منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn چهارشنبه 10 تیر 1394 01:58 ق.ظ نظرات ()
    بسم الله الرحمن الرحیم




    پست ثابت


     
    سلام!

    به وبلاگ ما خوش اومدین!




    عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

    + برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

    +این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

    +نظراتتون خوشحالمون میکنه

    +انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

    +یاعلی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 08:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 25 مهر 1396 07:26 ب.ظ نظرات ()
    یا من عُصیَ فغَفَر


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/10mehr96.jpg



    سلام :)

    امروز از یه جهاتی روز خوبی بود. و از یه جهاتی یه روز افتضاح!

    اون از صبح و بعدش هم غرغر هام واسه بهار که با اینکه نمیبینمش این روزها بازم وقتی غرغر دارم اولین گزینه بهاره!

    بعدش هم اتفاقات دیگه!

    در کل امروز روز مفیدی نبود.شاید خوش گذشت! اما مفید نه!




    +فیلم ها و کتاب هایی که توشون هیچ اسمی از خدا برده نمیشه به نظر من دل رو سیاه میکنه!

    آدم رو غافل میکنه از یاد خدا و اینکه من حس میکنم رو ناخودآگاهمون تاثیر میذاره.

    حتی اگه بعد دیدن و خوندنشون بگیم که تاثیر نذاشته!

    شاید هم برای من اینطوریه! به هر حال که تو این مورد فقط خودم رو بررسی کردم نه افراد دیگه رو! اما فکر میکنم برای بقیه هم همینطوره!



    +این قالب میهن بلاگ رو دوست دارم! انگار همه چی منظم و دقیق و تمیزه!



    +آب انبه دوس دارم! دلم میخواست مثلا با بهار پاشیم بریم بیرون، کنار بزرگراه، قسمت چمنکاری بعد از پرچم بلندا بشینیم دوتایی یه آب انبه خانواده رو تموم کنیم!

    بعید میدونم بهار اب انبه دوست داشته باشه البته! :))

    دیگه در خیالاتم فقط نظر خودم مهمه!  اینکه همراه خیالیم چی دوست داره مهم نیست! :))))



    +عکس بالا رو 10 مهر گرفتم. گفتم قبل تموم شدن مهر بذارمش!



    +تابستون خواهرم پیشنهاد داده بود عکسامو آلبوم بندی کنم تو کامپیوتر. مثلا بنویسم آلبوم پاییز، عکسای هنری مو بریزم تو اون فولدر و...

    من دسته بندیم تو فولدر یه مدل دیگه است. اما این مدلی که خواهرم گفت از یه جهاتی بهتره !

    من دسته بندیم اینطوریه که کل نقاشی ها یه فولدر، عکس کتاب ها یک فولدر سایز عکسهای هنری یه فولدر!

    اما اگه بخوام به دسته بندی خواهرم عمل کنم نقاشی و کتاب ها هم میره تو فولدر هنری

    شایدم ایده خواهرم رو فقط واسه فولدر هنری اجرا کردم!

    اوه عجب بند خسته کننده ای شد این یکی!از همون بند هایی که بعد از مدت ها که برگردم بخونمش میگم آخه اینو چرا نوشتم تو خاطره هام!؟



    +از صبح میخوام شمع درست کنم بلند نمیشم!! یا علی باید بگم!




    +بعضی وقتها آدم انقدر یه حس معنوی تو وجودش مینشینه که وقتی از اون محیط که عامل این حس بوده جدا میشه، با کارهای خطا و گناه ها ممتوجه سیاه شدن روحش میشه! مثل کسی که از یه اعتکاف مفید اومده باشه!

    بعضی وقتها هم با اینکه خیلی روحمون پاک نیست، انقدر گناهامون بزرگه که باز هم سیاه شدنش رو حس میکنیم!

    مورد دوم فکر کنم بیشتر درد داره! انگار آدم حس میکنه برگشتش از این جایی که حالا با این گناها بهش رسیده، خییییییییلی سخته!





    +زیاد حرف زدم. خسته شدین :)

    ممنون که هستین:)

    یاعلی!



    (25 مهر ماه 96)

    یک عدد پاییز که حس غیر مفیدی شدیدی میکند :) نون!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 08:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 23 مهر 1396 07:29 ب.ظ نظرات ()
    یا من عُبِدَ فَشَکَر
    ای آنکه پرستیده شود و تشکر کند






    "مرگ بر آمریکا "


    با کل جهان اگر تبانی بکنی
    با دین خدا سنگ پرانی بکنی

    هشدار که با میهن اسلامی ما
    هرگز غلطی نمیتوانی بکنی!





