیم... 

دوتا تخم مرغ من خوردم و سه تا تخم بلدرچین! معصومه هم اینچنین!

نیمرو دوس دارم... امروز اشتهای نیمرو داشتم...ولی اشتهای آب پز نداشتم!


+این روزها بیشتر کتاب و رمان میخونم. چه کیفی میدهد! دوباره میرم تو دوران کتاب خوندن! تو دنیای کتابام....وای عالیه! این حس و حالو خیلی دوس دارم!


آخرین کتابی که خوندم رویای نیمه شب بود... احتمالا تبلیغش رو دیدین تو کتابفروشی ها 

بچه ها محشره! بخونین حتما! نخونین از دستتون رفتههههه بد جووووور

حدودای 200 و خورده ای صفحه است فقط! قیمت این چاپی که من خوندم 8500 بود... از دوست جان گرفته بودم...

خلاصه که عاشق این داستان شدم رفت! احتالا خودمم یک روز میخرم!



+حالا پسرک فلافل فروش رو از همون دوست جان گرفتم که بخونم. هنوز شروع نکردم. زندگینامه و خاطرات شهید هادی ذوالفقاری هستش...شهید مدافع حرم بودن...




+چقد از کلاس تجوید خوشم میاد تازگیا! معلممون میخواد یه چیز بگه برای خطاب قرار دادن میگه: خواهر جونم" 

خیلی بامزه میگه! 


+امروز جلسه داشتیم ا.ا .... گعده سیاسی (گعده به معنی دور هم نشستن و دوره گرفتنه) تصمیم داشتم برای این گعده کلللللی مطالعه کنم! اما نکردم!!

واقعا که حرصم گاهی از خودم در میاد! برای خیلی چیزاهای کمی پیش میاد که سعیم رو بکنم! خییییییلی کم!

من کلا به خودم سخت نمیگیرم! باید اصلاح شم!

یادمه یه بار به خودم سخت گرفته بودم. امتحان تاریخ داشتیم. سوم دبیرستان! سه چهار دور خونده بودم...از اونجایی که من همیشه یه دور میخونم...گاهی هم دو دور ، انقد خوندن واقعا زیاد بود! کل سوالا و جوابا رو فول بودم ینی! الحمدلله نتیجه شو هم دیدم! شدم 20!

یه بار هم واسه امتحان ریاضی تلاشمو کردم...بیشتر از اونم میتونستم تلاش کنم البته! شدم 20

تلاش سخت کردن، گاهی همون زمانی که داری تلاش میکنی هم بهت انگیزه میده|! نه فکر کردن به نتیجه ها! خود تلاش!! لذت بخشه!

باید تلاش کنم! و بجنگم! برای رسیدن به چیزهایی که میخوام! باید جنگیدن رو یاد بگیرم! هرچند میدونم که دیره!

+دیشب لیلی بهم گفت باهم امروز بریم پارک خلیج فارس.البته به همراه مدرسه راهنماییمون که میخواستن ببرن ادو!

نرفتم! چون ب قاصدک گفته بودم جلسه سیاسیشون و میام! اما دلم برا لیلی خیلی تنگ شده! 17 شهریور هم تولدشه! باید یه کادو براش بخرممم..کادو خریدن برای اونها که دوستشون داریم کاری است بس جیییییغ ...بسی دوس!

خصوصا وقتی به خوشحال شدنشون فک میکنیم! 


لحظاتتون پرازیاد خدا..علی علی

( 3 شهریور 95 - پاییز.ن)

پ.ن: بچه هاااااا 9 روز نبودم!! چقد بد! مطمئنم دلتون گ شده بود برام 



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا حبیب الباکین


عکس و تصویر ......




از کارای روی هم تلنبار شده متنفرم.....خیلی زیاد!!!


+اصلا دلم نمیخاد وقت بذارم واسه انتخاب رشته. حوصلشو ندارم....

یه دختر کسل، که حال کاراشو نداره! میشه من!



+ یه کتاب گرفتم بخونم، از کِی دستمه هنووووز تموم نشده!

امروز کلاس تجوید دارم... هنوز نخوندم.. یک هفته هم تعطیل بود کلاسمون تازه!! 

قبلا گوش دادمش ... اما یکبارم باهاش نخوندم...



