بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا اخبر من کل خبیر

ای باخبر تر از هر آگاه

عکس و تصویر برف برف برف میباره... روزپاییزی وبرفیتون بخیر^__^ #اولین#برف#دلچسب#پاییزی #دخترونه#عاشقانه#عکاسی



سلام


+امروز تولدش بود.

مهندسی، که روز مهندس به دنیا اومد....

این ذاتا مهندسه...هوای از این مهندسا رو داشته باشین!




+مهندسا، روزتون مبارک...

زهرا، مهندسای فامیل، مهندسای دوست و آشنا، اصلا همه مهندسا! روزتون مبارک





+امروز همراه بهار رفتم ا.ا ... من در حقیقت کاری نداشتم....

برای قاصدک توضیح دادم که چرا نرفتم فعالیت کنم.

قانع نشد!

گفت باید سعی کنی توجیه شون کنی خب...

من قانع شدم. حتی اومدم خونه صحبت کردم. بعید میدونم قانع شده باشن. اما بهش فکر کردن....

همینم برای قدم اول خوبه:)




+امروز اولین قرارگاه بهار جانم بود. مربی جدید....جان جان

تازه داره مربی میشه... کم کم


+بعد از قرارگاهش رفتیم بیرون از سالن اجتماعات. رفتیم تاب بازی! تو حیاط کانون فرهنگی ای که جلسه داشتیم تاب بود.

خیلی حال داد..همیشه از این تاب دونفره ها که رو به روی همن خوشم میومد.

از بچگیم

خیلی هم زود با تاب میترسم.حتی از این تاب ها که واسه بچه هاس! حالا تاب های شهربازی رو که نگو اصلا!





+بعدش با بهار رفتیم بیرون حالا هوا سررررد

چون دوتامون گشنمون بود رفتیم مغازه.بهار میگه بستنی بخریم.

من

بهار:

هیچی دیگه.آخرم بستنی خریدیم! تو اون هوای سرد گفتیم حیفه اعضای درونیمون از این سرما مستفیض نشن!





+فاطمه جانم ازش چند روز پیش خواسته بودم خاطره هاشو بفرستم برام. اون هم مینویسه و میفرسته

دیروز تولد غافلگیری محشری داشت

خوشحالم که خوشحاله

نارحتم که پیشش نیستم.

خیلی نارحت....

بعضی وقتا حس میکنم اصلا شاید من اگر بودم پیشش به جای دوستی که الان داره، انقدر بهش خوش نمیگذشت

دلم به حال خودم میسوزه

یادش بخیر. یه مدتی بهترین دوستش بودم. و ایضا

مطمئنم الان بهترین دوستش، همونه که همیشه کنارشه

باید ازش تشکر کنم که دوستِ جانم رو، این روزا خوشحال حس میکنم...

انتظاری هم نباید داشت...خب من تو خیلی از لحظه های زندگیش، فکر میکنم درست از سه سال پیش، نبودم!

باید خوشحال باشم که یه دوست خوب داره.

فاطمه خیلی خوبه. خیلی

دلم برای محبتای صادقانه اش، سر به سرم گذاشتناش و .... تنگ میشه!

فیلم غافلگیری روز تولدشو میفرسته...نگاه میکنم... بغض میکنم... اشکامو از چشمام پس میزنم...

الهی شکرت! شاده

الهی شکرت! میخنده.....

الهی شکرت! یه دوست خوب، مثل مصی داره

خودش بهش میگه مصی! آخی....جانم






+نفس میکشم.........نفس.....نفس..........









لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی

(5 اسفند ماه 1395-پاییز.ن)


زشت است که شاعر وسط خواندن یک شعر

با آمدن واژه برگرد، بگریــــد




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها: روز مهندس، بهار، فاطمه، یه مهندس درجه یک، خاطره های فاطمه، تولد، گریه یک عدد شاعر!،

تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 02:49 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 02:00 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا احکم الحاکمین



عکس و تصویر تولدش بود امروز:) انشاءالله عمرش با برکت سایه اش همیشه بالا سرمون مستدام:) #مامان_جان:)






+امروز تولدت بود

لبخند میزنم... چقدر خوشحالم از داشتنت

خدا جان! همیشه برام حفظش کن... عمرش خیلی طولانی...خیلی خیلی بابرکت باشه

خدا جانم کاری کن توفیق داشته باشیم همگی باهم بشیم یار آقا امام زمان عج






+امروز مباحثه نفس گیری بود. با اینکه فقط سه درس اول نحو رو خوندیم!

خدایا اینجوری میکنم ، کولی بازیه؟

کسی که با کارای کوچیکش کولی بازی در میاره، کارشو قبول نمیکنی؟

خدایااااا خواهش میکنم قبول کن!







+با بهار پیاده رفتیم تا جایی... دیر رسیدم خونه. دیگه نشد برم کلاس قرآنمو... ناهار خوردم و خیلی خوابیدم!!!!!






+خواهر کوچولو جان، کارامل و کیک درست کرده بود. عجب کارامل چسبید! جاتون خالی.




+دیشب کتاب " خاک های نرم کوشک" رو تموم میکنم.... بغض میکنم و دقایقی فکر میکنم.

ذهنم درگیره... توصیه میکنم حتما حتما بخونین... انقد محشر هست که باورتون نمیشه!!!

با این شهدا هم میشه دوست شد؟

نمیدونم. فقط میدونم ، دیشب دلم رو گذاشتم بین صفحه های کتابش...لابه لای خاک های نرم کوشک!





+مکالمه امشب خودم و بهار:


من:   « پژوهش گزارش ننوشتم، تاریخ نه خوندم و نه خلاصه کردم، صرف ، فعلی که گفته بود و صرف نکردم

و...دلم میخواد فکر کنم!

از همون فکرای سر کلاس خانوم اقدام....میدونی که؟!»


بهار:« خدا نکشتت!

فکر کن! منم میخوام مث تو فکر کنم!»

من:« به جاهای حساس فکرم رسیدم!»

بهار:«»







لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(1 اسفند ماه 95 - پاییز.ن)


پی نوشت:

کجاست جرات قندی که حل شود امروز
درون شیشه قلبی که صد ترک دارد
نوار قلب مرا صاف کرده این دنیا
به زنده بودن من سالهاست شک دارد!

#امید_صباغ_نو




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها: امید صباغ نو، مکالمه ما دوتا، تولد مامان جونم، کیک و کارامل، خاک های نرم کوشک، شهید عبدالحسین برونسی،

تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 01:12 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات




همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم.......




#سید_مهدی_موسوی



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: سیدمهدی موسوی،

تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 12:38 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا احب من کل حبیب

عکس و تصویر معرفی کتااااب کتاب: آقای سلیمان! می شود من بخوابم؟ خیلی خوب بود عکاسش خودمم... #paeez_n ...


عکاسیم:)

معرفی کتاب!

بخونینش محشره

عکس رو هم تو حوزه گرفتم. یکی دیگه هم گرفتم که از اون، حتی بیشتر از این خوشم میاد!

اینجا که آپلود میکنم، به سایز اصلی آپ میکنه، خییییلی بزرگ میشه

تو ویسگون که میذارم عکسامو بعد کپی میکنم اینجا، سایزش به اندازه قالبم بیشتر میخوره!

اما خب... امکان داره بگیرنش دیگه...

بعضی عکسا، مثل عکسایی که برای معرفی کتابام میگیرم، واسم مهم نیست ازش استفاده کنن!

چون برای معرفی کتابای خوبیه که خوندم!اگر از عکسش هم استفاده کنن، یه جوری کتاب مورد نظر منو دارن معرفی میکنن

اما بعضی عکسای هنری خودم و دوست ندارم کپی کنن! که به نظرم کاملا طبیعیه!






