flower4ever موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
بسم الله الرحمن الرحیم نویسنده : happy autmn
بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و بیست و یکمین نویسنده : happy autmn
یا مفزع الملهوفین
ای پناه دلسوختگان



اگر بخوام غر نزنم، از امروز هیچ چیز نباید بنویسم!
حالم از ساعت 6 صبح به طرز فجیعی بد شد!
نتونستم برم کلاس! 6 ونیم بابا جان بردنم دکتر!
مسموم شده بودم گویا!
دیگه از جزئیات بدی حالم نگم دیگ! خودتون میدونین فرد مسموم چطوریه!
رفتم دکتر، دکتره اصلا معاینه نکرد! فقط گفت علائمت چیه؟
گفتم
و دارو نوشت!
من حس میکردم تب دارم و داغم. برام تب بر نوشت.
دو تا آمپول ضد تهوع زدم و برگشتیم.
حالا بهتر نشد هیچ، بد تر شد!
هیچکس خونه نبود. بابا رفته بودن گوشیمو درست کنن مامان اینا سر کلاس بودن. زنگ زدم مامان میگم حالم بده
زنگ زد بابام اومد دنبالم دوباره رفتیم دکتر!
این بار یه خانومی بود. این بار قشنگ معاینه کرد! فشارمو گرفت، تبم و اندازه گرفت!
و میدونین چی گفت؟ گفت اصلا تب ندارم و حس میکنم داغم! اونموقت اون دکتره در جا برام تب بر نوشته بود ! :/
و بعد برای اولین بار تو عمرم سرم بهم وصل کردن!
و اون نیم ساعتی که سرم بهم وصل بود، تنها تایمی بود در طول امروز که راحت گرفتم خوابیدم!
حالم انقدر بد بود که هرجا میرسیدم میخوابیدم! حتی تو آسانسور به زور سر پا بودم!


چند ساعت پیش بهار زنگ زد! از دستش ناراحت بودم!
سه روزه گوشی من خاموشه اصلا متوجه نبودن من نشده بود! تازه امروز متوجه شد!
باهاش دعوا هم کردم حتی!
اما خوشحال شدم حداقل الآن زنگ زد!
دیروز به خواهرم میگم اگر میمُردم هم حالا حالا متوجه نمیشدن دوستام.
میگه دور از جون! اما اگه خدایی نکرده همچین اتفاقی میفتاد، به دوستات اطلاع میدادیم که برا مراسم حاضر باشن!
میدونین به چی فکر میکردم؟ به این که اگه خدایی نکرده من بمیرم، شما کی متوجه میشین؟!
امروز به مامانم میگم اگه منو نمیرسوندین بیمارستان میمردم فکر کنم! حالم خیلی بد بود هیچی هم نمیتونستم بخورم! میخوردم سریع گلاب به روتون بالا میاوردم!
مامانم میگه چقد آیه یاس میخونی!
اما امروز جدی مرگو به خودم نزدیک میدیدم!


امروز باشگاه هم نرفتم!
و به این فکر کردم که نرگس کارم داشت! و من هم نرگسو کار داشتم!
امیدوارم ناراحت نشه از بدقولی ای که کردم!


امروز هیئت هم نرفتم!
آخ چقدر دلم هیئت میخواد!



لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی
(1 مهر 96 - پاییز.ن)
طبقه بندی: خاطره
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و بیستمین نویسنده : happy autmn
یا انیس الذاکرین


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/IMG_20161219_145105.jpg

سلام  بر پرچم و علم
سلام بر شعر محتشم

سلام بر محرم!


تسلیت و التماس دعا!



+دیروز با خواهر ها و مادرم رفتیم تا کمی خرید کنیم.
من پیراهن مشکی میخواستم. خریدم. بعد از خرید هم رفتیم همگی مسجد ، اذان مغرب بود
بعد نماز هم مراسمو نشستیم و برگشتیم خونه!
کفشم هم خراب شده بود امروز کفش هم خریدم!
و اینکه...گوشیم سوخت!خیلی یکدفعه ای، بعد از 5 سال کار کردن یهو سوخت! باتری شو با اهم متر چک کردیم، باتری مشکلی نداشت! خود گوشی سوخته!




امروز رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم.علیه السلام.
خیلی کیف داد! چقدر دلم تنگ شده بود برای حرمشون! برای عطر حرم! حتی خانوم های خادم و اون "پرپری" ای که تو دستشونه!