+خیلی کارای عقب افتاده دارم. و این مزخرف ترین حسه که از شدت اینکه ندونی کدوم کارو انجام بدی یا بخوابی یا با گوشیت سرگرم شی!!

+ تو باشگاهم کلی ضربه و تکنیک هست که تمرین زیاد میخواد. تمرین نکردم...اونارم عقبم...

حس بدی دارم.....



+ زهره دیشب یک خوابی دید عجییییییب

از اون خوابایی که حسرت دیدنشو میخورم!

خواب دید خودمون دوتایی(منو و خودش) رفتیم مشهد ،

بعدم رفتیم شمال،

توی خوابش آقا رو دیدیم! 

وای ... چه خواب قشنگی دیده بود.....



+ دیروز تو باشگاه یگانه متفاوت بود.... چقد خوبه تنوع و تفاوت!!! 


+با معلم زمینمون چت کردیم دیروز...عااااااالی بود. هلاکشم ینی....

چقد مهربون..چقد عاقلانه....



+ساعت 3 و نیم شد 

چقد زود میره ساعت

برم کم کم بابارو بیدار کنم برسونتم کلاس! 

انگار دارم میرم یه جا ک بُکُشنم!!! انقد که میترسم!

همش همین کارا رو میکنم! اه




+ تصمیم جدیدم: از فرصت ها استفاده کنم...

یک هفته....

از ساعت 6 بعد از ظهر امروز تا 6 بعد از ظهر یک هفته دیگه....

خودم و به زحمت بندازم.

سعی کنم کل نمازامو اول وقت بخونم...

اینترنت هر روز یک ساعت!

حالا در مورد ساعت دقیقش، که یک ساعت باشه، یا دوساعت بعدا تصمیم میگیرم...


تو این یه هفته جبران کنم!!!

و خودمو جلو ببرم....


فایتینگ!!!


+بچه ها ی سوال!کسی  یوزرنیم تلگرام مارو داشته باشه، شمارمونو میتونه ببینه عایا؟!



+ دو تا طلای ایران تو المپیک رو تبریک میگم...

هردو هم از وزنه برداریییی

بهشون افتخار میکنم........ آفریین.... دعاشون کنیم! همه بچه های کاروان المپیک کشورمون رو





لحظاتتون پرازیادخدا/...علی علی


(24 مرداد ماه 1395 - پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا منور


عکس و تصویر



سلام

امشب احتمالا انشاءالله ساعت 12 نتایج میاد...

میدونم چ کردم...

میدونم بالای 20000 میشم....

شایدم بالای 25000

شایدم بالاتر...دیگه تهش فک کنم 30000 بشم!

اصا دلم نمیخاد ب کسی بگم....


میدونم تقصیر کسی نیس.

نه تقصیر مدرسه میندازم، نه کنکور!

فقط تقصیر خودمه که بهتر از این نخوندم


+به حرف خانومی و یگانه حرف میزنم و آروم میشم...

یگانه : دنیا که به آخر نمیرسه

هرچی شد، شد!


+ یه عالمه حرف قشنگ..


خانومی:تو امید منی ها!! ناراحت نباش که منم ناامید نشم، جانم!


من: امیدت؟؟ امیدت به این دخترک بی تلاشه؟>؟


خانومی: این دخترک بی تلاش با حرفاش و رفتاراش کلی چیزای قشنگ یادم داده، کلی وقتاهم آرومم کرده






ممنونم از دوستام...که هستن!



لحظاتتون پرازیاد خدا..علی علی

(19 مرداد 95 پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا قهار


عکس و تصویر لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه‌ام، مستم باز میلرزد دلم، دستم باز گویی در ...


سلام سلام


به به...المپیک خیییییییلی تا دوس

امروز مسابقه نیما عالمیان(تنیس روی میز) مقابل آمریکا بود.

4 ست بازی کردیم. 3 تاشو ما بردیم...

کلا بردیم...

جییییییییییییییییییییییییییییییغ


نیما و نوشاد عالمیان تو سری قبلی خندوانه اومده بودن.. نوشاد لبخند زد تا به لبخندش نمره بدیم..

فک کنم تنها فردی بود که اون موقع به لبخندش 20 داده بودم...

ورزشکار هایی هستند که بسی اخلاقی به نظر میرسند!


خب....بردمون رو فعلا تبریک میگم

انشاءالله برد توی مسابقه های دیگه....