+ همزمان دارم ظهور و سقوط پهلوی و خاک های نرم کوشک رو به پیش میبرم...

چقدر عاشق شهید برونسی شدم من!

امروز اگر بتونم کتابشونو تموم میکنم:)

ظهور و سقوط پهلوی هم که بعید میدونم حالا حالا ها تموم شه... 700 صفحه و خورده ای هستش

من تازه حدودای  صفحه 100 ام

چون تاریخ هم هست، کمی فراره...اما باز هم نکات ارزشمندی توش هست... اطلاعات آدم رو از سلطنت پهلوی بالا میبره!

چقدر آخه وابستگی!

بسیار به دولت های دیگه وابسته بودن... به آمریکا، انگلیس، شوروی و کوفت و زهرمار دیگه!

خدا لعنتشون کنه! چقد به مردم ظلم کردن!

این کتاب به تمامی افرادی که میگن زمان شاه بهتر از الان بود توصیه میشه!

به نظرم این افراد، افرادی هستن که مطالعه چندانی ندارن در مورد تفاوت قبل و بعد انقلاب

وابستگی مون به دولت های استعمار گر بیگانه که تقریبا نسبت به اون موقع قطع شده!

بگذریم که بعضی ها این استقلال رو قبول ندارن! و دلشون میخواد وابسته باشن!







+دیشب مهمون داشتیم.

تا حدود 12 بودن خونمون...من ساعت حدودای 11 رفتم تو اتاقمون، شرو کردم مطالعه کردن

خوابم برد! حتی واسه خدافظی هم بیدار نشدم!!!

اما عذاب وجدان گرفتم!





+نظر شاه در مورد ملت ایران: این مردم، قادر به انجام هیچ کاری نیستند و مانند گوسفندان میمانند

نظر حضرت آقا در مورد مردم: سوال من این است! آیا ذهنی که میتواند موشک هایی با این قدرت و دقت تولید کند نمیتواند خودرو بسازد؟؟ بگذارید جوانان ما خودرو بسازند!







+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اَیِد قائدنا خامنه ای


لحظاتتون پرازیادخدا....علی علی

(29 بهمن 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها: حضرت آقا، ظهور و سقوط پهلوی، آقای سلیمان می شود من بخوابم، خاک های نرم کوشک، شهید برونسی، لعنت به استعمار، شاه،

تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 12:06 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یه شب شعر شرکت کردم تو فیض بوک...

یه مصرع میگن، بقیشو بچه ها هرجور دوس دارن میسازن

مصرع این بود:

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود


حالا چیزایی که من ساختم:

1.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
وعجب هجر شما بر دل او ساخته بود!



2.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

هر که با یاد تو زنده ست

رُخش آشفته است!




3.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

فاش پیداست که این هیئتیِ

حضرت زهرا بوده...




4.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
که در اطراف دلش محرم اسرار نبود



5.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
گوییا این دل او از همه جا سوخته بود




6.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
غرغری کرد
که آیا مصرع دیگر نبود؟

{-65-}


7.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
به گمانم که دلش را به تو بفروخته بود



8.دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
حالا هم از شدت خواب جاشو انداخته بود!!!


این شماره 8 رو آخری سرودم.. ساعت 12:20 دقیقه حدودا

اگه دوس داشتین تو سایتش عضو شین. خیلی دوسش دارم ...مفیدم هست تقریبا سایتش.

اگه دوس داشتین شعر هام رو هم نقد کنین



طبقه بندی: شعر، خاطره،
برچسب ها: شب شعر فیض بوکی،

تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا اقرب من کل قریب


http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/35687/C/13951127_1335687.jpg


سلااااااام

حضرت آقا صبح امروز( چهارشتبه 27 بهمن) با مردم آذربایجان دیدار داشتند.

عکس بالا از همون دیدار هستش

چقدر هم صحبتاشون قشنگ بود...



+راهپیمایی رو مایه آبروی انقلاب و نظام خوندن... بعد هم گفتند که دولت نباید این راهپیمایی رو به عنوان گله مند نبودن مردم بگیره!

