flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1394 توسط happy autmn | نظرات()


لوازم التحریرام...

کتابای حوزه 

روسری و شاخصای قشنگم






خیلی وقت بود آلبوم شخصیمون بروز نشده بود 



طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،  خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1395 توسط happy autmn | نظرات()
عکس و تصویر #خاطرات ،


تابستان بود؟!

یا آغاز پاییز؟



که بهار برگشت!


سرک کشید، لبخند زد!


همه او را دیدند!


آی مردم!

بهار برگشت!


شما هم دیدید؟!

چه لطیف میخندید!




تابستان بود...یا پاییز؟! 



پ.ن: این خاطره است ها!
یذره ادبیه...




طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
عکس و تصویر <br>
                <br><b></b>
                <font style=
طبقه بندی: تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
و مولای ما

حیدر شد!




+افتخار من شیعه بودن من است!




+از یا علی زبان و دهان خسته کی شود؟! اصلا زبان برای همین در دهان ماست!

عکس و تصویر ۞علی با حق است۞ ۞حق با علی است۞ #سبحان#عید#غدیر#علی#عشق#خدا



جیغ جییییییغ

عیدتون مبارک!


علی علی



طبقه بندی: مذهبی،  شعر،  تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا محی


عکس و تصویر پستچی ... چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را ...


حالم اصلا خوب نیست

همش هم اتفاقای جور واجور ک شرایط و بدتر میکنه اتفاق میفته

اصلا از شرایط راضی نیستم

خلاصه ک همه چی تو ذهن من ناگواره

گوشیم بازم هنگ کرده و دانلود نمیکنه ...یه مدت حالش خوب بود...دوباره بد شد!!

گیج گیجم

یه حدی که نمیتونم بگم...

یگانه سعی میکنه آرومم کنه....

دلم نمیخواد تو بعضی جمعا غریب باشم...بدتر از اون اینه ک بعضیا انگار اصلا دوست ندارن من باشم تو جمعشون

و من حس میکنم روحیاتم ب مسیری ک دارم میرم نمیخوره




+ وای بچه ها....یک عدد معلم اخلاق داریییییم عشقه عشق!

پیرزنه...اما خیلی ماهه

خیلی هم از لحاظ علمی بالاست....

به نظرم خیلی مومن میاد...هرچند هنوز چیز زیادی ازش ندیدم.....





لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(28 شهریور 95 - پاییز خسته . ن)



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
عکس و تصویر عشق یعنی عکس سلفی با بهترین عموی دنیا❤❤❤<br>
                <br><b></b>
                <font style=
طبقه بندی: مذهبی،  متن های زیبا، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا محی



عکس و تصویر دوباره دلم یک جای دنج میخواهد صحن بین الحرمین بنشینم و زل بزنم به گنبدت ...0


سلااااااام

دلم خیلی کربلا میخواد....

تا حالا نرفتم...وای بچه ها دعا کنین یه جوری آقا منو بطلبه....

خیلی دوس دارم برم. دلم مشهر هم میخواد.اما الان کربلا بیشتر!

سامرااااا و نجفــــــ هم خیلی دوس!

امسال دلم خواست مکه برم... خدا لعنت کنه آل سعود رو

انشاءالله آقا ظهور کنن و همه چی خوب بشه



+ خواهری جان اینا خونه رو تحویل گرفتن...

انشاءالله فردا میریم برای چیدن جهاز.... جیغ جیییییییییییغ


+ دیروز رفتیم چشم پزشکی و عینک جدید هم سفارش دادیم.

جیغ جیغ عینک نو

از این عینک های کائوچویی

جیغ...بسی تا دوس

امروز باید تحویل بدن

ساعت 6 باید تحویل میدادن، آقای پدر نتونستن برن بگیرن...

شاید فردا بگیریم



+خیلی کار داریم. هرچقد کار بیشتر کسل بودن منم بیشتر.



+آقا انقد که من فعالم همون روز اول حوزه رفتم کتابخونه اسم نوشتم، منِ او رو گرفتم و دارم میخونم، با مسئول پرورشی کمک کردیم و....

دوتا آشنا دیدم حوزه!

یکی از بچه های مدرسه و یکی از بچه های ا.ا

خیلی باحال بود...

احتمالا میفتیم تو یه کلاس

و من فک کنم زیاد خرسند نمیشن اون دو نفر از بودن تو کلاسی ک من هستم...