قرآنمو دوره گذاشتم که تثبیت کنم، دو روز از تعداد صفحاتم عقب موندم و حالا هم دیگه استرس شدیدی گرفتم که میترسم نتونم!
دعام کنین!



انقدر کتاب کم میخونم تازگی ها که عذاب وجدان دارم جدا!
کلی کتاب در صف دارم که هیچ کدومو نمیخونم!
ای بابا!



هرترم تصمیم میگیرم از همون اول ترم هر درسی میدن و بخونم!وهنوز دو تا کتابایی که درس دادن و نخوندم!
بعله!



عکس این پست خیلی خوب و دوست داشتنیه!
عاشقشم
پارسال ، همین موقع ها بود به گمانم! یا شایدم فاطمیه بود! بهار ازم گرفت...
مرسی بهار!





لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
(31 شهریور 96- پاییز.ن)

نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و نوزدهمین نویسنده : happy autmn
یا ولی المومنین


آدمی که یکدفعه وسط خیابون گریه میکنه رو باید بفهمید که نمیشه هر چیزی بهش گفت!

این آدم احساس بدبختی عجیبی میکنه!

باید یاد بگیریم چه وقتی ساکت شیم چه وقت حرف بزنیم!

تازه به نظرم کسی که به جای دل داری دادن بلده کارو فقط خراب تر کنه، هیچی نگه بهتره!!



+یک روز قهوه ای تیره
پاییز دلگرفته



پ.ن:گوشیم خاموش شده و اصلا روشن نمیشه! از بی شارژی نه ها! هنگ کرد، خاموش شد و دیگه روشن نمیشه!

نارحتم!
طبقه بندی: خاطره
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و هجدهمین نویسنده : happy autmn
یا حبیب الباکین

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/DSC_0075.jpg


آقا تموم شدن تابستون و اینهمه وقت آزاد و همه تفریحا و کتاب بیشتر خوندن ها و بیشتر فیلم دیدن ها و سفر ها و اینها همه یه طرف
تموم شدن فصل این میوه های خوشمزه یه طرف!



+انقدر این چند روز کارم زیاد بود و دیر خوابیدم که دیگه ناخود آگاه تا 2 و نیم بیدارم!
آنگونه ام که خواب قبولم نمیکند!


+امروز تصمیم گرفتم دستم و بذارم رو زانو هام، با یاعلی پاشم! خودم اوضاع و مرتب کنم!
منتظر نمونم دستی از غیب بیاد و راهنماییم کنه!
یا به قول پست قبل، منتظر همون فردی که خراب کرد همه چی و نباشم تا خودش درستش کنه!
اینبار سعی میکنم خودم همه چی و درست کنم!
اما به سلیقه خودم! به میل خودم! جوری که حس میکنم بیشتر صلاحه! با عقل....نه احساس!!
و حالا لبخند میزنم
حس میکنم مخاطب خاص این بخش هم اینطوری راحت تره!



+با بهار قرار گذاشتیم روزانه یک صفحه نهج البلاغه بخونیم!
شما هم میاید با هم بخونیم؟
اگر دوست دارید بسم الله!


+امروز "نرگس" باشگاه که یک بار دیگه هم در موردش نوشته بودم ابعاد دیگه ای از وجود من و شناخت!
همون بعد جیغ جیغی که یک لحظه آروم نمیمونه!
متوجه شد که یکی از علایقش، علاقه من هم هست!
و انقدر با هم حرف زدیم و جیغ جیغ کردیم که حد نداشت!
انقدر حرف زدم که خسته شدم! و نصف حرف ها - شاید بیشتر! - موند!




+داستانم یه جاییش کلید خورده!
کسایی که اهل نویسندگی هستن احتمالا متوجه میشن منظورم چیه! البته نمیدونم این حالت برای بقیه نویسنده ها هم پیش میاد یا نه!
کلید خورده منظورم اینه که نمیدونم ادامه شو چطور پیش ببرم! هیچ اتفاقی مناسب با این موقعیت که کاراکتر های داستان توش قرار دارن نیست!
و چند روزیه که دارم فکر میکنم!
کل داستانم رو یک روز که کلی ذوق داشتم واسه خواهر کوچک ترم خوندم
البته کلش تا اینجایی که نوشتم!
انقدر تشویقم کرد که هنوزم شارژم!
امیدوارم ادامه اش هم خوب بشه!



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(27 شهریور 96 - پاییز.ن)


فردا تولد خواهرمه
جیییغ مبارک!

