منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn یکشنبه 24 تیر 1397 01:34 ب.ظ نظرات ()
    نمیدانم چرا
    اما
    به قدری دوستت دارم


    که از بیچارگی گاهی
    به حالِ خویش
    میگریَم!




    #فاضل_نظری



    +تو نگذر! نگذار بگریَم!

    +خوشحال طور :)
    شعر صرفا خوشگل بود که گذاشتم :)



    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 01:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 24 تیر 1397 01:17 ب.ظ نظرات ()
    یا حلیم



    "وی" برای خودش جایزه خرید...
    چون که روز دختر بود :))
    و "وی" یک عدد دخترِ نمونه بود



    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/409/1224980/IMG_20180715_121821.jpg



    پی نوشت:
    این فیلمو بچه که بودم دیده بودمش. خییییلی دوس داشتم. اما فقط در همین حدش یادمه!
    سالِ کنکورم دوباره پخشش کرد.
    به خاطر کنکور و درس و فلان(که چقدرم زیاد میخوندم من) ندیدم...
    امروز تو مغازه دیدمش
    بسی مسرور گشته و برای خود جایزه خریدم :))




    پی نوشت2:
    چرا سی دی 6000 تومن شده آخه؟! مگه 5000 تومن بد بود؟



    پی نوشت3:
    میگم: بابا اگ من پول میدادم به اندازه این سی دی نت میگرفتم میتونستم دانلودش کنم؟
    میگوید بلی!
    و من تصمیم میگیرم دفعه بعد اگه خواستم برا خودم فیلم جایزه بگیرم، به جاش نت جایزه بگیرم فیلممو دانلود کنم
    چونکه "وی" زبان اصلی با زیرنویس بیشتر دوست دارد تا دوبله!
    "وی" دوست دارد صدای شخصیت های فیلم، حسی که موقع بازی آن نقش گرفته اند را ، بشنود!


    پی نوشت4: فیلمو اصلا یادم نیست!
    وقتی دیدم نظرمو براتون مینویسم که اگر شما هم دوست داشتین ببینین :)
    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 01:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 24 تیر 1397 02:40 ق.ظ نظرات ()
    یا علیم


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/409/1224980/photostudio_1526842779867.jpg



    روزتون
    خیلی
    خیلی
    مبارک:)




    #روز_دختر


    #عکس_قدیمیه_یکم :))


    +عکس حرم حضرت عبد العظیم :)



    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 02:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 24 تیر 1397 02:20 ق.ظ نظرات ()
    یا قدیم



    عاقا من یه چیز بگم!؟



    من کارشناس نیستم!
    کارشناس طنز منظورمه.
    اما به نظرم، توی "خنداننده شو" شبکه "نسیم"
    یه سری شون واقعا استعداد ندارن!
    اما داور هاش خییییلی الکی تعریف میکنن!
    نکنین آقا این کارا رو....



    طرف تو کل زمان اجراش، نه تنها هیچ کدوم مارو نخندوند
    بلکه بعضی جاهاش همدیگه رو پوکر نگاه میکردیم
    که یعنی آخه این چیه تو میگی!؟
    بعد داورا میگن تو استعدادت مخصوص خودته. خییییلی بامزه بودی. تو میتونی به درجه های بالا تو کار طنز برسی!
    نه بابا داداش من!
    از من بشنو!
    برو تو کاری که استعدادشو داری!




    والا



    از شوخی ها و بعضاً راحت صحبت کردن های خانم ها با آقایون تو این برنامه هم نگم!
    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 02:22 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 23 تیر 1397 12:25 ب.ظ نظرات ()
    یا عظیم



    سلااااااااااااااااام
    با کلی حس خوب رنگ روشن اکلیلی :))


    +چهارشنبه پدر جان منو بردن نتیجه گروه خونی رو بگیریم.
    خواهر جان هم باهامون اومد . جایی کار داشت..