+بهار ایناانشاءالله 1 مهر میان تهران


+تسبیحی که فاطمه محمود از مشهد سوغاتی آورده برام و هی میبندم دور مچم 

چقد دوس دارم این کارو...

هم آدم یادش میفته صلوات بفرسته، هم حس خوبی میده بهم

بچه ها...شما بیرون ببینین دور مچ یکی تسبیح پیچیده شده حس میکنین ریاکاره طرف؟



+وقتای بیکاری و اضافه ام رو میرم تو کانال هایی ک تو تلگرام دارم، مطالبشون و میخونم..

بجز وقتای خالی به کانال های کمی هست ک سر بزنم...



+بهار نت شبانه داره...روزا نیست! 



+گفتم رفتیم چند روز پیش با آقای پدر و خواهر کوچیله مصلی، نمایشگاه عطر مهر؟ (لوازم التحریر)

خیلی وقت بود با آقای پدر نرفته بودم نمایشگاه

خیلی خوش گذشت..

کلی هم چیز میز خریدیم...



+دلم میخواد به بهار زنگ بزنم... اما شرایطش نیست...از تماس تلفنی بیزارم....

بجز برخی مواقع خاص

بگم تو این چند روز چند بار دلم خواست زنگ بزنم ب بهار....ام......خیلی دفعه!!!


+دیروز نرفتیم باشگاه

پومسه کار کردن...

هفته بعد کلا مبارزه اس

روزگااااااااار .... اه اه اه

باز حسش نیس



+برای فرار از بعضی گناها باید خوابید!!

یا سریعا مکان رو عوض کرد( که فکر گناهه بپره) 

یا.....خیلی کارها میشه کرد



+ امسال اصلا دفتر نگرفتم... همه چی و تو همون کلاسور مینویسم.



+واسه عینکم ذوق دارم...خداکنه آقای پدر که اومدن، عینکم رو هم گرفته باشن



+بچه ها....گفتم ک قبلا 4 تا دوست دیگه بودیم بعد عوض شد گروه دوستی مون شدیم 4 تای جدید...:" تابستون" گروه قبلیمون تلگ گرفته

عکس خودشو گذاشته بود...

خییییییلی متفاوت شده

بزرگ شده اصا!





لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی

( 25 شهریور ماه 1395 - پاییز.ن)



طبقه بندی: تصاویر،  خاطره، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا کریم


عکس و تصویر بـه ڪــدامـ مذهب و دیـڹ ببــــرے قرارِ دل را وُ ســراغ دل نیـــایی،،،؟!


میخوام داستان بنویسم!

یه چیزایی ته ذهنم هست!

اما دلم میخواست یکم بیشتر چیز میز بیاد تو ذهنم بعد بنویسم...

الکی و خام نباشه

هرچند اگر کامل بنویسمش میشه سومین رمان کاملم!

یک عااااالمه رمان ناقص دارم. که حس و حال ادامش نیست!

دلم میخواست دوقلو باشن تو داستانم....



+امروز کلی غر زدم سر بهار


امروز با یونا حرفیدیم...بهم یه عکس برای عیدی داد


امروز به زور چند کلمه ای با یگانه حرف زدم...ناراحته...جوابم و نمیداد




+عاقا ی عکس نوشته بود....نوشته بود: 

کدومو بیشتر دوست دارین؟ من یا 6:30 صبح روز شنبه؟!


دونفر گفتن ساعت 6 و نیم صبح و دوس دارن!

یه نفر گفت دوراهی سختیه!

یه نفر گفت من!

محبت از اطرافیان من میییییییچکه!



+دوتا خواهر بودن.اسم یکی النا....اسم یکی ملنا....

انگار شنگول و منگولن!! النا ملنا....



+ فردا حوزه شرو میشه

بعد شبهایی ک ساعت  2-3  میخوابیدم! حالا  باید بخابم (!) که 6 و نیم بیدار شم

اه اه اههههههههههههههههههههههههه

حال ندارم صب زود بیدار شم

نمیخااااااااام

بهارم نمیاد!



مامانم میگه هفته اول با بهار زیاد نخندین ، ذهنیت ایجاد میشه، میگم بهار ی هفته نمیاد!

عی بابا

رفتن مشهد...

ی هفته نیس

لوس لوسان




+آبجی اینا اومدن... خوشحالیم الان بسی...چقد خواهر زاده جان خوبه...وای گیلی گیلی من!




+عیدتون مبارک...جیغ جیغ


یونا کلی امروز جیغ زد!! 