4 روز دیگه هم تولد پسته خانوم!
برای بار دوم مبارک!




یک روز گلبهی
پاییزی که برگ هایش به رنگ نگین انگشتر و نگین گیره روسری ای که فرشته برایش خریده میباشد!
(آبی :)  )


پ.ن:
امروز یه سوپ درست کردم، رنگش خیلی خاص شد! قشنگ نارنجی!
خیلی خوب بود! انقدرم خوشمزه بود! جاتون خالی


نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطلب رمز دار : مکالمه نویسنده : happy autmn
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و هفدهمین نویسنده : happy autmn
یا اعَّز مذکور ذُکِر

عکس و تصویر بر سر تنهایی ام امشب توافق کرده اند دشمنان بی شمار و دوستان اندکم! #علی_سلیمانی ...


وقتی که گفت فقط تا آخر هفته میاد و بعدش کلا دیگه نمیاد چیز خاصی نگفتم...
احساساتی هم نشدم!
حتی خندیدم !
حتی تر! شاید ناراحت شده باشه از خندیدنم
نمیدونم چه حسی دارم! اما از غم و غصه خیلی شدید خبری نیست          
کسی که یه مدت چقدر بهش فکر میکردم و چقدر تموم رفتار هاش رو آنالیز!


یک نفر دیگه هم تو همین برهه زمانی محو شد از زندگیم
چند روزی فقط حرص و جوش زدم
نیم ساعتِ تمام تو یکی از برهه های دوست داشتنی زندگیم، فقط گریه کردم!
و به این فکر کردم ممکنه آدم همینطوری الکی الکی سکته کنه از غم و غصه های نه چندان مهم و بمیره؟!
سعی کردم با دونه دونه اشکام،همه چیز روفراموش  کنم
و هنوز وقتی میخندم میفهمه واقعیه یا الکی!
میخواد حالم رو خوب کنه
اما زیاد وقت نداره
و من خیلی خسته ام از این قضایای اخیر!
نه این فرصت رو بهش میدم
نه این فرصت رو به طور جدی میخواد!
من نمیخوام دوباره عادت کنم به این که وقتی "خودش" حالم رو بد میکنه و ناراحتم میکنه ، فقط "خودش" بتونه ریسِت ام کنه! بتونه خنده بنشونه رو لب هام!
من باید یاد بگیرم خودم حالم خوب شه!

به قول خواهرم:نمیشه به آدم ها دل "بسته" شد!
فقط به آدم ها میشه دل "خوش" بود!




و اینکه:

دیروز گرچه سخت
امروز هم گذشت!
فرقی نمیکند
فردا بدون من!



باید سعی کنیم جوری به خود " خدا " وابسته باشیم و دل بسته،
که این دنیا برامون بشه زندان!
و هدفمون رسیدن به خودش!
که خوبِ مطلقه!
و در خوب بودنش از همه لحاظ، شک هم نمیشه کرد!
که باید انقدر بهش نزدیک بشی، که هرکاری میکنی با خودت فکر کنی محبوبم راضیه؟! با این کار میرسم به محبوبم؟ نکنه ازش دور شم خدایی نکرده؟!
که" مرا جدا شدن از کوی تو؟ خدا نکند! "

لحظاتتون پر از یاد خدا... علی علی

(26 شهریور 96 - پاییز .ن)

یک پاییز خوشحال :)
یک روز آبی فیروزه ای :)
 شاید به رنگ روسری دختری که در عکس این پست است!
شاید هم به رنگ تسبیح مادرم!

پ.ن: این نیز بگذرد
برچسب ها: روز فیروزه ای
طبقه بندی: خاطره تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و شانزدهمین نویسنده : happy autmn
یا ظاهر

عکس و تصویر #داستان_شب... نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم ...

فردا شروع میشه کلاسا
از صبح بود به گمانم! نه بعد از اذان ظهر بود! قلبم تپش هایی داشت!
از همون تپش هایی که هی میخواد بهت یاد آوری کنه که هیجان داری!
از اونا که هر لحظه منتظر یه اتفاق خوبی!
تا همین الآن!
تا همین الآنی که ساعت 1:53 دقیقه بامداده!
و دارم به دلیل نخوابیدنم فکر میکنم!
و دلیل تپش های هیجانی قلبم!
و دلیلی پیدا نمیکنم!
اما خوشحالم!