مردم گله دارند...

گفتند که آمریکا میخواد با تکرار تهدید نظامی ، فکر رو از جنگ اقتصادی ای که علیه ایران به راه انداخته منحرف کنه!

 و اینکه دولت نباید از مشکلات اقتصادی مثل رکود +بیکاری+گرانی+تبعیض  غافل بشه




+بقیه رو توی سایت حضرت آقا مطالعه کنید...




+امروز حوزه نون و پنیر و گردو دادند. خیلی هم چسبید به من!

از کتاب: آقای سلیمان، میشود من بخوابم؟ یه چند تا عکس محشر هم گرفتم. اما با گوشی خواهر جان!

بعدا که ازش عکسارو گرفتم میذارم وب!




+شیما را دوست



+امروز با استاد پرهیزکار کلاس داشتیم.

تاریخ مون






+امروز نشد بریم باشگاه. من ذووووق

واقعا خسته بودم. مامانم که گفت امروز نمیریم باشگاه یک ذوقی کردم!

رفتم خوابیدم. از 4 تا 8 خواب بودم

از خواب بعد از ظهر انقد طولانی متنفرم

این لبخنده هم نمیدونم چی میگه!






+این گروه دستپخت و زیاد دوس ندارم

اون آقاهه که تو روز هفتم حذف شد ، اصصصصلا دوس نداشتم حذف شه!

حس میکنم بلد بود همه چی و... خراب کرد!





+آخ جون...پنج شنبه جمعه!

ینی دو روز تعطیلی..




لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(27 بهمن ماه 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 09:27 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
+ گفتم که یه نرم افزار دفتر خاطراتتو گوشیم هم دارم؟ یه بار یکی از متن هاشم گذاشته بودم...

دومین






--------------------------------------------------------------------------------------


بسم الله النور

بسم الله النور النور



این یه قطره از دریاشه

دنیا دست فرزنداشه...



باید باشه پسر زهرا،

اونکه ارباب ما باشه


یازهرا(سلام الله علیها)


آمد، فاطمیه:(




طبقه بندی: خاطره،

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا مهیب



عکس و تصویر خطاهایی را بخشیده ام که تقریبا نابخشودنی بودند . تلاش کردم تا جایگزینی برای افراد ...


اول :


یاد آوری به رئیس جمهور جدید آمریکا:

پنج رئیس جمهور دیگر آمریکا از اول انقلاب تا امروز ، در این آرزو که جمهوری اسلامی را تسلیم کنند،

یا مُردند یا در تاریخ گم شدند!

شما هم مثل آنها....


حضرت آقا 27 تیرماه 94

=مرگ_بر_آمریکا



دوم:

امروز از صبح باران میبارید... خیلی به به بود :) هی عکس گرفتن و صدا ضبط کردنم میومد:)

بهار هم که همچنان نبود

تنهایی میرفتم تو حیاط با چترم قدم میزدم. کلا کم پیش میاد از چتر استفاده کنم. اما دوسش دارم

صدای بارون روی چتر محشره

کلا از چتر بدم نمیاد. اما خب بعضی وقتا میگیرم، بعضی وقتها هم نه!



سوم:

استاد پژوهش هفته پیش گفته بود یه متنی هرجور دلمون میخواد بنویسیم این هفته ببریم براش ...

میخواست با سبک نوشتاری و قلم هامون  آشنا شه

امروز یه متن تخیلی، توصیفی بردم. استاده خودش نیومده بود. یه استاد دیگه به جای ایشون اومد.

متنو سر کلاس خوندم. گفت:« میدونین یاد چی افتادم؟! جودی آبوت!»

من:





چهارم:

یکی از دوستان یه نظر خصوصی داده بودن. میخواستم جوابشونو بدم که دیدم وبشون بسته است!