    +بچه ها! یه پابند هست بچه که به دنیا میاد بهش میبندن؟ که گروه خون و اینا داره؟
    واسه من و داشتیم یادگاری
    بعد من همیشه فکر میکردم گروه خونی ام B+ عه. چون اون رو نوشته بود بی مثبت.
    بعد نتیجه گروه خونم و که از آزمایشگاه گرفتم کلی تعجب کردیم... O+ بودم!!! نگو اون که به پای بچه مینویسن گروه خونی مادرشه نه خودش



    +همون چهارشنبه خواهر جان و که داشتیم میرسوندیم جایی که کار داشت، گفت امروز ما میخوایم بریم شمال...
    به شکل یهوووویی طور قرار شد ماهم باهاشون بریم
    هیچی دیگه! رسیدیم خونه گفتیم بار و بندیل جمع کنیم بریم شمال!
    وااای که چقدر اولش غر زدم من!
    که سفر یهویی این مدلی دوست ندارم
    که سفر انقد کوتاه دوس ندارم
    و....
    اصلا آمادگی نداشتم آخه!
    اما رفتیم دیگه!
    و شد یکی از ماندنی ترین سفر های عمرم :))
    فوق العاده بود
    دلم خییییلی تنگ شده بود برای همچین حالِ خوشی :))
    خیلیا!
    خدایا هزار بار شکرت :)



    +تو ادامه مطلب ، خاطرات شمال رو مینویسم. اگر دوست داشتین بخونین :)



    لحظاتتون پر ازیاد خدا. علی علی
    آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 12:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 19 تیر 1397 07:16 ب.ظ نظرات ()
    یا مقیم


    دیشب توی یه شبکه اجتماعی که عضو بودم، یک نفری که تا حالا یادم نمیاد کلا دیده باشم پست ها یا کامنت هاشو، برام نوشت"دیگه کتاب معرفی نمیکنین؟"
    گفتم:"فکر نمیکردم کسی پیگیر معرفی هام باشه! چرا معرفی میکنم بازم."
    گفت:" اتفاقا من یوما رو فقط به خاطر معرفی شما خریدم!"


    ذوق کردم :)


    +دیشب یه خواب های بامزه ای دیدم:))
    دبیرستانی بودیم دوباره :))
    آخی!
    ریحانه(جام) ، مهتاب، بهار و سمانه رو یادمه تو خوابم!
    انقدم مدرسه مون خوب بود :)
    گفته بودم که دبیرستان من، عید سالی که کنکوری بودیم به خاطر احداث یه مترو کنارش، نشست کرد.
    دیوارا ترک برداشت
    پنجره ها شکست
    اصلا داغون!
    ما بعدِ عید منتقل شدیم یه مدرسه دیگه.
    تو خوابم مدرسه خودمون-همون اصلیه که نشست کرد- بودیم:))
    آخی. دلم براش تنگ شده بود...



    (ادامه مطلب برای کسایی که خیلی حوصله خوندن دارن.
    اگر حوصله ندارین، نمیخواد بخونین!
    چیز خاصی هم ندار. چیزی رو از دست نمیدین با نخوندنش!)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 07:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 18 تیر 1397 04:02 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 تیر 1397 04:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 18 تیر 1397 03:58 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 تیر 1397 04:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 16 تیر 1397 09:18 ب.ظ نظرات ()
    یا رحمن


    مطلب ثابتمون رو ، از ثابت بودن برداشتم!
    از تیر 94 بود
    کامنت هاشو اول خوندم.
    خیلی از دوستای مجازی، شروع دوستیمون اونجا تاریخش بود.
    جالب بود برام.
    مثلا فاطمه از سال 95 باهم دوست شدیم :))
    میدونم صالحه قبلش بود. اما دقیقشو نمیدونم.
    جالب بود برام:))

    آخرین ویرایش: شنبه 16 تیر 1397 09:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 16 تیر 1397 08:48 ب.ظ نظرات ()
    یا الله


    امروز تنها کار مفیدی که کردم این بود که چند صفحه کتاب استاد مطهری که اسم کتاب"ظهور و انقلاب مهدی عج " بود رو شروع کنم به خوندن
    دقت نکرده بودم که زیرِ تیتر نوشته از دیدگاه "فلسفه تاریخ"
    تو همون چند صفحه که خوندم کلی اصطلاحِ منطقی فلسفی بود.
    من با دانشِ کمم تو این زمینه فقط یه سری هاشو متوجه شدم!
    چون به نظرم اومد پیش نیازِ خوندن این کتاب، خوندن بقیه ی منطق و فلسفه است فعلا میذارمش کنار، تا بعد که خوندم اینا رو دوباره برم سراغش



    +از اون روزا بود که از شدت بیکاری هی بزنم این کانال، هی اون کانال!
    یک مقدار هم از بازی سوئد انگلیس دیدم.
    گفته بودم بازی برزیل بلژیک رو هم دیدم!؟ ها نه نگفته بودم!
    بازی جذابی بود.
    اما واقعا انتظار نداشتم برزیل دو تا گل بخوره و بلژیک یکی!
    اما دفاع بلژیک خوب بود واقعا!
    و بازی "لوکاکو" به شدت خوب!
    این میدویید من خندم میگرفت! به هرکس دستش میخورد طرف پرت میشد اونور! بعد گزارشگر میگفت"عجب بدن قوی ای هم داره لوکاکو!"
    دویدنش هم خیلی سریع و قدرتی بود :))
    هر کدوم شون گل زدن من دست زدم! طرفدار تیم خاصی که نبودم! همینطور میدیدم!