امروز کلی با خواهرم اینا بازی کردیم!
بازی حدس شماره
بازی حدس اسم
پانتومیم
یکی از کلماتی که من پانتومیم بازی کردم خواهرم حدس بزنه "طبقات محروم" بود!
یعنی مُردم تاتونست حدس بزنه!
بازی های خانوادگی، یا دور هم حرف زدن خیلی مزه میده!
متاسفانه کمی کمرنگ شده!
بیشتر با دوستان و خانواده مون وقت بگذرونیم تا فضای مجازی ...


یک کتابی رو شروع کرده بودم. حدود 1000 و 400 صفه اینا بود.
15شهریور شروع کرده بودم!
خیلی اعصاب خورد کن بود‍! نویسنده دید بدی نسبت به مذهبی ها داشت به نظر من! اگه بخوام منتقدانه نظرمو بگم، نویسنده کلا دین رو یه چیز ظاهری و تزئینی میدونست! نه سبک زندگی و راهکاری برا حل مشکلات!
کسایی که تو داستانش دین دار بودن هم یه سری افراد بودن که شدیدا جانماز آبکشی میکردن و دین ظاهری داشتن!
بعد تو داستانش اشتباهاتشون بسیاااااار مزخرف بود. و واضح! اونوقت از نظر راوی داستان خودش حق داشت! هرچند من اکثر مواقع حق رو به یکی دیگه از شخصیت ها میدادم! اما خوب نشون داده بود که هیچ کس خوب صد در صد نیست و همه مشکلاتی دارن!
بسیار آدم حریص و بخیل و دنیا دوستی بود. و بسیار ناشکر و لجباز و مغرور!
خیلی مسخره بود خلاصه!
به نظرم نویسنده قصد داشت یه سری چیز ها رو تو ذهن خواننده خراب کنه! مثل زندگی مشترک!
مثلا توهین های افتضاح به هم و خانواده های هم رو یه چیز خیلی خیلی طبیعی تلقی میکرد و اعتقاد داشت توهمه خانواده ها وضع همینه!
که من مخالف بودم!
درسته تو بعضی خانواده ها اینطوره! و خانواده ای که کلا مشکل خانوادگی نداشته باشه احتمالا وجود نداره! اما این مشکل ها و انقدر توهین کردن و نمیشه به پای مشکل عادی گذاشت! اصلا همو درک نمیکردن! هرکی هرچی دلش میخواست میگفت آخر سر هم با یه ببخشید سرشو هم می آوردن و روز از نو روزی از نو! نه سعی میکردن برای جبران، و نه کنترل عصبانیتشون تو دفعات بعدی!
این شد که من باز هم تصمیم گرفتم که کتابی رو که بهم چیز خوبی اضافه نمیکنه و ازش لذت نمیبرم و چیز خوبی هم یاد نمیگیرم، نیمه کاره رهاش کنم!
نمیدونم تا چه صفحهای خونده بودم حتی!
فقط اینو بگم که عادت کرده بودم قفل گوشیمو که باز میکنم یه دور برم تو این کتاب، چن صفحه ای بخونم و بعد حرص بخورم و دوباره گوشی وقفل کنم!
چه کاریه؟! پاکش میکنم و راحت!


کتاب قضای روح ماست! در انتخابش دقت کنیم ( این رو باید تو ذهن خودم بُلد کنم اول !! )


نکته جالب اینجاست که این داستان از داستان های پر طرفدار بود!
از یه جایی به بعد فقط میخوندم که تموم شه ببینم آخرش چی میشه! اما دیدم خیلی طولانیه! بیخیال شدم! به اعصاب خوردی ش نمی ارزید! حتی اگر پایان خاصی داشته باشه من تو نظر سنجی این داستان بهش منفی میدم! چون خیلی ارزش ها رو زیر پا گذاشت!




بروم بخوابم که فردا بیدار نمی شوم!



حفظم کلی عقب می باشد!
و هر دفعه به این موضوع فکر میکنم هم استرس عجیبی چنگ میندازه به قلبم هی تند تند تر میتپه!
و وقت ندارم کل صفحات رو دوره کنم! و دوشنبه امتحانه! و اینکه.... خدایا به خیر بگذره!


لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(24 شهریور 96 - پاییز.ن)

یک روز قرمز
لبخند بزنید لطفا!