مسابقات تکواندو مون از 27 مرداد شرو میشه....وای جییییییییغ






لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی


(16مرداد ماه 1395 - پاییز.ن)



ادامه مطلب
طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
عکس و تصویر ۸۳۲ میتوان سوخت،اگر امر بفرماید عشق... #فاضل_نظری

شبیه کودکی ماتِ خیابان‌های تهرانم 


که ناغافل رها کرده‌ست دست مـادر خود را...




 #محمد_مهدی_سیار




پ.ن: میدانم عکس و متن تقریبا هیچ گونه ربطی ندارند!

شما به دل نگیرید!


پاییز.ن




طبقه بندی: شعر،  متن های زیبا،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
بسم رب المعصومه(سلام الله علیها)




عکس و تصویر وقتِ پذیرایی ات غذا نشود کم لطفِ تو با حیف و میل ما نشود کم ...



سلام سلاااااااام

امروز هم یکی از روزهای بسی عالی

وای خدا به خاطر این روزهای شادم صد هزاران مرتبه شکر!

+امروز رفتیم جشن میلاد....عالی بود.از طرف بسیج دانش آموزی.انقدم بزرگ بود

مکانش توی ساختمان یادمان شهدای 72 تن بود

+با یه خواننده ارزشی دیگر آشنا شدیم!

آقای مجری برنامه بهش میگفت آقا میلاد! 

فامیلی اش را نمیدانیم بسی  بسی را هم الکی نوشته ایم...می آمد به جمله مان....بعله!


+صدایش فکر کنم از حامد زمانی بهتر است.سبکش جدید است....آهنگ هایش هم مثل آهنگ های آقای زمانی پرمفهوم و عالیست

هرچند من به صدای آقای زمانی عادت کرده ام بسی!

خصوصا جوون و جهاد...

میروم بیرون، خصوصا تنها، هندزفری در گوشم...

آهنگ جوون یا جهاد روشن...

و آقای زمانی که فریاد میزند!! 

+سرود هم پخش کردند.بسی بسی عالی

بسی بسی دوس


+بهار بود...زینب پژو   (ا.ا) بود...یک عالمه از بچه های مدرسه که همسن و سال زینب و یا کمی بزرگ تر هستن بودن

هرچند جای زینب خالی بود.

خواهری جان هم آمده بود با من

و......

یکی از تاثیر گذار ترین و شیرین ترین لحظات امروز...

این بود که.....

پشت در شیشه ای ایستاده بودم. کلافه از اینکه چرا اسم مارا نمینویسند! ( دم در وقتی وارد سالن اجتماعات میشدیم اسم نویسی میکردن از مهمونا و هدیه میدادن)

برگشتم بیرون در را نگاه نمودم!

و با صحنه ای بس دوست داشتنی مواجه شدم!!

زهرا بیرون بود...

همسفر راهیان...دوست عزیزم...وای چقد دلم براش تنگ شده بود. باورتون نمیشه چقدر!

هیچی دیگه...چند لحظه بی صدا نگاهش کردم! انگار نمیتونستم باور کنم! منو دید!

هیچی دیگه...لحظاتی احساساتی تر از فیلم های هندی!   الکی.... مثلا! 



+ بهاااااااار عزییییییزم...

امروز بسی خوش گذشت...

بحـ بحـ


+ بهار به وب سر میزند...

خاطراتم را میخواند....نظر نمیگذارد....رواست عایا!؟ شما بفرمویید!! 


+چت هایی که امروز کردم...کسانی که تبریک گفتن...اصا همه چی عالی...عالی!

هذا من فضل ربی....


+نماز صبح زود دوست دارم بخونم. به موقعش...خواهش میکنم...خواهش عاجزانه! 

دعا کنین واسه اذان بیدار شم! هرچند الان ساعت 2:20 دقیقه شبه حدودا...خوابم هم نمی آید اصلا!

انقد که اتفاقات شیرین و جالبی افتاد هی قلبم تند میزند!


اون از چتم با یگانه  چتم با فاطمه علی  ( اول فامیلی اش علی دارد! ) و چتم با بهار!


اذیت کردن بهار میچسبد عجیب!

نگین عزیزم دوباره بیسفون گرفته است! بسی ذووووووق 


+عاقا من راهنمایی بودم یک عدد معلم اجتماعی داشتیم..بسی دوسش میداشتیم!