    +برنامه هایی که برا تابستون نوشته بودم و خوندم،
    اکثرش از همونا بود که وقتی امتحان داریم خوبه! بعدش دیگه حوصله انجام دادنش نمیاد!


    +دیشب یه خوابِ بدی دیدم...
    ان شاالله که خیره
    خواب دم ظهر تعبیر نداره ان شاءالله







    همین!
    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (16 تیر 97)


    پی نوشت:
    تابستان خود را با انجام دادن چه کارهایی میگذرانید؟!


    پی نوشت2:
    خواب دیدم میروی، تعبیر آمد میرسی
    هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر!


    پی نوشت3:
    پی نوشت 2 هیچ ربطی به خوابم ندارد :)) خوابِ رفتن هیچ کس را هم ندیدم :))


    پی نوشت4:
    تیتر بداهه نوشت :))

    تعبیر بیاید که میایی مثلا!
    آخرین ویرایش: شنبه 16 تیر 1397 09:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 15 تیر 1397 03:25 ق.ظ نظرات ()
    یا حافظا لا یَغفُل



    اولا:
    این اسمِ خدا آخرین اسمی هست که تو جوشن کبیر اومده :)
    به ترتیب اسماء رو مینوشتم وقتی که میخواستم جایی اسم خدا رو بنویسم.
    حالا یا اینجا، یا خاطراتم تو دفتر خاطراتِ خصوصیم...
    برم از اول جوشن کبیر یا برم دعای مجیر؟
    دلم گرفت که تموم شد :) عزیزم...


    دوما:
    یه تکونی باید به خودم بدم پاشم شروع کنم به انجام کارایی که تصمیم داشتم!
    نمیشه که اینجوری :)
    بایست کلی نقاشی بکشم و کتاب بخونم حداقل :))


    سوما:
    به ف سین میگم: میخوام یه کار جذاب بکنم! قاب ژله ای گوشیمو دکوپاژ گل گلی کنم.
    میگه منم قاب ندارم. واسه منم یه قاب بگیر دکوپاژ کن
    میگم بلد نیستما! خراب شاید بشه!
    میگه اول واسه خودتو درست کن اگه خراب نشد بعد برو سراغ واسه من
    من:
    میگم: یه کار جذاب دیگه هم میخوام بکنم!
    میگه واسه منم بکن!
    من:
    خودش:


    نمیگه شاید کار جذاب دومم پریدن تو چاه باشه!! از همون اول میگه برای منم بکن!



    چهارما
    امروز رفته بودیم بیرون، یه جا بود یه عالمه فضای خوشگلی داشت.
    برگ هایی که رو دیوارِ کوچه خوشگله بود هم داشت :)



    پنجما
    فردا آخرین مهلت خوندن سوره واقعه است!
    جبرانیه برای اینکه اگ نمره اخلاق کم آوردیم استاد نمره بدن.
    و منی که نصفه حفظ کردم!
    زنگ بزنم بپرسه ازم، شاید شانس من یه قسمتی رو بپرسه که بلد باشم، یا پلیدیه این کار؟



    ششما:
    دلم میخواست شنا بلد باشم. به نظرم جزء ورزشاییه که خیلی آدم رو شاداب و خوشحال میکنه!
    یه حس خاص داره!
    و اینکه آقای پدر امروز گفت برم برای کلاس رانندگی ثبت نام کنم بالاخره!
    دو ساله میخوام برم ثبت نام کنم هی نمیشه یا پشت گوش میندازم!



    هفتما
    بابا گفتن تیر نریم باشگاه استراحت کنیم خستگی امتحانا بره :)))
    دلم کوه میخواد. بابا گفتن گرما زده میشیم تو این هوا بریم کوه!


