منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn چهارشنبه 10 تیر 1394 01:58 ق.ظ نظرات ()
    بسم الله الرحمن الرحیم




    پست ثابت


     
    سلام!

    به وبلاگ ما خوش اومدین!




    عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

    + برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

    +این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

    +نظراتتون خوشحالمون میکنه

    +انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

    +یاعلی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 08:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 23 آبان 1396 09:29 ب.ظ نظرات ()
    یا ضامن


    سلام :)


    امروز رفتم خونه بهار اینا... یعنی از همون اول که پامو گذاشتم تو خونشون تا آخراش داشتم حرف میزدم!

    زینب هم که اومد دیگه سه تایی! فک کنم خود بهار کمتر از ما حرف زد!

    براشون یه فیلم کامل و تعریف کردم!

    خاطره نمایشگاه رفتنمون رو هم تعریف کردم.

    عکس هاشو گرفته بود. عکس دیدیم کلی....

    امروز یک عدد امتحانِ افتضاح هم دادم! از اون امتحانا که نمیدونم چی نوشتم اصلا!

    فردا ساعت تاریخ :) آخی.... چقدر خوب.... یه عالمه رنگ نارنجی براق....

    دلم کار فرهنگی میخواهد عجیب! بروم فعالیت کنم! اینطوری نمیشود!



    +اتفاقات کرمانشاه خیلی خیلی غمگین کرد هممون رو! :( تسلیت میگم....


    لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

    (22 آبان 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 23 آبان 1396 09:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 21 آبان 1396 11:31 ب.ظ نظرات ()
    یا کاشف

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/photostudio_1509664463862.jpg


    سلاااااااااااآآآآآآاااااااااام

    هفته ای بس مبارک :)

    هفته کتاب خوانی :)

    خیلی هورا:)



    +به قول "آشنا" ی عزیزم :

    کتابی که این روزها نوش جان میکنم: یک عاشقانه آرام. از نادر ابراهیمی.

    خوندنش به دلیل یه سری اتفاقات پشت هم که افتاد، کمی طول کشیده، هنوز هم تموم نشده و کلیش مونده!

    اما کسانی که کتاب های آقای نادر ابراهیمی رو خونده باشن متوجه میشن که توی کتاب های ایشون، انقدر آدم از صفحه به صفحه اش لذت میبره، که هدفش تموم کردن کتاب نیست!

    صفحه به صفحه میخونم، قسمتایی که دوست دارم کنارش با مداد قلب میکشم :)

    میخواستم بنویسم تو برگه های کوچیکِ رنگیام! همون ها که قبلا هم براتون ازشون گفتم!

    اما برای کتاب های نادر ابراهیمی نمیتونم این کار رو بکنم!

    چون از قسمت های زیادی اش خوشم میاد! مجبور میشم کلی از برگه های رنگی مو استفاده کنم!



    چند جرعه کتاب بفرمایید :)


    1:  عسل: هیچ عصری نیست که عصرِ عاشقانِ صادق نباشد. فقط تعدادشان کم است، که همیشه ی خدا کم بوده است، و همین قِلّتِ  عاشقانه زیستن است که به عشق، شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.



    2: گیله مرد: مشکل من این است - این، شده است - که مدت هاست میبینم که از عشق، بسیار بیش از آن مقدارِ ناچیزی که به راستی، در جهانِ مِهر از یاد بُرده ی ما مانده است، سخن می گویند ، و بیشتر آنها می گویند که اصلاً اهلِ ولایتِ عشق نیستند.



    3: بیا تا بِرکه های حقیرِ دغدغه را دریا کنیم ای دوست!
    چرا که هیچ دریایی، هرگز، از هیچ توفانی نَهَراسیده است
    و هیچ توفانی، هرگز، دریایی را غرق نکرده است.



    +یکی از چیز هایی که تو کتاب های نادر ابراهیمی خیلی دوست دارم اینه که نوع تلفظ و درست خواندن کلمات رو با بعضی اعراب گذاری ها، توی جاهایی که امکان اشتباه خواندن هست، گذاشته.



    +پدر جان امروز صبح برگشتند از کربلا :)


    +زلزله.... ان شاءالله تلفات خیییییلی ناچیز باشه و مردمی که ترسیده ان آروم بشن...
    الا بذکر الله تطمئن القلوب.