بعد تازگی ها باهم چت میکنیم گاهی در تلگرام... بسی کیف میدهد...دوس داریم! 

چت کردن با معلما بسی تکراریست! 

من میگم سلام! اونا میگن سلام! خلاصه از احوالپرسی بگذریم! 

آنچنان حرفی نداریم آخرش یکیمون میگه التماس دعا... اون یکی یا میگه چشم شما هم دعا کنین یا میگه محتاج دعا!

بعدم میگم: علی علی

اونا هم میگن:یاعلی


همه معلما هم همین گونه اند!

الته همه شان هم میپرسند کنکور را چطور داده ام  و من فکر میکنم بعد نتایج چند روز میتوانم کلا از صفحه مجازی محو شوم؟! 



+جیغ جیییییییییغ

دخترا روووووووووزتون مبارک



+امروز تو گروه دختران ا.ا هی جیغ جیغ میکردم...هورا...دس... بچه ها هم استیکر خنده!! 



+ فردا جشن روز دختر است باز هم! 

اینبار با ا.ا

همون که چند روز برای کارت دعوت و یادبود و ایناش رفتیم کانون.

جیغ....ذوق داریم بسی


+ اذان مغرب فردا..... آه....این یک مورد نمیشد فعلا پیش نیاید آخر!؟ 


+ یک عدد رمان جدید اینترنتی فاطمه محمود میگذارد در گروه دوستی خودمان...

خیلی جیغ است

خیلی بسی بسیار دوس!

خیلی ها!

این رمان های اینترنتی هم عالمی دارند ها 



+امروز کیک خریدیم واسه روز دختر

مهمان هم داشتییییییم

بحـ بحـ


+ زنگ زدم حرم امام رضا علیه السلام.

بسی گریه ام گرفت. دلم خیلی تنگ است برای مشهد.

تقریبا هیچی نتونستم بگم...حتی اولش سلام هم یادم رفت

اما تولد خواهرشون و تبریک گفتم




+فاطمه علی امروز در چت بسی مرا شگفت زده نمودندی...

و البته نوع حرف زدن یگانه بسی عجیب بودندی! 

و عجب کیفی میدهد این گاهی وقتهای این دوستان...

و عجب ممنونم!




+ تو گروه ا.ا میگم بچه ها...به مناسبت جشن اجازه میدم فردا همتون برام کادو بیارید!

بشتابید که این فرصت نایابیست! 

بشتابید!


نمیدونم چرا همگی از این استیکرا  فرستادن!

خوشحال نشدن ینی؟! 

هی میگم فرصت های خود را قدر بدانید! قدر نمیدانند! 


+انقد دیر شده میترسم بخابم اذان بیدار نشم.نمیشه بیدار بمونم تا اذان؟ بعد اونوقت چون تا اذان مغرب تقریبا بکوب کار دارم خیلی خسته میشم لابد! 




+بهار امروز بسی سختی کشید برسه به خونه

وای خدا چقد تازگیا کلمه بسی رو به کار میبرم!

یه مدت تنوع هم خوب چیزیست واقعن




+فردا فاطمه محمود و مجبور کنم برام کادو روز دختر بخره! از بهار که آبی گرم نمیشه! 


شدید دوس داشتم برای فاطمه محمود یک عدد انار سفالی قرمز ( از همونا که دوس داره) بخرم....

اما نخریدم!

الانم اونقد پول دستم نیست که برا همگی کسانی که دوس دارم هدیه بخرم؛ بخرم! ! 



+فردا قراره انشاءالله برای ناهار فلافل بخوریم با بهار و فاطمه محمود...

جیغ جیغغغغغغ

هوراااااااا

فلافل دوس دوس....

فلافل بسی دوس


عقبیا دسسسسسس

جلوییا هم خوانی



فلافل دوس دوس

فلافل بسی دوس!! 





+لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی

(13 مرداد 95 پاییز.ن)


پ.ن : این خاطره برای روز سیزده مرداده 

اصلا هم اهمیت نداره الان دو ساعت میشه که وارد 14 مرداد شدیم!  بعله



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا اعدل العادلین


عکس و تصویر ......



سلام سلااااااااااام

همگی سلاااااااااااااااام

خوبید؟!

من عالی ام. الحمدلله

ماشالا هم بگید!