منم همراه اون...دوتایی جیغ جیغ میکردیم!




لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی

(22شهریور ماه 1395 - پاییز.ن)



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()

عکس و تصویر تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من خودش از گریه ام فهمید ...


یادِ تو می وزد ولــی

بی خبرم ز جای تو!

#حسین_منزوی



طبقه بندی: شعر،  تصاویر،  متن های زیبا، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
یا خیر حبیب و محبوب


عکس و تصویر



سلااااااااااااااام

اوضاع بر وفق مراده. همه چی آرومه....

یک عدد رمانی رو میخونم. دوستش دارم بسیار. خیلی شدید دختر داستان رو درک میکنم.

هرچی میگه آدم حس میکنه جای دختره است

کاراش به نظرم عجیب نمیاد!



+امروز هم باشگاه داشتیم. استاد خودش نرمش داد.وای ینی استاد نرمش هایی میده جونمون در میاد

پاهام میلرزید آخرای نرمش. و همچنان از اینکه استاد نرمش داده مث چی ذوق میکردم!

من همیشه از اینکه استاد نرمش بده بسیاااار خرسند میشم...

اگه استاد فرم جلوم بزنه که میمیرم از ذوق

وقتی یه قسمت از فرم و اشتباه میزنم، بیاد جلو و خودش درستش کنه بال در میارم....

وقتی کاری داشته باشه منو صدا میزنه و میگه انجامش بدم دیگه ترکیدم از ذوق!!

فک میکنم همین کاراست فقط که خیلی سرش ذوق میکنم.

البته گاهی که توجه خاصی به تغییرات کوچیکی که کردم نشون میده هم خیلی ذوق میکنم.

اما از اونجایی که این مورد آخر، بسیااار کم پیش میاد تقریبا، جزء ذوق های اساسی ننوشتم.

همچین میگم انگار بقیشون دم به دم اتفاق میفته!

کلا استاد جانمان برخورد خیلی خاصی دارد.

عجیب متوجه میشود هرکاری، چه زمانی مناسبشه!

و من در شگفتم از اینکه حس میکنم استاد، انقددددر خوب منو میشناسه، حرفایی که گاهی میزنه بهم، کاملا درسته!

مثلا وقتی میگه امروز ناراحتی، من واقعا ناراحتم! وقتی میگه تو بهت برخورده که فلان اتفاق افتاده نه چیز دیگه ای، واقعا درست میگه!

هرچند بعضی وقتا از لجم قبول نمیکنم!



+امروز با عمه اینا رفتیم همگی رستوران. تولد دختر عمه جان بود.. خیلی خوش گذشت ...

انصافا من که خیلی کیف کردم.

مثل خیلی زمان های دیگه مث بچه ها منزوی ننشستم با سکوت و یه لبخند ژکوند فوق مزخرف، همه رو نگاه کنم.

کلی سر به سر دختر عمه ام گذاشتم.

این عمه جان ما 3 تا دختر داره. یکیشون حدودا همسن منه.سر به سر اون میذاشتم.

حس میکردم رفتارم واسشون عجیبه

من بسی بین فامیل ساکتم...خصوصا اونایی که باهاشون هیچ حرفی ندارم.

وقتی وارد جمعاشون میشم، اگه حرفی نداشته باشم همون لبخند ژکوند مسخرم و میزنم و نگاهشون میکنم.

و فکر میکنم خیلی از فامیل هامون ب دلیل همین ساکتی من حس میکنن ازشون بدم میاد، یا تو جمعشون سختمه...

حتی گاهی حس میکنم که چقدر از من بدشون میاد!

اما دست خودم نیس!!

گاهی انگار  مجبورم سکوت کنم....

دختر عمه جان برای شیرینی تولدش پاستیل و شکلات سنگی هم خرید برامون.

پاستیل دوست ندارم... نمیفهمم چرا هی میگن دخترا پاستیل دوس دارن...آخه مگه دوست داشتن پاستیل هم ربطی به دختر یا پسر بودن داره!؟ :|

اما شکلات سنگی دوس دارم.

خیلی هم شکلاتای خوشمزه ای بود انصافا

با دختر عمه جان رفتیم عکس هم گرفتیم و کلی خندیدیم...بعد هم رفتیم نشستیم اندرون ماشین هامان، پیش به سوی خانه!



+برگشتنی شیشه سمت خودمو کشیده بودم پایین..باد به صورتم میخورد. هندزفریمو گذاشتم تو گوشم...