    هشتما:
    از پیج لوکس دین تو اینستا متنفرم!
    واقعا متنفر!
    خیلی زشته کارشون!
    اصلا هم امر به معروف نیست!
    خیلی بدم اومد...


    نهما
    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی :)


    (14 تیر. پاییز.ن)


    پی نوشت: امروز تولد حدیثه است :)
    آخی....
    آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 03:24 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 13 تیر 1397 07:39 ب.ظ نظرات ()
    یا کبیرا لا یَصغُر


    تموم شد این ترم :)
    با همه سختی ها و قشنگی هاش...


    برای امروز برنامه داشتم کلی!
    که برم برای خسته نباشید گفتن به این پاییز که به نظرش نتایج بس عجیب غریب بود، جایزه بخرم!
    بگم شاداب باش من! اینم گذشت. تو میتونی بهتر از این باشی....
    اما مامان از همون صبح گفت زود بیا خونه مهمون داریم!
    و از من اصرار که روز آخره! بذار دیر بیام. از مامان اصرار که زود بیا!
    بنا شد وایسم اعتراض بزنم به نمره ام بعدش برم!


    تو روزای امتحان با ف سین یه مسیری رو میرفتیم.
    امروز نشد که بریم با هم از "کوچه خوشگله" رد شیم :(
    چقدر هم دلم براش تنگ شده پیشاپیش!
    البته که کوچه خوشگله رو نمیگم و منظورم ف سین ـه :)



    شما رو نمیدونم. اما من گاهی دلتنگی ای که بعد از اینکه تازه از طرف جدا میشم به سراغم میاد، از دلتنگی ای که دو ماه نبینمش بیشتره :))



    امروز سمانه، محمد هادی رو آورده بود.
    کوچولوی چند ماهه کلاس خواهرم اینا :)
    من عاشقشم. با اون چشمای طوسیش :) کوچولو....



    فلش هام موند دستِ ف سین!
    زودتر از ما رفت.
    صبح قبل اینکه راه بیفتم سمت حوزه داشتیم صحبت میکردیم.
    میگه دعا کن یادم بره فلشات و بیارم!
    کلی مسخره بازی درآوردیم و اینا. امروز واقعا یادش رفت بده بهم!!
    اطلاعاتی که براش ریخته بودم و به دلیل نداشتنِ جا نگرفته بود!! به خاطر همین فلش رو نمیخواست بیاره! آخرم که یادش رفت!
    پیام داد میگه عذاب وجدان دارم. برگردم فلشتو بدم؟ نه اصلا یه بهونه خوبی شد تابستون پاشی بیای خونه ما! یا که الان بیا از این طرف برو، من فلشو بدم بهت، برات تبسی بگیرم برو خونه!
    منم گفتم که نیاز مُبرَم ندارم!
    حالا تابستون یا میای خونمون یا میام خونتون میگیرم.
    میگم: دیدی دعاهات مستجاب شد؟



    امروز در راه برگشت به خونه بگید کی رو دیدم؟!
    لیلااا
    تابستونِ وبمون:)
    انقدر تپل شده بود :)
    عزیزم.
    بهش میگم چقدر تغییر کردی. چه خوشحال شدم از دیدنت :) خندید و گفت همچنین! پنجشنبه قرار بذارید بریم بیرون همو ببینیم.



    پنج شنبه بسیج جلسه داره
    ا.ا میبره اردو
    یه مهمون داریم
    لیلا میگه بریم بیرون!


    وقتایی که یهو یه روز انقدر شلوغ میشه دلم میخواد جیغ بزنم همه رو کنسل کنم!
    ترجیح میدادم به دومی برسم:))
    مثلا با لیلا اینا بریم دومی!



    شنبه نامه ی: دوست دارم تابستان خود را چگونه بگذرانم () که موقع امتحانا نوشتم باز میکنم :)



    امروز بعد امتحان نشسته بودیم با ف سین حرف میزدیم.
    میگم وای به حد تجزیه معده و روده ام توسط همدیگه گشنمه!
    میگه:عه. وایسا ی چی بدم بخوری.
    میگم: ن دارم خودم. مرسی.
    نگرفتم ازش، کاشف به عمل اومد اون" بیا ی چی بدم بهت" رو واقعا واسه من آورده بود! تعارف نکرده بود :)) خب از همون اول بگو خواهر من:)))
    منم نگرفتم دیگه!
    ستاره گشنه اش شد چند لحظه بعد، اصلا هم از مکالمه ما با خبر نبود. ف سین دادش به اون.
    همین طور هم چپ چپ منو نگاه میکرد تازه بچه هاااا
    میدونین چی بود که برا من آورده بووود؟

