منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn جمعه 25 آبان 1397 04:12 ق.ظ نظرات ()
    یا حکم


    سلام:)


    +دیروز، دعوت بودیم خونه خاله زهرا
    به خاطر اتفاقاتی یکم بی حوصله شده بودم. گرچه روز خیلی خوبی بود و کلی با مریم و ریحانه سادات و زینب خندیده بودیم
    قبل اینکه راه بیفتیم، با استاد کاف صحبت کردم. یه صحبت کاملا بی ربط به موضوع، ولی انگیزه بخش و خوشحال کننده
    چقدر یه استاد خوب میتونه باشه آخه؟! دوست داشتنی :)



    +خلاصه که رفتیم اونجا
    بگذریم که کلی منتظر موندیم تاکسی ای که پرتو باهاش میخواست بیاد برسه به جایی که باهم قرار داشتیم.
    چون من از کلاس مستقیم میخواستم بیام، پرتو باید تا حدودای کلاس ما با تاکسی میومد، بقیش رو باهم میرفتیم.


    +وارد خونه شون که شدیم موجب گرما و محبت و صمیمیت بود اصلا :)


    +مامان اینا سفر بودن. شب خونه خاله اینا موندیم.
    صبح هم صبحانه خوردیم ، ساعت 1 و خورده ای راه افتادیم سمت خونه خودمون
    اما این 24 ساعت، کلی چسبید :)




    +20 روز از برگشتنمون از کربلا گذشته. هنوز خاطراتش تموم نشده! 12 صفحه شده فعلا.
    میخواستم اون خاطره رو تموم کنم، بعدش خاطره های دیگه رو بنویسم.
    خاطره ها تند تند داره میگذره و نمیرسم بنویسم اصلا!
    حداقل باید هر روز بنویسم که زود پیش بره. هر روز هم که وقت نمیکنم بنویسم!
    حالا خاطره کربلا تموم شه، خاطره خونه زینب اینا و خونه ریحانه اینا و خونه خاله اینا رو باید بنویسم.
    البته اون دوتای اول احتمالا خیلی طولانی نشه.
    اما اون آخری خودش فک کنم 3-4 صفحه بشه.



    لحظاتتون پرازیاد خدا، علی علی

    (4 بامداد از 26 آبان - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: جمعه 25 آبان 1397 04:19 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 22 آبان 1397 10:00 ب.ظ نظرات ()
    یا من ذَلَّ کل شیء لعزته
    ای آنکه در برابر عزتت همه اشیاء ذلیل اند

    عکس و تصویر




    | امروز با خواهرم و ف سین رفتیم بیرون. یه چی خوردیم بعد کلاسمون
    یه حسِ بدی داشتم که دلیلشو نمیدونستم.
    اولش حسِ خوبی داشتم آ....
    اما بعدش یهو سر چیزای بی اهمیت کوچیک، حس کردم دیگه خودم نیستم!
    یه جور خجالتی برخورد کردن
    یه جور ساکت شدن و ابعاد وجودی ام رو انگار نشون ندادن.
    احتمالا شما هم تجربه کردینش.
    آدم بعضی وقتا همچین میشه دیگه!
    خیلی دوست داشتم برام یه خاطره خوب بشه. نشد.... تو دفتر خاطراتِ خوبم، نمینویسمش...|



    | یک چیز خیلی جذاب و دوست داشتنی بگم براتون!
    بعضیامون واسه یه موضوع خاص، دچار وسواس فکری میشیم.
    حالا وسواس فکری چیه؟!
    ینی خیلی بهش فکر میکنیم. بیشتر از حدی که لازمه بهش فکر کرد.
    دائم تو فکر اون چیز، فرد، اتفاق یا... هستیم
    این خیلی معایب داره دیگه!
    هم ذهن آدم و دائم خسته میکنه و انگار همش فکرت اشغاله
    هم نمیتونی به بقیه کارهات هم خوب برسی
    یکی از راهکارهایی که برای این قضیه وجود داره تلاوت قرآن و فکر کردن روی معنی آیاته.
    نور آیات باعث میشه ذهن آدم باز بشه.
    خلاصه که برای من خیلی مفید بود این مطلب. شما هم امتحان کنین :) |