طبقه بندی: خاطره تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و پانزدهمین نویسنده : happy autmn
یا من جعل لکل شیء امدا
ای آنکه قرار داده برای هر چیز مدتی را



http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/mashhad1.jpg

سلاااااام



خب پیرامون سفر
فقط میتونم بگم فوق العاده بود


عکس بالا آخرین روزه. موقع وداع!
چقدر بچه ها ماه بودن.
باید گروهی میرفتیم حرم و برمیگشتیم.
من و مهدیه و زهرا و فرناز و فرشته باهم میرفتیم و میومدیم.
عالی بود
من چقدر دوستشون دارم!
روز آخر منو فرشته و مهدیه باهم رفتیم خرید. اونجا مهدیه از ما جدا شد خودش بگرده من و فرشته هم باهم خرید میکردیم.
فرشته این تسبیحی که تو عکسه برای هر 5 تا مون خرید! به قول خودش اکیپمون! که تسبیح ست داشته باشیم!
بعد هم برا هر 5 تامون گیره روسری ست خرید. و برای همه افرادی که اومدیم باهم مشهد مهر خرید!
مسئولین برا هممون جانماز خریده بودن
میترا برا همه کتابچه زیارت عاشورا و چند تا دعای دیگه خرید.


از شب بیداری ها بگم؟! یا غذا حضرتی ها؟ یا اطعام مون روز عید غدیر؟
110 تا فلافل گرفتیم، چند نفری دادیم.
سارا هم اومده بود کمکمون! چقدر از دیدنش خوشحال شدم.
میگفت بهار کو!؟
میگفتم دیگه عقد کرد نمیشه دیدش!
گفت قبلا همش باهم بودین!
و من بغض کردم و سعی کردم اونجا رو ترک کنم!



شب عید غدیر تا صبح با ریحانه رو الهه و فاطمه حرم بودیم. صحن انقلاب 4 تایی نشسته بودیم.
خیلی خوش گذشت! جای شما خالی
ان شاءالله به زودی همه شما هم برید!


خرید کردنمون و بگو! چقد کِیف داد!
فرشته که انقدر خرید کرده بود مجبور شد چمدون بخره!
ساکش کوچیک بود.


از اونجایی که فرشته و فرناز خیلی مُقید به خرید جنس ایرانی بودن من هم کلی ذوق کردم و کلی همگی وسایل ایرانی خریدیم!
چقد روسری های ارانی ناز بودن!
جنس ایرانی بخریم



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
(20 شهریور ماه 96 پاییز.ن)



اشکالی داره به یه نفر 11 روز زودتر تولدشو تبریک بگیم!؟
نه!
پس پیشاپیش تولدت مبارک " پسته خانوم " عزیزم
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
عکس:) نویسنده : happy autmn
عکس و تصویر




#والپیپر


چه والپیپر خوشحالیهـ



طبقه بندی: تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و چهاردهمین نویسنده : happy autmn
یا من خلق من الماء بشرا







قرار نبود که اینجوری تموم شه!
طبقه بندی: خاطره
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و سیزدهمین نویسنده : happy autmn
یامن جعل الارض قرارا

عکس و تصویر


سلام سلااااااااام


فردا میخوایم بریم و من حتی ساک رفتنم رو آماده نکردم!
الآن هم داریم میریم حرم حضرت عبدالعظیم.علیه السلام.



دیشب خونه آبجیم اینا بودیم
کلی خوش گذشت!
سالاد ماکارانی رو من درست کردم. غذا قورمه سبزی بود. باهم "پدر آن دیگری " دیدیم
میخواستم رمانش رو یه بار بخرم. نمیدونستم داستان همین فیلمه یا نه!
من عاشق این فیلمم!
و مادربزرگه و برخورداش!
و شهاب و کاراش
ومامانش!
فقط از باباهه خیلی بدم میاد!
و از مادر شوهره!خیلی بد با شهاب برخورد میکنن





یه داستانی رو شروع کرده بودم. مگه تموم میشه؟!
داستانی که قبلا تو دو-سه روز تموم میکردم چندین روزه دستمه و حدود یک سومش رو خوندم!
همش کار داریم وقت نمیشه پای کتاب بشینم!!



اومدن خواهرم این دفعه عالی بود. یه سفر خیلی کوتاه اومدن ! اما کلی کار هنری کردیم باهم!
شمع های مختلف درست کردیم(امروز هم بقیه کلاسمون رو برگزار کرد)
گل غول آسا درست کردیم
فرشینه بافتیم.
تازه چند تا از شیوه های صحیح رنگ آمیزی با مداد رنگی رو هم یادمون داد!
خدا حفظ کنه برام این خواهرای هنرمندو!
ماشاالله!