بله درست میفرمایید! سعی میکنم رعایت کنم.اما فکر میکنم یک بار دیگه هم اینو گفته بودین....مگه بعد اون باز هم من اینطور نوشتم؟

بعد یه چیز دیگه! من اینجا خاطرات روزانه مو مینویسم. بعضی از این مطالب رو مینویسم که بعدا یادم بمونه که مثلا قبلا چه کاری میکردم، اگر خوب بود و بعد یه مدتی دیگه انجامش نمیدادم، که دوباره انجام بدم اگر بد بود دیگه انجام ندم...

البته شما درست میفرمایید و بهتره این رو اصلا تو دفتر خاطرات شخصیم بنویسم....




پنجم:

یک عدد طلبه سال دوم، که بسیار هم خودش هم دوستش دوست داشتنی هستن امروز که داشتم تنهایی زیر بارون قدم میزدم اومد پیشم.

گفت هوااا دونفرست! چرا تنهایی؟!

گفتم:« تنها نیستم که! منو چترم، دوتایی! »

خندید! یکم حرف زدیم. درمورد دوستی هامون...دوستامون. اتفاقی که برا بهار افتاده رو گفتم. چشماش از تعجب و ناراحتی گرد شد و گفت :«انشاءالله زودتر خوب شه!

من دوستم اینطوری شه خییییییییییییلی دلم تنگ میشه براش!»

خیلی بامزه ان این دوتا. هلاک دوستیشونم من! به نظرم به قول مسئول واحد فرهنگیمون، خیلی مودب به آداب طلبگی هستن!!!





ششم:

استاد اخلاق اومد تو حیاط! میگه به به! کیف میکنی زیربارون ها! ( یه جمله با همچین مضمونی!!)

خندیدم. چقد من این استاده رو دوس دارم. هرچند استاد من نبوده تاحالا... یک عدد استاد فقه محشر داریم تو حوزمون...

خیلی خیلی دوستش دارم. تقریبا در سطح اجتهاده. کلاس خارج فقه میره الانا. خیلی هم سرش شلوغه. تا حالا هم باهاش کلاس نداشتیم. اما چند تا سوال ازش پرسیدم و یه کلاس فوق الآده داشت برامون ...محشر بود. محشر!

امروز اومده بود حوزمون. رفتم احوالپرسی کردم باهاش و اینا. اصلا خودشو نمیگیره. خیلی با همه صمیمی هستش! با اینکه با من تاحالا کلاس نداشته!

و البته بسیار باهوشه! تا منو دیده بود اولین بار فهمیده بود بچه کی هستم! شناخت! اصلا عجیب! چون من زیاد شبیه مادرم نیستم!





هفتم:

تاریخ سیاسی دوس دارم. اما سر کلاس این استاد و استاد تاریخ خودمون و نحو، بسی ساکتم!

یه کم خجالت میکشم و تقریبا صدام در نمیاد سر کلاساشون.

اونروز با خودم فکر میکردم استاد تاریخ ، متوجه میشه من انقدر دوستش دارم؟! با اینهمه ساکت بودن من بعید میدونم!!!




هشتم:

امروز امتحان صرف داشتیم. دیروز تازه انگار شروع کردم درس خوندن برای این ترم رو... هم تاریخ سیاسی خونده بودم و هم اندکی صرف!

امتحانمم خوب بود شکر خدا




نهم:

کلاسمون 6-7 تا معدل بالای 19 داشت:)




دهم:

آقای سلیمان میشود من بخوابم؟ محشره... بخونین...







لحظاتتون پرازیادخدا علی علی


(25 بهمن ماه 95-پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 09:48 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا الله



کلی رو پنجره الله اکبر گفتیم:)

جیغ جیغ

اصلا شش ام حال آمد عجیب!



+رفتم کتابخونه ... گفتم جلد بعدی همین مجموعه رو بگیرم که یکی امانت گرفته بود.

گفتم ارمیا رو بگیرم...که بازم یکی امانت گرفته بود.