    مسابقه هوش برتر، شبکه نسیم!
    همین و دیگر هیچ! واقعا نمیتونم چیزی بگم! من وقتی تلوزیون رو روشن کردم آخرای مسابقه بود و فقط مرحله آخر و کمی از مرحله یکی مونده به آخر رو تونستم ببینم!
    یکی شون به حدی نخبه بودئ که بعد تموم شدم مسابقه قلب من تند تند میزد از دیدن یک نخبه!
    وای خدایا!
    کاش زودتر این مسابقه رو کشف کرده بودم!
    خدایا همه نخبه های ایرانی - مخصوصا نفر اول امشب رو - کاری کن برای کشور و دین تو مفید باشن!
    کمکش کن خدایا!
    چه کیفی کردم از دیدن یه نخبه! عجب...
    امیدوارم بچه من هم نخبه باشه! شاید بعد ها بخندم سر این خاطره! اما خب... این دست نوشته های یک عدد آدم شگفت زده و خوشحاله!



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    یک روز پر از یاد سلول های قشر خاکستری :)
    پاییز.ن

    آخرین ویرایش: یکشنبه 23 مهر 1396 10:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 19 مهر 1396 11:41 ب.ظ نظرات ()
    یا مجیب



    پنجره چوبی تموم شد :)

    نویسنده:فهیمه پرورش

    انتشارات: کتابستان معرفت

    تعداد صفحات:359


    خیلی عالی بود. خیلی هم قشنگ تموم شد!

    شروعش تا یه قسمتایی از داستان به حدی جذاب بود کتاب و نمیشد زمین گذاشت!از یه جاهایی به بعد با اینکه هنوز دوست داشتنی بود اما نه به حد اوایلش!

    کاراکتر "مهدی" رو خیلی دوست داشتم! از "گلی" هم بیشتر! کاراکتر "اردشیر" اصلا جذابیتی نداشت و بسیار قابل درک بود! یعنی انگار در اطرافم یه زمانی یه همچین آدمی و دیدم! با اینکه نمیدونم کی! خیلی آشنا بود... فک کنم اینجور افراد زیادن!

    تاریخ رو بسیاااار لطیف و قشنگ تو متن کتاب جا داده بود. یعنی به شکلی جالب بود که انگار دارم حادثه همین امروز رو میخونم!

    کارهای مهدی با اینکه بعضا خیلی قهرمانانه بود اما بسی باور پذیر هم بود!

    بخش تاریخی کتاب خسته کننده نبود.آدم انگار باهاش زندگی میکرد. بخش عاشقانه کتاب هم خیلی لطیف و دوست داشتنی و ملموس بود! فضایی وغیر باور نکرده بود قضایا رو، اما معمولیِ معمولی هم نبود!

    مامان ها و احساسات مادری رو خیلی خوب بیان کرده بود. دلم برای "علی"  میسوخت!

    حسن ختام کتاب با اون جمله خاصش یه اثر قشنگی رو قلب آدم میذاشت!  من  آخرین جمله روکه  خوندم،حس کردم چند تا چراغ دیودی طلایی گوشه قلبم روشن شد...

    طراحی جلد رو دوست داشتم. تعداد صفحات مناسب بود. قلم نویسنده رو هم دوست داشتم. نمیتونم بگم قلم خارق العاده یا خیییلی قوی ای داره اما نسبتا قوی بود.


    همین:)



    19مهر96 - پاییز.ن
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 مهر 1396 12:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 16 مهر 1396 09:59 ب.ظ نظرات ()
    یا من بطن فخبر


    امام صادق علیه السلام درباره جد بزرگوارش فرموده است:


    « علی ابن الحسین علیه السلام هر روز صبح زود برای کار و کسب روزی از منزل خارج می شد. از ایشان میپرسیدند:« ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کجا میروید؟» ایشان پاسخ میدادند :« می روم برای خانواده ام صدقه دریافت کنم!» مردم با تعجب گفتند:« صدقه دریافت میکنید؟؟» ایشان می فرمود :«هرکس به دنبال روزی حلال باشد (آنچه که به دست می آورد) صدقه ای از جانب خداوند به اوست.»

    الکافی 21/4


    امروز روز قشنگی بود.

    مخصوصا بعد از کلاس هامون موندیم با بچه های سرود و نمایش تمرین کنیم. نمایش داریم 5 صفر ان شاءالله. البته من تو بخش تواشیح هستم!

    خیلی کیف داد!