+ امروز با بهار رفتیم مدرسه. باید کارت دعوت میدادیم برای جشن روز دختر که با ا.ا میخواستیم بگیریم...

بسی هم خوش گذشت...

برگشتنی هرکدوممون 2 تا بستنی خوردیم....

گرمه.... میفهمید؟! گــــــرم


مطمئنم صالحه با وجود متن هایی که آخرا گذاشته کاملا میفهمه چی میگم! 


+دیروز به یه عالمه آدم و گروه چت کردیم.

بسی خوش گذشت.

رو مود خندیدن بودم اصا...هی میرفتم یه چی میگفتم بخندیم!!!

فاطمه زهرا گفت:« چقد باحالی..»

میگم مسخره مینمویی؟؟؟ یکی به من بگهههههههه....فاطمه زهرا مرا مسخره نمود؟!

عایا مسخره نمود؟!

دیگه انقد گفتم که بنده خدا گفت نه بخدا...واقعا گفتم...

خببببب...

الان شما دیگه خاطره یه آدم معمولی و نمیخونین!

خاطره یه آدم باحال رو میخونین!!! 


+ لیلی جان بینیش رو عمل کرد....دیروز بسی درد داشت

دلم نمی آید زیاد بهش پیام بدم.خیلی اما به یادشم...سختشه ج بده 


+ اوووووووووه....نزدیک باشگاه است و من اصلا آماده نیستم...

+گوشی ام مرا کُشت!

حافظه داخلیش کمه.هی پر میشه....

اگر روزی روزگاری خواستم یه گوشی جدید بخرم یکی از معیار هایی که میخوام بهش توجه کنم حافظه داخلیه!

خیلی مهمه! شمام بهش توجه کنین!! 

خببببب....مطمئنم حافظه داخلی عزیز دیگه کمبود محبت و توجه نداره! انقد که بهش توجه کردیم!! 


+ رمانِ جان تموم شد...میتونست قشنگ تر تموم بشه. البته خب چون رمان واقعی بود دست نویسنده نبود کهع چطوری تمومش کنه!

من دوست داشتم آخرش طرف شهید شه! 



لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی

( 11 مرداد ماه 1395 - پاییز تکواندو کار . ن)



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
 یا احکم الحاکمین

عکس و تصویر همچون انار، خونِ دل از خویش میخوریم غم پروریم؛ حوصله ی شرحِ قصه نیست #عاشقانه_های_پاک ...




+ سلام


+ یه کانال یافته ام در تلگرام به اسم: رمان های ارزشی...

محشره...

آخرین رمانی که گذاشته باورتون نمیشه چقد قشنگه...

درمورد عشق یه بچه 10-12 ساله به خوبی و خدا  و ....

خیلی بسی بسیار دوس!!!

گوشی میگیرم دستم که بخونمش نمیذارم زمین میشه ساعت 2!!! 




+ یه قسمتش بود مادربزرگش حالش خوب نبود. خیلی مریض بود... برای نگهداری مادربزرگش اونجا مونده بود...

دیگه لحظات آخر مادربزرگه میگه زیارت عاشورا بخون.

انقد حال مادر بزرگش بد بوده که به زور حرف میزده حتی!

مهران( شخصیت اصلی داستان) شروع میکنه زیارت عاشورا خوندن...

میرسن به سلام ها مادربزرگه حالش منقلب میشه و به سمت یه قسمتی نگاه میکنه و به نشان سلام سرش رو تکون میده...

چون انقد حالش بد بوده نمیتونسته بایسته یا....

اما به مهران اشاره میده که بایست!

مهران هم ایستاده سلام میده.... به همون سمتی که مادربزرگش اشاره داده بود...

بعد سلام مادربزرگه تموم میکنه.....


تا روز هفتم مادربزرگه مهران حالش شدید بد میشه و همش گریه میکرده و اینا....

شبش خواب میبینه یه بانویی کنار خرابه هستن...با وقار بلند میشوند و به مهران میفرمایند که:« آیا مصیبت وارد شده به شما سخت تر بود، یا مصیبت ما؟ »

مهران از خواب میپره....متوجه میشه کسی که درخواب دیده بوده حضرت زینب سلام الله علیها بوده....


 وای بچه ها من نمیتونم کامل بگم این رمان چقد قشنگه.....هرجا رو میخوام تعریف کنم یاد جاهای دیگه اش میفتم....