    | دیروز از روز های فوق العاده ی جهان بود.
    از اون ها که باید ثبت شه تو دفتر خاطرات
    من همیشه معتقدم که خاطره های خوب، همش با صرف پول ورفتن به جاهای خاص ساخته نمیشن!
    به من که به شخصه تو بعضی از این روزهای معمولی، باخاطرات معمولی تر، بیشتر خوش میگذره!
    مثلا دیروز من، یه روز خیلی معمولی بود.
    البته یه قسمتِ غیر معمولیش، کاکتوس ف سین بود که دادم بهش :)
    اما در مجموع اتفاق خاصی نیفتاد.
    اما خیلی خوش گذشت بهم.
    یه مسافت طولانی ای رو زیر بارون پیاده رفتم.
    یه کار بانکی خسته کننده داشتم حتی!
    ولی در عوض به شهدایی که خیلی دوستشون دارم و قریب به یک ساله توفیق زیارتشون رو نداشتم، رفتم. |



    | انقدر کتاب هام نخونده مونده که اعصابم خرد میشه میبینمشون.
    انقد که کتاب نمیخونم، از دیروز تصمیم گرفتم روزانه حداقل 10 صفحه بخونم. کم کم زیادش کنم.
    امروز 17 صفحه خوندم مثلا :) دیروز همون 10 صفحه.
    هر روز هم امتحان داریم! ینی هر روز!!
    امروز تفسیر داشتیم، فردا عقاید.|



    | امروز سر عقاید یه ضیعی شدم
    استاد پرسیدن. منم مثلا خونده بودم. داوطلب شدم و این حرفا. یه لغت اون وسط یادم رفت. جمله بندیش از دستم رفت یهو همه چی پرید!!
    انقد خنده دار و خجالت آور بود. |



    | یه اتفاق خیلی خوب افتاد البته امروز، که موجب شد روزم از اون حالتِ مرده خارج شه و رنگ خوشحالی بگیره
    اون هم خونه گرفتن زهرا اینا بود.
    خداروشکر خونشون درست شد :)
    ان شاءالله به زودی قراره با بچه ها بریم خونشون جهاز چینون :)
    خیلی جیغ... |



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (22 آبان 97 - پاییزتان :) )

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 19 آبان 1397 10:17 ب.ظ نظرات ()
    یا نور النور



    دیروز یکدفعه با خواهر جان رفتیم تو مود عکاسی...
    یه سری عکس گرفتیم و اینا
    دلم میخواد پست جدید بذارم تو اینستا
    عکس مناسب پیدا نمیکنم.
    یا به دلم نمینشینه الان این پست و بذارم!



    امروز برای ف سین کاکتوس خریدم :))
    برای تبریک ربیع
    فردا بدم بهش...
    اخرم نگفت صبحِ فردا میاد یا نه!
    آقا اگ صب نمیای بگو، منم زود پا نشم بیام این کاکتوسه رو بدم!
    میخواستم بذارم روی میزش.
    مثل خودش ک گله رو گذاشت روی میزم
    نمیدونم. شاید بی مزه بشه اصلا!
    خلاصه که من ذوق دارم براش :)))




    هرچقدر هم بگم: "متنفرم من، از ته دل، از اول مهر" که نمیدونم از کجا افتاده رو زبونم و از کی شنیدم،
    باز فایده نداره
    اول مهر گذشته
    و این وسطش، حسِ خوندن نیست!
    گفتن این شعر هم موجب نمیشه استادا کنسل کنن امتحانا رو :))



    لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی


    (19 آبان 97 - پاییز.ن)