حس بسی جالبی داشتم.

ماه هلالی سفید هم بهم لبخند میزد. هرچند هی پشت ابرای نازک قایم میشد...و حس میکردم لبخندش درد میکنه!

تا حالا شنیدین کسی حس کنه لبخند ماه(!) درد میکنه یا نه؟!

حس دیگران رو کاری ندارم.

اما من مطمئنم امروز لبخند ماه درد میکرد!



+بهار اینا انشاء الله فردا میرن مشهد....هعیییی روزگار!

حدود 6 روز اول کلاسای حوزه رو نیست!

وقتی کلاسای اول مدرسه، یا کلاسای درسی رو نباشی، چون تو همون زمان همه با هم و با استادا آشنا میشن

 بعدا که اومدی سر همون کلاس احساس غریبی میکنی

چه برسه به این که همون اول کاری 6 روز غایب شی




+دلم لوازم التحریر میخواد...اما نخریدم هنوز...بعید هم میدونم بخرم....کلاسا سه شنبه شرو میشه...

خسته ام هنوز....

کار دارم...

هنوز به اندازه ای که دلم میخواست تو تابستون فیلم ندیدم....

کاش یکی یه عالمه فیلم جذاب میداد ببینم!

خواهر جان برام گاهی ضبط میکنه. اما هنوز نیومدن خونمون که بده بهم ببینم.





+لحظاتتون پرازیاد خدا...علی علی

(20 شهریور 95 - پاییز.ن)


پ.ن: حس میکنم خیلی نوشتم...درست حس میکنم عایا!؟

پ.ن 2 : همچین در مورد استاد و ذوق های خودم نوشتم، الان که خوندمش حس کردم یه بچه ابتداییم که دوس داره معلمش بهش توجه کنه!!



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()

عکس و تصویر همه کس، سَـــرِ ٺــو دارد،،، ٺــو سَـــرِ ڪــدامـ دارے...؟!


این چنین کز اشک مژگان میکنم هر لحظه پاک

گر فشارم آستینِ خویش، آبم میبرد!

#طالب_آملی



طبقه بندی: شعر،  تصاویر،  متن های زیبا، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()


عکس و تصویر با این که به کوفه نـور تاباند علی یک عمر درون خانه اش ماند علی ...

با این که به کوفه نـور تاباند علی
یک عمر درون خانه اش ماند علی

آن ها که صف اول مسجد بـودنـد
گفتند مگر نماز می خواند علی..؟!

#علی_عطری



+تازه کشف کردم...

علی عطری

شعر هایش جالب است ها!



طبقه بندی: شعر،  مذهبی،  متن های زیبا،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()

عکس و تصویر باتو باید عشق را با چه زبانی حرف زد؟! انت فی قلبی مَنیم جانیم بُلوم ...


باتو باید عشق را با چه زبانی حرف زد؟!

انت فی قلبی

مَنیم جانیم

بُلوم سَن

فور اِوِر !


#علی_عطری


+چقد جیغ!؟

+ چقد لایک....

+خعلی دوسش دارم این را....



طبقه بندی: متن های زیبا،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
الله

عکس و تصویر متنی در بساط ندارم



سلام

امروز رفتیم همایش حوزه

برای شروع سال تحصیلی همایش گذاشته بودن حرم حضرت عبدالعظیم.علیه السلام.

توی همایش که منو بهار فقط وقتی صحبت حضرت آقا رو پخش کردن گوش کردیم!

بقیه مواقع داشتیم عکسای گوشی همو میدیدیم!! 

راستش عذاب وجدان هم گرفتم! 

+تموم که شد من انقد گشنم بود ایده دادم بریم ی ساندویچی ی چیزی بخوریم!

رفتیم ساندویچ کالباس خشک خوردیم.

ی پسر بچه هه اومد بهمون آدامس بفروشه...

انقد لحنش مث گداها بود و با عزت فروشندگی نمیکرد هیچکدوم نخریدیم! 

البته هنوز نمیدونم اصلا چیزی ک لازم نداریم و باید در این موارد بخریم یا نه!

من از آدامس بدم میاد. بجز نعنایی...نعنایی بایودنت هم خیلی دوس دارم!

اما تقریبا سایر آدامس ها همگی جوری ان ک وقتی میجوم هم انگار دل ضعفه میگیرم هم سرم درد میگیره!

ب همین سبب دوس ندارم!