گفتم آقای سلیمان میشود من بخوابم رو دارین؟

میدونستم که ندارن...گفتم تیریه تو تاریکی دیگه...چون قبلا گفته بودم اسمشو سرچ کرده بودن گفته بودن نداریم

سرچ کرد گفت بله داریم. بیارم برات؟!

حالا من:

گفتم آآآآآآآره

تعریف این کتابو شنیده بودم. دنبالش تو نمایشگاه کتاب هم حتی گشتم، نداشتن!!! فک کن تو نمایشگاه هم نبود!

هیچی دیگه... گرفتم و شروع کردم به خوندن

انقدم با عشق میخونمش....





+خاطرات فردوست کوتاه کوتاه و خیلی خوبه.

چون داستانی خاطره ای هستش فک نکنم خسته تون کنه

اما خیلی خوبه

بخونین



+جشنواره فجر دوس

کاش یکی یه بار منو میبرد تو این همایش های جشنواره فیلم فجر....

دعوت میشن به همایشا؟! همه مدعو هستن؟ یا مردم عادی هم میرن؟

خلاصه که فک کنم جالب باشه

تازه بعضی فیلماشم دوس دارم ببینم.






+رفتیم خونه بهار اینا...کاملا یهویی...داشتیم سفره ناهار میذاشتیم که تلفن زنگ زد

نگا کردم شماره رو...دیدم شماره بهار ایناس...جییییییغ زدم تلفنو برداشتم و بعد احوالپرسی و اینا گفتش پاشو زود بیا خونمون!

میگم چرا؟!

میگه چون فاطمه و زهرا هم دارن میان...منو زینبم که هستیم

هیچی دیگه. بعد ناهارم آقای پدر لطف کردن منو رسوندن اونجا.

بماند که از فاطمه و زهرا دیرتر رسیدم.

همچین ذوق کردم امروز که نگو

کلی هم با گوشی فاطمه که کیفیتش از گوشی بقیمون بهتر بود سلفی گرفتیم که به نظرم خوب هم شدن

دلم میخواد حتی یکیشون و انتخاب کنم و چاپ!





+خاطره های روزهای نبودن بهار رو براش خوندم...

کلی هم اصرااار که شنبه بیا!

بهار هم آخر سر یادش اومد شنبه نوبت دکتر داره... و نمیتونه همچنان بیاد حوزه!



+آقا بهار عجیییبب سر گچ پاش حساس بود که هیچکس روش هیچی ننویسه و نقاشی نکشه...

به این دلیل که میگفت بخوام گچ ام رو در بیارم بد میشه و با این پا بیرون میرم و این حرفا...

 وقتی با بر و بچ نشستیم رو زمین فاطمه از کیفش یه خودکار مشکی در آورد

منم دست کردم تو کیفم و یه مشت خودکار رنگی در آوردم و شروع کردم به کشیدن و نوشتن...

یه وضعی بود!

اولش میخواس جلومونو بگیره...ما هم گفتیم خب جوراب بپوش نقاشیامون معلوم نشه!

بیچاره فقط به ادا اطوارا و شعرو متنای من میخندید!

شکلکا رو که اصا نگو!

عکسشو میذارم....

انقدم چیپس و پفک خوردییییییم

جاتون خیلی زیاد خالی...دلم خیلی زیاد تنگش بود.....

بهم یه کتاب داد که بخونم. منم یادم رفت با خودم بیارمش خونه!!!




+جییییییییییییغ

مطالعه کردن خییییییلی عشقه

همه باهم : جییییییییییییییییییغ




+گفتم کتاب ناصر ارمنی از : " رضا امیرخانی" رو تموم کردم؟!

اگه نگفتم : تموم کردم!!

خب حالا گفتم...




+کتابای شهید مطهری رو هم انشاءالله باز شروع میکنم به جدی خوندن....

خیلی عالی هستن کتاباشون..

کلی شبهه رفع میکنن...کلی مفیده.....





این هم از پی نوشت طولانی تر از اصل!!!