    آخرین ویرایش: شنبه 19 آبان 1397 11:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 18 آبان 1397 11:01 ب.ظ نظرات ()

    یا مجیب


    عکس و تصویر



    مثل اینها که فراموشی میگیرند و یکدفعه ذره ذره اتفاقات قدیم را یادشان می افتد ، امروز که بیدار شدم فقط میدانستم خوابِ خوبی ندیده ام. درونم کمی آشوب ناک بود انگار!
    چند ساعت بعد ، کوله ام را که نگاه کردم یکدفعه فکر کردم که دختر پلاستیک خاکی که از کربلا جمع کرده بودی پاره شده بود. چرا جمعش نکردی؟
    و یکباره یادم آمد که من از وقتی از سفر برگشته ام اصلا به پلاستیک خاکم دست نزدم که دیده باشم پاره شده یا نه! متوجه شدم این یک قسمت از خوابم بود.
    بعد که به صفحه بله نگاه میکردم جلوی چشمم پیامِ «کاش تو دوستم نبودی» جان گرفت.
    راستش را بخواهی نمیدانم این هم خواب بود یا بیدار بودم و بین خواب و بیدار خواندمش!
    اما این پیام را در چت هایم پیدا نکردم. برخورد همه هم معمولی بود امروز!
    امیدوارم همانطور که دیدم پلاستیک خاکِ تربت سالم مانده، متوجه شوم این قسمت دوم هم خواب بوده. از جمله ی خواب های ظن!
    کاش به جای خواب ساعت ۱۱ ام، خوابی که در موقعی ک برای نماز صبح بیدار شدم داشتم می دیدم را یادم می آمد. میدانم این یکی خیلی خوشایند و دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی از این یکی بیدار شدم، لبخند میزدم...




    پی نوشت:

    18 آبان طور



    پی نوشت2:

     آیا میدانستید که

    این که میگن خواب زن چپه

    اشتباه تلفظی هستش!

    درستش اینه که خوابِ "ظن" چپه

    خواب ظن یعنی خوابِ گمان

    یعنی خواب هایی که مثل آش، همه اتفاقاتی که در طول روز دیدیم یا بهش فکر کردیم و تو خواب میبینیم.

    یعنی خواب دیدن چیزهایی که ضمیر خود آگاه فرصت نداشته کامل بهش بپردازه. نصفه تو ضمیر ناخودآگاه مونده. ضمیر ناخودآگاه توی عالمِ خواب، میاد اون نصفه ها رو به شکلی که خودش فکر میکنه، به هم ربط میده یا کاملشون میکنه




    پی نوشت3:

    خواب ها جالبند



    پی نوشت4:

    آقا ربیعتون مبارک

    مبارک به من

    مبارک به تو

    مبارک به او

    مبارک به همه :) 

    آخرین ویرایش: جمعه 18 آبان 1397 10:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 13 آبان 1397 08:19 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 13 آبان 1397 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 29 مهر 1397 10:36 ب.ظ نظرات ()
    یا ودود



    دوستان
    ان شاءالله فردا صبح راه می افتم سمت کربلا
    حلالم کنید
    دعاگو هستم ان شاءالله...



    یاعلی
    آخرین ویرایش: یکشنبه 29 مهر 1397 10:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 28 مهر 1397 01:33 ق.ظ نظرات ()
    یا ذا الجلال و الاکرام


    | خب روزها به شکلِ جذابی در حالِ گذرند.
    و منی که دفتر خاطراتم انگار آب شده رفته زیر زمین!
    نیست اصلا |


    2 فردا امتحان دارم، لای کتابم باز نکردم |


    3 تصمیم داشتیم یه صفحه نهج البلاغه بخونیم آ...
    گه گاه یاد آوری میکنم
    شاید لازم باشه شایدم نه البته! |


    4 نامه امروزم بود:
    { خدا جان حواسش بهت هست.
    مبادا شک کنی آ...
    که خودش گفته نحن اقرب الیک من حبل الورید.
    ناامیدی مکر شیطونه. آروم باش و پرتلاش.
    خدا یاورت باشه الهی :)  } |