خلاصه...این پسربچه هه با دوستش نشستن ی ساندویچ خوردن و رفتن(دوتایی ی ساندویچ خوردن)

و من بیش از پیش عذاب وجدانم شدت گرفت...

اونموقه هم همگی پولمون و لازم داشتیم خو

زیاد پول همراهمون نبود.

در اون لحظه دلم خاس از این آدم های خیلی پولدار باشم ک بلند میشن میگن این دوتابچه هرچی میخوان بخورن!

من پولشونو حساب میکنم!

خب مسلما همه چی بر وفق آرزو ی من پیش نرفت

و من دوباره فایده پولدار بودن اومد تو ذهنم...

از بعضی جهتا واقعا خوبه....


+ بعدش برگشتیم زیارت....

خیلی چسبید....دلم از این جور زیارتا میخواست

خدا کنه اربعین کربلا باشیم.

البته این دل ک من دارم...حسابی.....استغفرالله...

باید ی کاری ب حال این دلم بکنم....


+فردا تولد لیلی هستشششش

هوراااااا

ژییییییییغ

دسسسسسس

گیلی گیلی 

ژیییییییییغ

کادوشو تقریبا خیلی وقته گرفتم.

اما هنوز ندیدمش بدم بهش


+زهره اومد باشگاهمون.ب عنوان مهمان . بگذریم از مسخره بازی های مسئول ثبت نام ک با وجود این که زهره هنوز گوشیش و اصلا از تو کیفش در نیاورده بود و مسئولش مطمئن نبود ک زهره گوشی داشته باشه، بهش تهمت عکس و فیلم برداری زد و آبروی منو برد!

و من هم مثل مااااااست هیچ کاری نتونستم بکنم!

فک کنم اصلا هم بهش خوش نگذشت

اما من از دیدنش ذوق کردم.


+پنج شنبه دوباره ا.ا اردو داره. امیدوارم این یکی جور شه برم


+ آقای پدر میخوان برام عینک کائوچویی بخرن

همه با هم: ژیییییییییییییییییییییییییییییییغ


+ دوشنبه تمرین تاکتیک های مبارزه داشتیم....خیلی خوب بود... یگانه تو تمرین واقعا خوب کار میکنه. 

تو تمرین کاری میکنه ک یاد بگیری.اما خدا نکنه باهاش بری وسط مبارزه

دیگ ملاحظه نمیکنه ... ب این ک تو خیلی وقته مبارزه نکردی هم اصلا فک نمیکنه

و در کمال بی رحمی گاهی حس میکنم برای اینکه استاد خوشش بیاد، بدش نمیاد بچه ها رو ناکود کنه!

انشاءالله اینطوری نباشه...چون اگ اینطوری باشه واقعا غصه میخورم...

مبینا صمیمی تر شده

و ب خودم اعتراف کردم ک خنده اش ( که تا ب حال ندیده بودم و دوشنبه موفق ب دیدنش شدم) واقعا دلنشینه

سمانه با این که نشون نمیده، فک کنم اگ یکم کار کنه فایتر موفقی میشه

فاطمه ترس از مبارزه داره! دلم میخواد باهاش تو تمرین ها باشم و مجبوووووورش کنم منو بزنه!

مریم بچه خوبیه....اما اون هم ترس از زدن داره

خودم هم البته این ترس و دارم. و دوشنبه کشف کردم تو حرکات چرخشی سرعتم میتونه بالا باشه!



+چند روزیه کتاب درست و حسابی نخوندم....فقط چند صفحه شازده کوچولو...

خیلی کتاب در صف خوندن دارم.


+اردو پنج شنبه رو بهار میگه احتمالا نمیاد

دعا کنین بیاد

+راستی! از همایش ک رسیدیم خونه آنچنان خوابم میومد ک از حدودای 4 بعد از ظهر تا 8 شب خوابیدم!

حالا مگه امشب خوابم میبره؟! عی بابا



لحظاتتون پرازیاد خدا....علی علی

(16 شهریور ماه 1395 - پاییز ک باید برود بخوابد! .ن)



طبقه بندی: خاطره،  تصاویر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 شهریور 1395 توسط happy autmn | نظرات()
(تعداد کل صفحات:80)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
4 تا دانش آموزیم.....
به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
2 نفر به این بلاگ دسترسی دارن(پائیز،بهار)
اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

مقتدر مظلوم :: نوای وبلاگ

کد موزیک آنلاین برای وبگاه