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (21 آبان ماه 1396-پاییز.ن)

    آخرین ویرایش: یکشنبه 21 آبان 1396 11:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 15 آبان 1396 03:02 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 آبان 1396 03:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 15 آبان 1396 02:59 ب.ظ نظرات ()
    یا باذخ
    ای بلند مقام




    نباید بذاریم خستگی بهمون چیره بشه!



    +امروز صحبت هام با هیچ کس و دوست نداشتم!
    باید تغییر بدم خودمو ..



    +یه معلم زیست شناسی داشتیم. میگفت هر کسی، خودش مسئول تربیت خودشه! خودتونو تربیت کنین!



    +تنها نکته مثبت این روز ساعت روانشناسی بود.


    +میخوام دور خودم و زندگیم پیله نکشم.... نمیشه!



    +دوست های صمیمی خیلی نعمتن! قدرشونو بدونین!


    +ذهن و روحم کدر شده...

    #خستگی



    15آبان
    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 آبان 1396 03:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 12 آبان 1396 09:16 ب.ظ نظرات ()
    یا ذارئ
    ای پدید آرنده


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/6esfand95.jpg



    سلام :)


    +بسیار دلم میخواست فردا برم راهپیمایی :(

    یک بار این ترم شنبه کلا نرفتم سر کلاسام . یک بار دیگه هم نرم بد میشه

    البته من بازم فردا میخوام ازشون برام غیبت موجه رد کنن برم !! :))




    +میگه که مگه با بیرون گذاشتن چند تا تار مو آسمون به زمین میاد؟! سخت گیری های الکی چرا؟



    به ترتیب پیش بریم!

    اولا که حجاب قانونی نیست که علما وضع کرده باشن! قانون خداست! که توی قرآن هم بارها اومده و حتما آیه هاش رو هم شنیدی :)

    دوما که قانون یعنی مرز! یعنی این طرف مرز اشکال نداره و اونطرف اشکال داره! اگر کسی از این مرز رد بشه خودشو در معرض خطر قرار داده! حالا چه یک قدم چه صد قدم! به هر حال که مرز رو شکسته!
    مثلا قانون راهنمایی رانندگی میگه از چراغ قرمز نباید رد شد! خب حالا یکی میتونه بره تا وسط خیابون ولی کااامل رد نشه، یکی پشت خط عابر بایسته! کسی که تا وسط خیابون رفته به هر حال قانون رو شکسته و عابر های پیاده رو به زحمت میندازه! و البته جریمه میشه!
    نمیشه که گفت به خاطر چند سانت این ور خط و اونور خط چرا سخت گیری الکی میکنین!


    سوما سهل انگاری های کوچیک تو قانون، سهل انگاری های بزرگ رو به وجود میاره! این رو هم در مثال های ساده روزانه میشه به وضوح دید! در مورد مسئله حجاب هم همینطوره دیگه! اولش چند تار مو، کم کم گسترش پیدا میکنه! که این گسترش رو هم لازم نیست بگم چطوریه! چون میدونی :)

    چهارما ما وظیفه مون مگه بندگی نیست؟ پس باید سعی کنیم به بهترین وجه این وظیفه رو انجام بدیم!
    رب ما میگه حجاب داشته باش! حدودش رو هم گفته! مگه خدا همه چیییز و بهتر و کامل تر نمی دونه؟!پس حتی اگر عقل ما بهش نرسه، صد در صد حکمت داره! هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
     
    خب ! باید از همون اول قانون رو دقیق رعایت کنیم و از مرزش رد نشیم تا اجازه نفوذ بیشتر رو به شیطان و نفسمون ندیم دیگه :)





    +در حال خوندن کتاب "یک عاشقانه آرام " از "نادر ابراهیمی" هستم :)

    هنوز تموم نشده شدید توصیه میکنم:)

    عالیه ینی!

    باید چند تا عکس هنری ازش بگیرم برای گذاشتن قسمت هایی از کتاب که دوست دارم!