    5 این نامه ها.... خیلی خوبند :)
    اگه وقت داشتم برا آبان هم مینوشتم!
    فعلا که یه جوریه روزهام، که انگار به کارهای روزمره ام هم نمیرسم! |



    6 بعد اون دیری، پنجشنبه بالاخره دلدار جانمان تماس گرفتند.
    البته من خونه نبودم.
    و وقتی اطلاع دادند بهم که بابا تماس گرفتند، هوا، عطر بابامو میداد انگار :) |



    | لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی |


    پ.ن:
    دلدارمان، آقای پدر :)

    پ.ن2:
    تو را خبر زِ دلِ بیقرار باید
    و نیست!
    آخرین ویرایش: شنبه 28 مهر 1397 01:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 24 مهر 1397 09:21 ب.ظ نظرات ()
    یا من استسلم کل شیء لقدرته




    دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
    ننوشت سلامی
    و کلامی نفرستاد....




    آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مهر 1397 09:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 22 مهر 1397 12:40 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مهر 1397 12:39 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 21 مهر 1397 11:09 ب.ظ نظرات ()
    یا حکم


    به دعوت صالحه خوبِ من:




    هوای گرگ و میش اوایل صبح ، ایستاده ام جلوی پنجره اتاقم و به حیاط نگاه میکنم.
    به درخت بلندمان، با برگ های نارنجی و زردش!
    همزمان موهایم رااز پهلو میبافم....
    با کشِ نارنجی، میبندمشان....
    به دعوای دو گربه در حیاطمان میخندم. میدانم چالِ گونه ام نمایان میشود با این نوعِ خندیدنم!
    بادسردی، نرم نرمک وزیدن میگیرد.
    از مقابل پنجره کنار میروم
    لباس هایم را به پاییزی ترین شکل ممکن ست میکنم.
    جوراب هایم لنگه به لنگه زرد و نارنجی باشد اشکالی دارد؟
    باز میخندم....
    به این همه حسِ عجیب!
    که همه دلتنگند در پاییز
    و من دیوانه تر!



    #نوانگار
    برای آهنگِ اول :)




    +موسیقی وب رو استپ کنید و با موسیقی نوانگاری شده بخوانیدش :))



    آخرین ویرایش: شنبه 21 مهر 1397 11:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 20 مهر 1397 04:29 ب.ظ نظرات ()
    یا من تواضع کل شیء لعظمته


    امروز مصداقِ { چرا عاقل کند کاری} بودم
    تام و تمام!




    خوشم که نمیاد. اما خسته ام انگار.
    همش!
    تو کل هفته میگفتم پنج شنبه جمعه بیاد، فلان کارو میکنم و بهمان کارو
    حالا حدودا 6 ساعت مونده
    که دو ساعتش رو قطعا کارهای روزمره داریم
    میشه 4 ساعت
    و همچنان اینور اونور میگردم و هیچ کار نمیکنم!



    دلم فیلم سینمایی میخواست
    زدم شبکه نمایش.
    "زمانی برای رویا نیست" شروع شد.
    یه فیلم آلمانی. محصول 2014
    از اینجهت که تم روانشناسی داشت نشستم دیدم.
    دختره بیماری ADS داشت.
    ینی اختلال حواس پرتی.
    با هوش 126 نمره هاش همه افتضاح بود. چون حواسش جمع نمیشد!
    آخر فیلم به این نتیجه رسیدن که درمان با دارو رو شروع کنن.
    چون بابا و مامانه مخالف دارو بودن. میگفتن عوارضش بد تره