لحظاتتون پرازیادخدا

علی علی


(21 بهمن 95 - پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره،

تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یارقیب

ای دیده بان


عکس و تصویر



سلاااااااام علیکم

خوبید؟

امشبـــ شبـــِ الله اکبر!!!!

21 بهمن ماه 1395



+بگید چه کتابی رو شروع کردم؟! ظهور و سقوط پهلوی...خاطرات آقای فردوست

از نزدیکان شاه بوده

فک میکردم خیلی خسته کننده باشه. اما خیلی جذاب نوشته... دوس دارم.




+الان میخوام برم کتابخونه کتابی که گرفته بودم و پس بدم کتاب جدید بگیرم. انقد کتاب میگیرم سرعت خوندنم در این حد بالا نیس!

تازه یکی از بچه ها هم شنید خاک های نرم کوشک رو نخوندم، برام آورد!

اونم میخوام زودی بخونم پسش بدم.





+بچه هااااااااا

معدلم انشاءالله 19 به بالا میشه!





+یکی از بچه ها میگه: چقد ازت بدم میاد....

اصا تعداد افرادی که از من به خاطر درس خوندنم بدشون میاد داره زیاد میشه!

به نظر من حسودی خوب نیس!

اگه بخوان باهم درس بخونیم یا یه مسئله رو از من بپرسن تا جایی که بتونم جواب میدم...

اونوقت همشون یه جوری برخورد میکنن انگار دارن حسودی میکنن و حس میکنم لحن حرف زدنشون دوستانه نیست....شوخی هم نیس!






لحظاتتون پرازیادخدا......علی علی

(21 بهمن ماه 1395 - پاییز.ن )



طبقه بندی: تصاویر، خاطره،
برچسب ها: شب الله اکبر، معدل، فردوست، ظهور و سقوط پهلوی،

تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا ارحم الراحمین


عکس و تصویر چادر جدید:) #paeez_n #پاییز_ن

سلام

بالا عکس چادر حسنی:)

معلوم نیست مدلش...میدانم:)




+بهار همچنان نیست

و من از این "نبودن" خسته شدم:(





+امروز خواهرم اینا اومدن خونمون....محیا جان...

چقد بامزه شده. کم کم حرف میزنه.

موهای محیا رو دم اسبی میبنده خواهرم، انقد ناز میشه!

+یه بسته خلال دندون گنده گذاشته تو یقه لباسش میگه کوش؟!

یاد گرفته صدامون میکنه. هربار صدامون میکنه کلی فدایی میده!



+امروز نویسنده یه نویسنده مشهور اومد واسمون صحبت کرد

خیلی خوب بود.








+سه روز دیگر بهار...

یک بهار مهم....که بسیار دوست دارمش

ای جان ای جان





لحظاتتون پرازیادخدا ...علی علی

(19 بهمن ماه 1395 - پاییز.ن)



من

ایرانی

ام



+مرگ بر آمریکا



طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا من علیه یتوکل المتوکلون


سلام دوباره


پ.ن:آقا مصطفی اول شد ، سارا دوم...طاهره خطیبی سوم... دستپخت را میگویم...چقد دوس داشتم این گروهو


پ.ن2: زنگ زدم بهار یه نیم ساعت ناقابل حرف زدیم. میگه از ساعت 11 صبح تا الان 4 وعده غذا خوردم

فک کنم بیاد حوزه انقد که تپل شده باشه نشناسمش

اما دلم تنگ شده بود براش ها


پ.ن3 : دلم برای وبلاگم تنگ شده...نبینم به این پی نوشت این مدلی نگا کنین:



پ.ن4: چند صفحه آخر مونده. این چند صفحه را بخوانم ناصر ارمنی تمام است!

آنوقت میخواهم ظهور و سقوط پهلوی رو شروع کنم. خطرات قای فردوست




پ.ن5: سرفراز باشی میهن من - ای فدایت جان و تن من!