    فعلا این یک قسمت رو بخونین:)

    « سِن، مشکلِ عشق نیست. زمان نمیتواند بلورِ اصل را کِدِر کند - مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد بُرده باشی. »


    قلم نادر ابراهیمی که در فوق العاده بودنش شَکی نیست :) یکی از نکاتی که تو نوشته هاش خییییلی دوست دارم، استفاده به جا و درستش از علائم نگارشیه :)


    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (12 آبان 96 - پاییز.ن)



    پی نوشت :

    از گُلِ سرخ رسته ای، نرگسِ دسته بسته ای /  نرخِ شکر شکسته ای، پسته دهانِ کیستی

    این شعر رو خوندم یاد پسته خانوم افتادم :)

    #پسته_دهانِ_کی_بودی_تو؟!
    آخرین ویرایش: جمعه 12 آبان 1396 09:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 10 آبان 1396 06:26 ب.ظ نظرات ()
    یا مقدر کل قدر


    امروز روز خوبی بود :)

    خیلی :)

    خیلی خیلی:)





    یه روز طلایی پر رنگ اکلیلی

    پاییز.ن :)




    پ.ن: فلش هم خریدم :)


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 آبان 1396 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 7 آبان 1396 10:07 ب.ظ نظرات ()
    یا رازق البشر

    {کلیک }

    این هم از بیست سالگی!

    من حالا بیست سال و یک روز ، زمانیه که زندگی کردم.

    دیروز در راه برگشتن از حوزه، کلی دلم گرفته بود. از اون طرف به این فکر میکردم که بیست سال گذشت!

    ثمره اش چی بود؟

    بیست سال گذشت و امام زمانمون غایب بود.

    بیست سال از عمر من تو غیبت گذشت!

    بقیه عمرم میرسه به زمان ظهور؟ یا که نه!؟ نکنه عمرم کفاف نده؟

    بعد با خودم میگفتم پاییز کجای کاری! همین الآن آقا ظهور کنن مطمئنی از یاراشونی؟ مطمئنی دلت حق پذیره؟ مطمئنی دشمنی نمیکنی؟

    خودمو با جایگاهی که میتونستم توش باشم مقایسه کردم! خیلی عقب بودم!

    و دلم عمیقا خواست گریه کنم!

    شاید شعاری باشه این نوشته! اما حس من بود، تو اولین روزی که بیست سالم تموم شد!

    و پا گذاشتم تو بیست و یک سالگی!

    و من تو این بیست سال و یک روز چقدر راهی که باید برم و رفتم؟!




    +دیشب تا 2 با بهار چت میکردم! بعد مدت ها همچین چت طولانی ای کردیم!

    و البته یه چت خوشحال طوری!

    انقدر نصفه شبی خندیدیم که نمیدونین! شکر خدا!



    +صااااالحه خوب مهربون و خوش ذوقم!

    تولدت مباااااااارک

    ان شاءالله تحت عنایات اهل بیت علیهم السلام سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی کنی و به خواسته ها و اهداف متعالیت برسی:)





    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی


    (7 آبان ماه 1396-پاییز.ن)



    پی نوشت:

    پاییز یك شعر است
    یك شعر بی‌مانند
    زیباتر و بهتر
    از آنچه می‌خوانند


    پاییز، تصویری
    رؤیایی و زیباست
    مانند افسون است
    مانند یك رؤیاست

    سحر نگاه او
    جادوی ایام است
    افسونگر شهر است
    با این‌كه آرام است

    او ورد می‌خواند
    در باغ‌های زرد
    می‌آید از سمتش
    موج هوای سرد

    با برگ می‌رقصد
    با باد می‌خندد
    در بازی‌اش با برگ
    او چشم می‌بندد

    تا می‌شود پنهان
    برگ از نگاه او،
    پاییز می‌گردد
    دنبال او، هر سو

    هرچند در بازی
    هر سال، بازنده‌ست
    بسیار خوشحال است
    روی لبش خنده‌ست

    من دوست می‌دارم
    آوازهایش را
    هنگام تنهایی
    لحن صدایش را

    مانند یك كودك
    خوب و دل انگیز است
    یا بهتر از این‌ها
    «پاییز، پاییز است!»

    +ملیحه مهر پرور
    آخرین ویرایش: یکشنبه 7 آبان 1396 10:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 4 آبان 1396 05:39 ب.ظ نظرات ()
    از روی مهر، با منِ دل‌خسته یار شو
    پاییزِ کوچه‌های دلم را بهار شو ...



    .
    #سلمان_هراتی

    #بهار_شو
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 05:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 4 آبان 1396 02:11 ب.ظ نظرات ()
    یا رازق البشر



    متنفرم از روز هایی که کل برنامه هام باهم قاطی میشه و با وجود برنامه ریزی هایی که از چند روز قبل کردم مجبور میشم از همه عذر خواهی کنم که نمیتونم به برنامه عمل کنم!

    مثل قرار های دوستانه و خانوادگی و فامیلی که همه باهم یکدفعه میفتن تو یه روز! و تو از سه روز قبل برنامه ریزی یکی شونو کردی، ولی به خاطر دومی مجبوری قراره اولت رو به هم بریزی!!!