    نتایجی که من گرفتم از فیلم:
    اینکه مادر خانواده شاغل باشه، بعضی وقتا خیلی میتونه صدمه بزنه. مخصوصا کارهای سختی که خیلی انرژی و اعصاب میبره
    دوم اینکه خیلی خدارو شکر میکنم که تو ایران به دنیا اومدم و با فرهنگ اسلامی - ایرانی بزرگ شدم!
    لحظه به لحظه که بیشتر از فیلم میگذشت بیشتر به این نتیجه میرسیدم!
    هرچند کامل بهشون عمل نمیکنیم! که اگر عمل میکردم الان باید مثل بچه خوب میرفتم پای درسام، نمیذاشتم روز قبلش بخونمشون.
    اما همین که تو این محیطم به جای اون محیط ( نوع ادبیات رو ببخشید شما) جای شکر داره واقعا



    فیلم سرد و تاریکی بود.
    زیاد توصیه نمیکنم ببینیدش.
    آخرش هم کمی باز تموم شد



    کتاب ها و فیلم های روانشناسی رو دوست دارم.
    مخصوووصا دوست دارم در آخر، مشکل فردی که اون مشکل رو داره حل بشه.
    پس بهتون از همین تریبون، ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر  + سگ ها لطیفه نمیگویند رو توصیه میکنم.
    هر دو تا نویسنده اشون: لوییس سکر هست.
    خیلی جذاب و دوست داشتنی هستند.



    لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی


    (20 مهر-پاییز.ن)



    پی نوشت:
    آقا مهر داره این آخراش میدوئه...
    یکم یواش تر خب
    آخرین ویرایش: جمعه 20 مهر 1397 04:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 16 مهر 1397 08:57 ب.ظ نظرات ()
    یا مستعان



    سلام :)



    بعد یه روز فوق العاده
    که رسید به تلخی ها
    اینو نوشتم تو دفتر خاطراتِ رنگیِ تو گوشیم:


    دختر!
    دنیا خوشحالیاش عینهو برق میره!
    نارحتی هاش هم!
    فقط تو نارحتی ها برا ما زمان دیرتر میگذره.
    همین!


    (به تاریخ 15 مهر97- به ساعت 20:55)



    +استاد میخواد خلاصه درساشو فردا تحویل بگیره
    ننوشتم کامل.
    برم اونا رو کامل کنم و عقاید عزیزم رو بخونم.




    امروز: 16 مهر


    آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مهر 1397 09:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 15 مهر 1397 05:58 ب.ظ نظرات ()
    یا احد


    سلام :)
    اوووه چقدر گذشته از آخرین پست
    انقدرررر اتفاقات جذاب و دوست داشتنی افتاد تو این مدت که :)
    متاسفانه انقدرم سرم شلوغ بود که وقت نشد بنشینم بنویسم اینجا!
    حتی تو دفتر خاطراتی که خاطرات خوش رو مینویسم هم ننوشتم هنوز!



    +امروز رفتیم تجمع اعتراض آمیز برای قرارداد FATF
    جلوی مجلس.
    متاسفانه رای آورد...
    اما همین که ما اعتراض و مخالفتمون رو نشون دادیم و ساکت ننشستیم خودش خوب بود.



    +عکسمو یه کانال خبری گذاشته بود.
    یه بنر شعار مرتبط با اعتراض هم دستمه.
    انقدر با بچه ها خندیدیم سرش
    قیافه ام که خیلی بامزه و خشمناک افتاده
    بعد امروز دیر بیدار شدم.
    هل هلی لباس پوشیدم
    هرررچی گشتم ساق دست مشکیم نبود!
    ساق دست صورتی دستم کرده بودم.
    هرکی عکسا رو میدید میگف عهههه پاییز تو هم هستی تو عکسه!
    دارم باهاشون خدافظی میکنم، میگم از موضع یک عدد آدم مشهور باهاتون خدافظی میکنم! بدرود
    مریم میگه خداروشکر قبل اینکه اینهمه مشهور شی امضاتو تو کتاب ها و خاطراتت رو بین درس هام دارم





    +بماند که چقدر امروز با ف سین و خواهرم خندیدیم.