لینک کانال رو میذارم انشاءالله عضو شید و بخونین....

واقعا نخونین خیلی چیز با ارزشی رو از دست دادین.

من اینهمه کتاب خوندم یادم نمیاد کتابی چنین تاثیر عمیقی روم گذاشته باشه و انقد قشنگ بیان شده باشه...

دیدتون به خیلی چیزها عوض میشه....

دیگه به خیلی چیزها سرسری نگاه نمیکنین....

احادیث....جملات و..........

خدا مارو هم عاشق خودت بکن......

و امتحانات سختت رو از ما نگیر.....

مهران امتحانهای سختی شد....تو همون سن بچگیش!


مثلا یه بار ماه مبارک هنوز 10 - 11 سالش بود روزه گرفته بود...4 روز ماه مبارک رو....روز پنجم باباش (که خود باباش یکی از امتحانات بسی سخت بود) 

میگه من راضی نیستم تو توی خونه من روزه بگیری... به سن تکلیف نرسیدی هنوز....

مهران هم قبول میکنه... 

کلا احترامش به پدر و مادرش واقعا عجیبه........

و اینکه همچین کتابی در مقابل من قرار گرفت هم عجیبه......

هردفعه که سست میشم باید چیزی باشه یادآوری کنه بهم...که مسیر چی بود!

وای خدای مهربون ممنونم! ممنونم!




+عکس بالا رو میبینم یاد فاطمه محمود میافتم... مخصوصا انارش...

فک کنم از همین انارا بود که دوست داشت!



+بهار اینا تازه از قم برگشتن.... فامیلشون قم هستن... دوسه روزی رفته بودن اونجا.....

خوش به سعادتشون....



+ بچه ها برای اینکه همه چی به خیر بگذره دعا کنین! برنامه این هفته ام نمیخاستم واقعا سنگین شه! اما هرررررررروزش کار دارم!

همش برنامه هام همین میشه!

اصا خودم برنامه اضافه نریزم بازم چندان خالی نمیشه ها!

شنبه دوشنبه چارشنبه که باشگاه...

یکشنبه سه شنبه تجوید.....

کلا اگه هیچ برنامه ای نریزم هم فقط میمونه پنج شنبه جمعه!

میدونم به هرحال این کلاسا کل روزم رو نمیگیرن! اما باز هم روزی که توش کلاس داشته باشیم و نمیشه آزاد سرش برنامه ریزی کرد



+خوابم میاد.انشاءالله باز هم رمانه رو بگیرم دستم خوابم آنچنان میپره که بخونم!!!


+فردا...احتمالا باید برم برای یه کاری مدرسه... و کلاس تجوید هم دارم


+ امروز برای اولین بار با معلم جغرافیا ی دوم دبیرستانم چت کردیم... 


+ امروز خانومی از ساعت حدودای 11 اومد خونمون تا حدودای 7 غروب... بسی کیف نمودندی.........


+برنامه هام آنچنان که میگم هم پر نیست... اما........................

به هر حال تابستون باید به مامان کمک کنم! من اصا خونه نیستم! وقتی هم هستم خسته کلاسا هستم! 


+ این هفته تموم شه..............

خسته شدم.......

تازه شنبه است!! 



+ شهادت امام صادق علیه السلام رو تسلیت میگم.


+یه شعر در مورد امام صادق علیه السلام نوشتم...سعی کردم خوش خط بنویسم...(خودم نسرودم ها...شاعرش حاج غلامرضا سازگار بود...من فقط سعی کردم خوش خط بنویسمش) دورش هم یک حاشیه بسی قشنگ کشیدم...

آقای پدر خوششان آمد



+با آرزوی مطالعه و کتاب خوندن های روز افزون همگی مان!!!

کتاب های خوب....


+ در مورد انتخاب غذای روحمان دقت کنیم


+ جمله بالا رو خودم گفتم...غذای روح هم که کتابه..!

جمله بسی سنگین بود. کمرم گرفت!




لحظاتتون پرازیاد خدا..علی علی

( 9 مرداد ماه 1395 - پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط میفرمود:
بطری وقتی پر است و می‌خواهی خالی اش کنی، خمش می‌کنی.
هر چه خم شود خالی تر می‌شود.اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریع تر خالی می‌شود.
دل آدم هم همین طور است...
گاهی وقت‌ها پر می‌شود از غم، از غصه،از حرف‌ها و طعنه‌های دیگران.