و من همچنان دلم گلدوزی کردن میخواد
مامان جان یه سری نخ جدید خریدن. خیلی خوشرنگ ان. عاشقشونم!
یه رنگ قرمز هم دارن، قرمز هندوانه ایه! هندوانه شیرین چه رنگیه؟! همون رنگی!


لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(14 شهریور 96-پاییز.ن)

طبقه بندی: خاطره تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و دوازدهمین نویسنده : happy autmn
یامن جعل السماء بروجا


امرووووز یه روز زرد قناریه
به به عجب روز شادی!
دیروز هم از روزهای قشنگ بود.. خدای مهربونم شکرت!


دیروز بعد مدت ها (یعنی دقیقا از بعد جشن عقد بهار اینا) بهار رو دیدم!
با هم رفتیم حوزه. با بچه ها قرار داشتیم ببینیم همو.
یکی از بچه هامون که انتقالی گرفته بود رفته بود شیراز اومده بود تهران ببینیم همو
فاطمه بود. خانم ش-خانم ل- ریحانه - بهار -من - ندا - مائده - نرگس
و جای زهرا سادات خالی بود
همه با دیدن بهار شوکه میشدن و با کلی تعجب، تبریک میگفتن!
وقتی برگشتم خونه تو گروه به همه اعلام کردم!
باید زودتر اعلام میکردیم. اما نمیدونستم بهار نارحت میشه یا نه!
دیگه هماهنگ کردیم و من گفتم.
بعدش هم با بهار رفتیم خونه لیلا اینا. دم در کلی حرف زدیم و اینا

سه روووز دیگر تا مشهد!
مریم تا کِی مشهدی؟

امرووووز با خواهر هام نشستیم همگی شمع درست کردیم. یکی از آبجی هام شمع سازی بلده برامون کلاس گذاشت

{عکس  شمع ها }




+محیا جانِ جانان اومده
انقدر خوشحال شدم و ذوق کردم که نمیدونین!
دیروز تا 4 صبح با خواهر هام حرف میزدیم!


+هندوانه دوست


{من گریه میریزم به پای جاده ات تا
آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

اول ضمیر غائب مفرد کجایی؟
ای پاسخ آدینه های پر معما }


اللهم عجل لولیک الفرج



لحظاتتون پرازیاد خدا . علی علی


(12 شهریور 96 - پاییز.ن)
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و یازدهمین نویسنده : happy autmn
یا من یختص برحمته من یشاء


دست مرا بگیر
که آب از سرم گُذشت


التماس دعا


9 شهریور
#دائما_یکسان_نباشد_حال_دوران....
پاییز
یک روز کِرِمی
طبقه بندی: خاطره
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و دهمین نویسنده : happy autmn
عکس و تصویر


عکس و تصویر




آقای مهربانِ من!
دیروز....
طبقه بندی: تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
صد و نهمین نویسنده : happy autmn
یا من یُعِز من یشاء


عکس و تصویر خداحافظ اے معنے علم و ایـمان خداحافظ اے راز آیاتــــــ قــــرآن خداحافظ اے داغ ودردوصبورے ...


اولا شهادت امام باقر علیه السلام رو تسلیت میگم...

ثانیا! خاطره دیروووووز
و اینکه "ششم" چه خبر بود!
دیروز طلاب تهرانی با حضرت آقا دیدار داشتند.
تو حوزه ما قرعه کشی کردند از هر پایه دو نفر میخواستن ببرن!
 اسم من در اومد از کلاس خودمون
و من دیگه لازم نیست بگم چقددددر ذوق داشتم!
دیروز دیدار بود!
کف دستم نوشتم " علمدار ولایت، حوزویان فدایت"
خیلی خوب بود و خیلی هم خوش گذشت!
صحبت های حضرت آقا بی نهایت مفید بود برام. بی نهایت! منو از چند تا از سوال هایی که داشتم آگاه کردند و تذکر های خیلی مفیدی دادند بهمون.
یک بار که همونجا شنیدم صحبتشونو. مشروحش از اخبار رو هم یک بار دیگه شنیدم،
تازه میخوام برم متنش رو هم بخونم!!!
وای خدایا... آقامونو حفظ کن برامون!



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(7 شهریور 96-پاییز.ن)
یک روز آبی آسمانی
پاییز خوشحال
طبقه بندی: خاطره تصاویر
نظرات() 

ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
  • تعداد صفحات :96
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
اَبر برچسبها
پیوندهای روزانه
آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