    +به استاد کاف میگم دلتون میاد منو راه ندید یه جلسه به عنوان مهمان سر کلاستون؟!
    میگه: بله که دلم میاد!
    خندم گرفت! نماز داشت شروع میشد. نشد بخندیم و هیچی!
    استاد رفت یه طرف من اینطرف ایستادم تا قامت ببندم.
    ستاره قبل قامت بستنم گفت:« عزیزم! خیلی نارحت شدی استاد کاف اینطوری گفت؟»
    بی صدا خندیدم ولی جوابی بهش ندادم و قامت بستم.
    ستاره که مُعَرِف حضورتون هست؟!
    صداش بلنده کلا.
    بعد نماز نشسته بودیم با بچه ها دور هم صحبت میکردیم. استاد کاف داشت از کنارمون رد میشد گفت شما(به من اشاره کرد) بیا کارت دارم.
    رفتم رو پله های نماز خونه باهم بالا رفتیم.
    گفت:  «چطور شما دلت میاد اینهمه منو بذاری تو آمپاس ؟! به همون شکل منم دلم میاد مهمان نپذیرم!»
    گفتم:  « عه. استاد من کی شما رو گذاشتم تو آمپاس؟؟»
    گفت:  « حالا...»
    - استاد من باید چله نماز شب بگیرم شما یکم با من مهربون باشید!
    - چله بندگی بگیر! منم دعا کن!
    - چقدر دلم برا این حرفاتون تنگ شده بود.
    - این ها که حرفه . ان شاءالله عمل داشته باشیم همراهش. نذاشتی من یه نماز بخونم که! همش حواسم پیش تو بود.
    -( وی میخندد و خجالت میکشد. اگر صورتم از آنها بود که قرمز میشد از خجالت. حتما قرمز شده بودم حتی!)

    قضیه از این قرار بود که با حرف ستاره استاد فکر کرده من خیلی از این شوخی شون نارحت شده بودم :))






    لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی

    (15 مهر 97 - پاییز.ن)



    پ ن :
    نصفِ مهر رفت که :(

    پ.ن 2 :
    برگا داره زرد میشه :)
    امروز با ف سین داشتیم از یه جا رد میشدیم
    یه برگ دیدیم خشک. سریع پامو گذاشتم روش...
    من بردم
    آخرین ویرایش: یکشنبه 15 مهر 1397 06:30 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 10 مهر 1397 12:46 ق.ظ نظرات ()
    یا رب



    و باز هم
    و بااااز هم


    آقا شب ها، انگار آفریده شدن که حسِ نوشتنِ من بیاد...
    البته یه عامل دیگه هم وجود داره! اونم اینکه این روزا که صبح ها همش کلاس دارم....
    خب میمونه شب ها!
    تیتر و چی بذارم واقعا؟!
    شب بیداری ها... شبانه ها...


    آبجی بزرگه پیشنهاد داد عربی معاصر ر با کلاسشون بردارم.
    با کلاسام که تداخل نداره.
    برم امتحانا و چک کنم
    بعد فکر کنم که خوبه این کار یا نه!


    امروز یه اتفاق خیلی جذاب افتاد
    استاد صورتی جانمان، که معرف حضور هست!
    امروز دیدمشون تو نمازخونه.
    گفتم + واااای سلام استاد!
    گفتن -  سلاااام
    +دلم براتون تنگ شده بود...
    - همچنین! من هم دلتنگتون بودم.
    +چقدر خوشحال شدم دیدمتون
    - متقابلا من هم خوشحال شدم :))
    (یکی از بچه ها از اون پشت گفت: دلت بسوزه استاد این زنگ با ما کلاس دارن. گفتم: من همینجوری برنامشون رو میبینم دلم میسوزه که دیگه باهاشون کلاس نداریم!)
    + استاد نمیشه به عنوان میهمان یک جلسه بنشینم تو کلاستون؟
    -شما میهمان تشریف بیار منزل مون...
    +(خجالت کشیده میخندد و سر به زیر می افکند )
    ستاره: پاییز میخواستی بری من و ف سین رو هم ببر با خودت
    +(وی بیشتر میخندد...)