    و این روزها عجیب و زیاد همچین حالتی پیش میاد برام!

    دیروز یکیش!امروز دومیش و  یکشنبه آینده سومیش!



    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 02:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 4 آبان 1396 11:17 ق.ظ نظرات ()
    یا من لا یخفی علیه اثر




    عکس و تصویر




    بدون اجازه گوشیمو میگیره، میره تو پیام ها، واسه خودش یه دوری میزنه! بعد میره تو بازی هام، یکی شون کلا بازی های منو رکورد هامو پاک میکنه و یه بازی جدید از اول رو شروع میکنه، بعد گوشیمو میذاره سر جاش!

    باورتون میشه تو کل این زمان با بهت داشتم نگاهش میکردم؟! باورم نمیشد با این حد از بی ادبی مواجه شدم!!!

    گوشیم و ازش دور میکنم و با چند کلام کوتاه سعی میکنم زشتی کارش رو بهش بفهمونم! که البته مثل بچه هایی که متوجه نمیشن نگاهم میکنه و میگه خب چیزی نشد که! و من دیگه فقط سکوت میکنم!!

    یک بار دیگه هم سر زده کیفم و گرفت و دستشو تو دونه دوهه جیب هاش کرد! و من وقتی دیدمش واقعا با دهن باز نگاهش میکردم! یک آدم و این حجم عظیم بی ادبی؟! خدایا!

    خیلی بده این کارا! واقعا بده! نمیدونم چطور متوجه نمیشن حق ندارن پیام های یکی دیگه رو بخونن و تو کیفش!!!! دست کنن!

    عجیبه برام واقعا!! باهاش اصلا صمیمی هم نیستم! اما حتی دوست ندارم دیگه بهش سلام کنم!

    امان از آدم هایی که حریم شخصی اصلا براشون معنی نشده! امان.......!



    (4 آبان ماه 96 - پاییز.ن)

    پی نوشت: یک خانوم باید به حریم شخصی افراد احترام بگذاره!

    پی نوشت 2 : پی نوشت یک رو با توجه به موضوع "یک خانوم باید " نوشتم!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 11:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 2 آبان 1396 01:48 ق.ظ نظرات ()
    یا من لا یدرکه بصر

    {کلیک}



    استاد جان :


    اربعین یک حرکت است، یک رود پرخروش است،

    این حرکت کم کم زمینه ساز ظهور خواهد شد ان شاء الله

    میگویند منبع این سخن کجاست؟ این که مشخص است! این حرکت عظیم را هرچقدر هم جهان بخواهد بپوشاند تا مردم آگاه نشوند، نمیتواند! چون هر سال به عظمت این حرکت افزوده میشود.

    مردم سراسر جهان میپرسند این "حسین" کیست که اینهمه مسلمان هر سال به خاطر او اشک میریزند و راهپیمایی ای به این عظمت میکنند و این همه سختی به جان میخرند؟!

    و این کم کم زمینه ساز بیداری اسلامی میشود.

    کم کم تمام جهان امام را خواهند شناخت.اسلام را خواهند شناخت. راه حق و باطل را هم!

    اگر شما خودتان را به این جریان وصل کنید شما هم از زمینه سازان ظهور خواهید شد.

    حتی اگر نمیتوانید بروید، به کسانی که میتوانند کمک کنید، یا کسی را به جای خودتان بفرستید یا هر طور میتوانید به بیشتر عظمت گرفتن این حرکت کمک کنید.





    +روحی قلبی لدیک صل الله علیک یا ابا عبدالله :)



    +این صحبت استاد جان خیلی تاثیر گذار بود به نظرم. خیلی دوست داشتم :) هرچند نقل به مضمون بود و عین کلماتش رو ننوشتم. اما به هرحال :)


    +امروز روانشناسی بسی مزه داد :) چقدر دوست دارم این درس رو. به نظرم خیلی هم مفید و کاربردیه



    +فردا امتحان صرف دارم. امروز مباحثه هم کردیم. اما حوصله درست و حسابی خوندن رو ندارم. واقعا من چرا این مدلی شدم؟ کلا حوصله ندارم :/ به خواب پاییزی فرو رفتم!