قرآن می‌گوید: "هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها،
خم شو و به خاک بیفت.
" این نسخه‌ای است که خداوند برای پیامبرش پیچیده است: "
ما قطعا می‌دانیم و اطلاع داریم، دلت می‌گیرد،
به خاطر حرف‌هایی که می‌زنند."

"سر به سجده بگذار و خدا را تسبیح کن"
سوره حجر آیه ۹۸...






+عالی بود.....فقط همین رو میتونم بگم...



طبقه بندی: مذهبی،  متن های زیبا، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا ودود



سلام سلااااااام

گفتم بعد از گرفتن کارنامه رفتم خونه بهار اینا دوتایی نقاشی کشیدیم....

و گفتم میخوام بذارم اینجا یادم میرفت هی...یا نمیشد!

اینم از عکسش...

ببخشید دیر شد







مشکیا رو من کشیدم صورتیا رو بهار...

افکت که روش گذاشتم زیاد مثل برگه سفید خودش نشد! 

دیگه شما همینطوری از ما بپذیرید..




+ما دوتا     کمی خوش ذوق! 



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره،  آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا حق


عکس و تصویر #صبح آمده و طعمِ


با فاکتور خاطرات بد.....



+ سلااااااااااااااام


+ چقد انرژی میگیرم وقتی به کارت های دعوتی که با  بچه های ا.ا درست کردیم نگاه میکنم...

میترسم متنو بنویسم بد شه!

دیگه میخوام اعتماد به نفس داشته باشم...

گفتن کی خطش خوبه؟! گفتم من! 

دعا کنین زشت نشن! 




+ من یه روز مبارزم خوب میشه...

اگه میشد فقط فرم کار کنم عالی بود....

اما تکواندو کاره و همه فن حریفی....

میشم یه ورزشکار ...با اخلاق ورزشی..... اوهوم....

مینگ شائوشی....



+ بعضی ورزشکارا واقعا اخلاق ندارن!

امروز یکی داشت با اون یکی  مبارزه میکرد...

انگشت پاش رفت تو چشم اون یکی!

اون یکی اذیت شد...رفت چشمشو بشوره!

اونی هم که پاش رفته بود تو چشم اون یکی گفت :عههه... پاهامم نشسته بودم...

و باز خندید و گفت:« ناکود شد! 

واقعا اخلاق زشتی بود...

اینارو از سطح شهر جمع کنین بندازین تو مریخ همدیگرو بخورن! 



+ از مبارزه های خودم میگذریم...

هم لبم آسیب دید هم دوتا پاهام... 

هردوتاش کبود شد! 

بدویین بیاید بهم دلداری بدین... بگید که میتونم! 

یاعلی میگم........ 

سرباز آقا باید بتونه وقتی شکست خورد دوباره بایسته



=اگه کسی یه لحظه وایسه حتما 

وایساده بند کفششو ببنده 



+به استاد گفتم منم مقابل او قرار نده!

قرار داد...

از دست استاد بدجوری شکارم...

من میدونستم آمادگی مبارزه ندارم امروز...خیلی بد کاری کرد...



+ قرار بود با فاکتور خاطرات بد باشه...شرمنده نشد این یکی و نگم...




+لحظاتتون پرازیادخدا..علی علی

(4 مرداد ماه 1395 - پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
عکس و تصویر

بغض تر از این نیست که


 کسی را به اسم خودش قسم بدهی بیاید!











صالحه.ن



+ وب صالحه:http://yek-fenjan-sher.mihanblog.com/

+یکی از قشنگ ترین وب هاست! سر نزنین از دستتون رفته!

+ممنونم از صالحه خوبم 



طبقه بندی: شعر،  متن های زیبا،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو 

که این یخ کرده را از بی کسی `هآ` میکنم هرشب 

#محمدعلی_بهمنی



طبقه بندی: شعر،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مرداد 1395 توسط happy autmn | نظرات()
(تعداد کل صفحات:79)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
4 تا دانش آموزیم.....
به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
2 نفر به این بلاگ دسترسی دارن(پائیز،بهار)
اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

مقتدر مظلوم :: نوای وبلاگ

کد موزیک آنلاین برای وبگاه