    حالا بعد این مکالمه استاد دو قدم ازمون فاصله گرفتن رفتن اونطرف تر ایستادن به نماز... ستاره بلنــد میگه:« وااای پاییز. محبت بین تو و استاد دو طرفه است هااا. دیدی چه خوشحال شد دیدت؟؟»
    من :ستااارهههه
    ف سین :
    بلند بلند آخه!؟






    +اسمش اولین نفر کلاس بود.
    گفتم: وای عزیزم. تبریک میگم!
    بدون هیچ واکنشی بقیه برد رو خوند.
    هیییچ واکنشی ها...
    رفتم یه ور دیگه.
    بعد از چند دیقه تو پله ها منو دیده میگه: خانم نونِ کوچک!! چند دیقه پیش پشتم بودی یهو برگشتم دیدم نیستی!! کجا رفتی یهو؟!
    من: همینطوری دیدم برد و داری میخونی رفتم... چرا تبریکت میگم اینطوری میکنی؟
    وی: جلو بچه های کلاسمون، خجالت میکشیدم...
    من: اجازه هست اینجا تبریک بگم حالا؟؟
    وی: آره
    من: تبریک میگم
    وی: مرسی





    +عاقا من کلا حسِ نوشتنم تو اتوبوس خیلی شکوفا میشه
    امروز گفتم با اتوبوس برگردم
    رسیییدم به ایستگاه پشیمون شدم
    اما راهِ طولانی تا تاکسی ها رو که تصور میکردم از برگشتن هم پشیمون میشدم
    اتوبوس اومد و باهمون رفتم. اما پختم، خسته و له هم رسیدم خونه!





    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (یک ساعت حدودا گذشته از 10 مهر ماه 97 - پاییز.ن)

    آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مهر 1397 01:09 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 7 مهر 1397 12:22 ق.ظ نظرات ()
    یاحکم


    میگم، مگه میشه کوهِ دل تنگی و حرف و نگرانی رو گذاشت زمین، گرفت خوابید؟
    تازه با این وجود که امروز، بعد از ظهر هم خوابیدم...


    خب این بین، بهتون « قتل در آشیانه کلاغ» از آگاتا کریستی رو توصیه میکنم.
    یه کتاب خیلی عالی تو ژانر جنایی.
    مهنازززز مرسی معرفی. عالی بود..

    عکس برا معرفیش گرفتم. اما هنوز آپلود نکردم. ان شاءالله بعد آپلود کردن میذارم.


    دلم میخواد فردا ، برا معرفی این کتاب هم که شده اینستا نصب کنم:)) دلمم تنگ شده البته. از ۲ مهر پاک کردما. زیادم نگذشت!
    شایدم نصب نکردم...


    قالب وب هنوز سنگین میاد؟ 
    اگه درست نشد باز عوض کنم.


    دلش گرفته دوستم. دوست هم نداره حرف بزنه. 
    خب . به زور که نمیتونم مجبورش کنم! خب اعتراف میکنم اگه بهار بود به زور ازش میخواستم بگه چرا نارحته! شاید حل میشد!
    اما این بنده خدا از اون هاست که دوست نداره از دلتنگی هاش بگه. و میدونم که بعدش چندان کمکی هم نمیتونم یهش بکنم!!
    نمیدونم اگه این دوستمم تو زندگیش یه «لیلا» مثل دکتر جانِ ما داشت، باز از اینکه کسی حرفشو نمیفهمه دلگیر میشد، یا که نه!



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    ۲۷ دقیقه گذشته از ۷ مهر....
    پاییز. ن


    پ.ن: دعا کنین. عمویم حالِ خوبی ندارند گویا :(
    آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مهر 1397 01:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 108 1 2 3 4 5 6 7 ...