    +امروز روان پرسید. تقریبا همه سوالا رو میتونستم جواب بدم. هرچند که از من نپرسید :)


    +چهارشنبه و تاریخ:) چهار شنبه و استاد پرهیزکارمون :) و یک عدد رنگ ملایم صورتی که تو ساعاتی که با این استاد کلاس داریم به دقایق پاشیده میشه :)


    +فردا تا 5 باید واسه تمرین بمونیم. امروز هم موندیم. چهارشنبه اجرای نمایش و سروده.




    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (1آبان ماه 96 - پاییز.ن)



    پ.ن: کتابی که در دست خواندن دارم : آر کیو 88

    بعد از این که خوندنم تموم شد، اگر قابل معرفی و پیشنهاد بود میگم :)



    پ.ن2 : بهار مشهده :)

    پ.ن3 :
    هیچ حرفی نیست ، دارم کم کم عادت میکنم
    من به این افکار زجر آور....به خیلی چیزها!  -نجمه زارع-



    آخرین ویرایش: سه شنبه 2 آبان 1396 01:49 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 1 آبان 1396 12:09 ق.ظ نظرات ()
    یا نور



    یک عدد آدمی که فردا امتحان دارد و اصلا و ابدا حوصله خواندن درسش را ندارد باید چه کار کند؟!


    گزینه الف به زورکی بخواند تا به زورکی یک نمره قابل قبولی بگیرد!

    گزینه ب منتظر بماند که حالش بیاید، اگر نیامد با وقت محدودی که مانده یکم بخواند تا نمره یکم قابل قبولی بگیرد

    گزینه جیم بی خیال خواندنش بشود برود بگیرد بخوابد!!

    گزینه دال اصلا فردا سر کلاس نرود! از یکی از غیبت های مُجازش استفاده کُند!




    تنبلی و بی حوصلگی خیلی بد است!

    راهکاری نمیدونین براش؟خصوصا تنبلی!



    مهر تموم شد! امروز تتمه مهر ماه بود. یک روز خواب الود!


    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
    (30 مهر 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1 آبان 1396 12:14 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 28 مهر 1396 02:36 ب.ظ نظرات ()
    یا من لا تهویه الفکر

    ای که جا نگیرد در اندیشه



    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/akharin_godal.mehr96.jpg


    بعد از چند روز خوندن، بالاخره تموم شد:)

    آخرین گودال از آقای لوییس سَکِر...

    چهارمین کتابی بود که ازش خوندم.

    بین این چهار تا از همه بیشتر ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر رو دوست داشتم. بعدش هم سگ ها لطیفه نمیگویند.

    در مورد آخرین گودال تو وب معرفی کتابم بیشتر توضیح میدم:)





    +میخوام برم اسم زهرا رو با شمع درست کنم براش. از کربلا برگشته. برم دیدنش.



    +ماژیک وایت برد رو میز کامپیوتره، پنجره اتاق هم سمت راست منه، هی یه چیز مینویسم خودم پاکش میکنم!

    ایده قشنگیه برای عکاسی:) یه مدتی زیاد این کارو میکردم! اون اوایل!




    +امروز دیگه تصمیم دارم کلی درس بخونم! :) البته از تصمیم تا عمل ! معلوم نیست عمل کردنم هم به اندازه تصمیم گرفتنم خوب باشه یا نه!



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (28 مهر 96 -پاییز .ن)



    پی نوشت: همین الآن یکی از عکس های خودمو تو تبلت دوست خواهرم دیدم :|

    یا للعجب! مشهور شدم رفت! آقا نوبتی بیاین بهتون امضا بدم!

    با اینکه چندمین باره این اتفاق میفته باز هم خوشم نمیاد از این موضوع! عکس های معرفی کتابم کاملا فرق داره ها! دوست دارم پخش بشه و همه ببینن و اون کتابو تشویق بشن بخونن!

    اما عکس های خودمو - با اینکه چهره ام مشخص نیست و عکس حجابه - دوست نداره همه جا باشه!

    البته الآن نسبت به قبل بهتر شدم کمی برام کم اهمیت تر شده!

    به نظرم اگر میخواید از عکس هایی که یکی دیگه گرفته استفاده کنین ازش اجازه بگیرین :/ والا....

    حتی مورد داشتیم بهم گفت از عکست استفاده میکنم، گفتم راضی نیستم، کلی بهش برخورد!!!

    شاید هم اشکال از منه و نباید برام همچین موضوعی مهم باشه :/ شاید :/
    آخرین ویرایش: جمعه 28 مهر 1396 02:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 27 مهر 1396 11:40 ب.ظ نظرات ()
    یا حبیب




    دلم یک عدد فیلم خیلی قشنگ میخواد الآن بشینم تا اذان صبح فیلم ببینم! بعد نماز بگیرم بخوابم!