    "بای کیت"

    یادتونه تو عید با خواهرام چقد با "بای کیت" میخندیدیم؟!
    خلاصه "بای کیت" نخوردم :))




    میخواستم امروز برا ف سین هم جایزه بخرم انقد که ما جون دادیم تا این امتحانا تموم شه



    میگم: چرا نیومدی بریم بستنی بخوریم با ستاره اینا؟
    میگه: آخه ی نفر خیلی بچه مثبت بود، باباش گفته بود زود بیا خونه!
    (وی نگفت مامانم گفته بود، نه بابام! )



    دلم تنگ میشه برا بچه هامون. خیلی!
    برا ریحانه سادات و عطیه سادات مون که میخوان برن یه حوزه دیگه بیشتر!
    خونه هاشون عوض شده :(
    امروز وداعمون با مریم هم جالب بود.
    حالا من غرغرام که نمیتونم ب کسی بجز مریم بگم چی کارشون کنم؟!
    طفلک مریم!
    و برای ف.سین.
    و برای همه بچه های خوبِ کلاسِ خوبمون :)



    بهش میگم: انقدر زود نرو! خب منم که زیاد نمیتونم بمونم! نتیجه اعتراضم بیاد میرم! وایسا دیگه!
    میگه: نه برم. چرا وایسم الکی.
    میگم: عجب... چون ممکنه کل تابستون نبینیم همو!
    میگه: خب نبینیم
    من:
    اون:



    خلاصه که روز جذابی بود.
    بعدشم که با مهمونای عزیزمون که اومدن جذاب تر شد :)



    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (13 تیر ماه 1397.پاییز.ن)


    +پی نوشت:
    نیم نمره به اون امتحان کذاییِ سه واحدی اضافه شد!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 تیر 1397 09:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 9 تیر 1397 11:08 ب.ظ نظرات ()
    یا غنیاً لا یَفتَقِر



    بدترین نمره ای که تاحالا تو حوزه گرفتم
    حالم بده اصلا...



    +از امتحانش که اومده بودم بیرون ، مدیرمون گفت خوبی؟
    قیافم داغون بود اصلا!
    جواب درست و حسابی ندادم بهش. یکدفعه زدم زیر گریه!
    اون هم بغلم کرد و ان شاءالله خوب داده9 باشی اشتباه فکر کرده باشی و این حرفا!
    رفت خواهرم رو صدا کرد آرومم کنه.
    خلاصه اون روز کلی گریه کردم!
    الان که نمره اش اومد، میبینم کاملا درست فکر میکردم!
    کاملا گند خورد به معدلم رفت!
    معدل کل ام رو بگو که تا الان 19 بود حالا با یه امتحان کوفتی به چند بره الله اعلم!




    آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 11:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 9 تیر 1397 12:32 ق.ظ نظرات ()
    یا عدلاً لا یحیف




    من نه منم
    نه اهلِ منم
    نه شبیه من!


    گویا خودم به دست خودم بایگانی ام...


    #محمد_میلانی





    آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 12:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 9 تیر 1397 12:19 ق.ظ نظرات ()
    یا عظیماً لا یوصَف
    ای بزرگواری که وصف نشود


    کاش فردا کلاس خواهرم و ف سین اینا هم امتحان داشتن!
    خیلی خلوته فردا این مدلی :/


    +ی دور خوندنم تموم شد، میریم که داشته باشیم لغات رو برای بار دوم.


    +رسیدیم به آخرای امتحانا تازه کم کم داره اون حس لذت بردن از امتحانام روشن میشه!
    البته الآنم هنوز پِر پِر میزنه ها! مثل مهتابی های نیم سوخته!
    هی روشن میشه هی خاموش!


    +دلم کوه میخواد! چندین روزه. دقیقا امروز هم خانومی رفته بود کوه هم ف سین.



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (الان دیگه 9 تیر-پاییز)

    00:26


    پی نوشت:

    دارم تلاش میکنم از نو شروع کنم
    تو ناگزیر سمت عقب می کشانی ام....

    #محمد_میلانی


    پی نوشت2: تیتر هم از آقای محمد میلانی.
    حالم هم خوبه! صرفاً چون خوشگل بود گذاشتم :))))

    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 11:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 105 1 2 3 4 5 6 7 ...