جان جان...دهه فجر


پ.ن6 : همیشه عاشق دهه فجر بودم...


پ.ن 7 : خیلی مهمه این پی نوشت.اینجوری بخونین:

چااااااادر جدید خریدممممممممممم

حسنا....

جان جان...

میاد بهم...

دوسش دارم....

هووووو

جییییییییییییییییغ



پ.ن 8 : یک جلسه سه شنبه هم نرفتم جامعه القرآن... الان کلی از بچه ها عقبم. استاد احتمالا بازم درس داده و نبودم


پ.ن9 : معصومه کیک خامه ای، شکلاتی پخته...خیلی خوب شد خامش

من هم امروز دوباره به خودم جایزه دادم

خب چی کار کنم...دلم جایزه خاس...کسی هم به من جایزه نداد

واسه خودم یه بسته توت فرنگی خریدم!!!!

میخواستم عکی بگیرم...اما تقریبا تموم شده الان! خواهر جان کوچک چن تا شو گذاشت رو کیکش...حالا کیکش خامه ای کاکائویی توت فرنگی هست



پ.ن10 : زیاد توت فرنگی دوس ندارم. اما دلم خاس

آخه خیلی هاشون مزه آب میدن




پ.ن 11 : شکلات هارو ریختن تو قالب گل...مث گل شده. برم عکس

جیییییییییییییییییییییغ



پ.ن12 : یک نفر نوشت: از خوبی های اهواز اینه که میشه تو آسمونش هم درخت کاشت!





یاعلی





طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
یا من الیه یسکن الموقنون

ای که یقین کنندگان براو آرامند


عکس و تصویر مسلمانان مسلمانان، بشویید از دل من دست! کز این اندیشه دادم دل به دست موج ...




سلاااااااااااااااااااااااااااااام


خوبید؟



+من دقیقا سلام رو همینقد پر انرژی میگم

پر انرژی جواب دهید



+اگه گفتین این چند روز که نبودم کجا بودم؟؟؟

رفته بودیم با حوزه قم جمکران



جییییییییییییغ



+انقد خوش گذشت

اماااااا....

یه چیز جاش خالی بود. و هر چند ساعت یه بار ناراحتم میکرد.

اونم نیومدن بهار بود.

چرا؟

چون تو باشگاه پاش پیچ خورد، بعدم گچ گرفت دکتر، نیومد.....





+رفتنی زهرا سادات گفت دوس داره وبلاگ زدنو . منم گفتم وبلاگ دارم آدرسشو دادم بهش. قرار شد اونم وبلاگ بزنه

خاطرات شخصیشو






+یک عالمه کلاس داشتیم. سر یکیشون رسما خواب بودم کلشو

تنها چیزی که از این جلسه فهمیدم 2 خط مطلب بود تو خلاصه هام...که انقد درهم و نامنظمه نمیتونم بخونم!

نصفشو تو خواب نوشتم

یه وضعی بود.



+چقده مسئول واحد فرهنگیمون تو اردو خوبه

چقد دوسش دارم



+دوتا از بچه ها به خاطر خوب بودنش هی پیشش بودن

انقد بدم میاد از این کار

ینی از بعضی برخورد های بچگانه بدم میاد. چون خودم قبلا این برخورد هارو داشتم و پشیمونم!

اگر پیشش بودن، اما بزرگانه برخورد میکردن مثل خیلی های دیگه بدم نمیومد








+دستپخت شرو شد

با اجازه





لحظاتتون پرازیاد خدا

علی علی

(15 بهمن ماه 95 - پاییز.ن)






پ.ن : میلاد حضرت زینب سلام الله خییییییلی تبریک

ژییییییییییییییییغ


+دهه فجرهههههههههههههههههههههههههههههه تبریک تبریک




پی نوشت :

ای جان



عکس و تصویر الهی:smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes::smiling_face_with_heart-shaped_eyes:


طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : happy autmn | نظرات
تعداد کل صفحات : 85 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • قمرالعشیره