    اما هیچ گونه فیلم قشنگ جدیدی ندارم :/


    دلم کتاب نمیخواد!

    امروز شمع درست کردیم با خواهر کوچولو جان :)


    مهمان هم داشتیم امروز. عمه جان ها و دوست مامان :)


    کتابی که بابا جان کلی دنبالش گشتن رو همین الآن پیدا کردم! ای بابا... اون موقع که میخواستیمش نبود!






    تمام!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 11:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 25 مهر 1396 07:26 ب.ظ نظرات ()
    یا من عُصیَ فغَفَر


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/10mehr96.jpg



    سلام :)

    امروز از یه جهاتی روز خوبی بود. و از یه جهاتی یه روز افتضاح!

    اون از صبح و بعدش هم غرغر هام واسه بهار که با اینکه نمیبینمش این روزها بازم وقتی غرغر دارم اولین گزینه بهاره!

    بعدش هم اتفاقات دیگه!

    در کل امروز روز مفیدی نبود.شاید خوش گذشت! اما مفید نه!




    +فیلم ها و کتاب هایی که توشون هیچ اسمی از خدا برده نمیشه به نظر من دل رو سیاه میکنه!

    آدم رو غافل میکنه از یاد خدا و اینکه من حس میکنم رو ناخودآگاهمون تاثیر میذاره.

    حتی اگه بعد دیدن و خوندنشون بگیم که تاثیر نذاشته!

    شاید هم برای من اینطوریه! به هر حال که تو این مورد فقط خودم رو بررسی کردم نه افراد دیگه رو! اما فکر میکنم برای بقیه هم همینطوره!



    +این قالب میهن بلاگ رو دوست دارم! انگار همه چی منظم و دقیق و تمیزه!



    +آب انبه دوس دارم! دلم میخواست مثلا با بهار پاشیم بریم بیرون، کنار بزرگراه، قسمت چمنکاری بعد از پرچم بلندا بشینیم دوتایی یه آب انبه خانواده رو تموم کنیم!

    بعید میدونم بهار اب انبه دوست داشته باشه البته! :))

    دیگه در خیالاتم فقط نظر خودم مهمه!  اینکه همراه خیالیم چی دوست داره مهم نیست! :))))



    +عکس بالا رو 10 مهر گرفتم. گفتم قبل تموم شدن مهر بذارمش!



    +تابستون خواهرم پیشنهاد داده بود عکسامو آلبوم بندی کنم تو کامپیوتر. مثلا بنویسم آلبوم پاییز، عکسای هنری مو بریزم تو اون فولدر و...

    من دسته بندیم تو فولدر یه مدل دیگه است. اما این مدلی که خواهرم گفت از یه جهاتی بهتره !

    من دسته بندیم اینطوریه که کل نقاشی ها یه فولدر، عکس کتاب ها یک فولدر سایز عکسهای هنری یه فولدر!

    اما اگه بخوام به دسته بندی خواهرم عمل کنم نقاشی و کتاب ها هم میره تو فولدر هنری

    شایدم ایده خواهرم رو فقط واسه فولدر هنری اجرا کردم!

    اوه عجب بند خسته کننده ای شد این یکی!از همون بند هایی که بعد از مدت ها که برگردم بخونمش میگم آخه اینو چرا نوشتم تو خاطره هام!؟



    +از صبح میخوام شمع درست کنم بلند نمیشم!! یا علی باید بگم!




    +بعضی وقتها آدم انقدر یه حس معنوی تو وجودش مینشینه که وقتی از اون محیط که عامل این حس بوده جدا میشه، با کارهای خطا و گناه ها ممتوجه سیاه شدن روحش میشه! مثل کسی که از یه اعتکاف مفید اومده باشه!

    بعضی وقتها هم با اینکه خیلی روحمون پاک نیست، انقدر گناهامون بزرگه که باز هم سیاه شدنش رو حس میکنیم!

    مورد دوم فکر کنم بیشتر درد داره! انگار آدم حس میکنه برگشتش از این جایی که حالا با این گناها بهش رسیده، خییییییییلی سخته!





    +زیاد حرف زدم. خسته شدین :)

    ممنون که هستین:)

    یاعلی!



    (25 مهر ماه 96)

    یک عدد پاییز که حس غیر مفیدی شدیدی میکند :) نون!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 11:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 97 1 2 3 4 5 6 7 ...