    بالاخره ارائه روانشناسی ام آماده شد. فردا باید ارائه بدم.

    انگار یه بار از روی دوشم برداشتن!



    "پنجره چوبی" اسم کتابیه که این روزها میخونم. فوق العاده است! انقدر جذبش شدم که باخودم میبرمش کلاس، وقتای خالیمو با کتاب پر کنم!

    حتما اگر پیدا کردینش بخونین!



    #ادعونی_استجب_لکم
    مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم....
    -قرآن کریم-


    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (16 مهر 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: یکشنبه 16 مهر 1396 10:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 15 مهر 1396 08:56 ب.ظ نظرات ()
    یا حبیب






    میخواستم بگویم
    گفتن نمیتوانم

    آیا همین که گفتم، یعنی همین که: گفتم؟





    #قیصر_امین_پور



    یک روزِ کِسِل طور
    به رنگ مسی
    پاییز.ن

    آخرین ویرایش: شنبه 15 مهر 1396 08:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 13 مهر 1396 11:32 ب.ظ نظرات ()
    یا من ملک فقدر


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/DSC_0157.jpg


    امروز از اون روز هاییه که ذهنم داره منفجر میشه!

    به شدت دلم میخواد بنویسم! ولی نوشتنم نمیاد!

    دلم میخواد شعر بگم، داستان کوتاه بنویسم یا داستان بلند! و هیچ ایده ای به ذهنم نمیرسه!

    شاید باید مثل بعضی وقتها، انگشت هامو رو دکمه های کیبورد تاب بدم، خودشون راهشون رو پیدا کنن و متن خاص خودشون رو تایپ!

    اما اینطوری به یه متن هدفدار نمیرسم!

    حتی دلم نوشتن داستان بچگانه میخواد!

    ایده ای تو ذهنم نیست انگار.

    گاهی حس میکنم من نویسنده خیلی توانایی هستم! و گاهی حس میکنم انقدر در نویسندگی بی استعدادم که هر چه زود تر باید بی خیالش بشم و به نوشتن خاطراتم بسنده کنم!

    بعضی وقتها حس میکنم ممکنه در آینده شاعر خوبی بشم و بعضی وقتها عمیقا حس میکنم که هر شعری نوشتم، جز بازی با کلمات هیچی نبوده!

    وای که دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار از این حس ها!

    الآن همه این حس های ضد و نقیض رو همزمان با هم در سرم گنجاندم، تو آینه که نگاه میکنم متوجه نمیشم چطور همشون با هم توی سر من جا میشن!

    و پاسخ کاملا معلومه!

    چون از انگشت هام نصف حرف هام بیرون میزنه و تایپ یا نوشته میشه!

    همینه که انقدر دفتر های مختلف دارم!

    یک دفتر دارم به اسم نامه های من به بابا لنگ  دراز ، پره از نامه های تخیلی برای شخصیتی خیالی

    یک سررسید دارم که متن های ادبی و حس های لحظه ای مو بدون هیچ توضیحی توش مینویسم

    یک دفتر خاطرات و یک دفتر داستان

    ایده ای نیست...

    شاید انقدر که گیج شده ام فقط باید بروم بخوابم و همه این فکر ها را با خودم به دنیای خواب ببرم!! حتما.....





    یاعلی

    13 مهر
    پاییز سردرگم
    شبی با رنگ های ابر و بادی آبی و بنفش و صورتی!



    پی نوشت:

    من:دلم میخواد بنویسم، اما هیچی به ذهنم نمیرسه!
    او: (هیچ چیز نمیگوید و از اتاق خارج میشود! )
    من:



    پی نوشت دو: همین الآن که چند دقیقه ای از ارسال این پست گذشته و دارم ویرایشش میکنم، چند تا از داستان های کوتاه قدیمیمو خوندم

    وای خدای من

    افتضاااااااااااح بودن

    فکر میکنم من هرگز نباید هیچ داستانی بنویسم! حتما شخصیت های این داستان ها دارن گریه میکنن که اینجوری نوشتمشون!
    آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 12:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 12 مهر 1396 07:24 ب.ظ نظرات ()
    یا من علا فقهر



    سلااااااام

    پست شماره 124 رو حس میکردم نباید بیشتر از این ادامه بدم!

    انگار دقیقا جایی تمومش کردم که باید تموم میشد!



    +بعضی روزها هوا جدا خیلی به شکل همون فصله! امروز با تموم جآن هوای پاییزی استشمام کردم

    الآن هم یک نفس عمیق کشیدم و بوی بارون به مشامم رسید.

    حکما باید تازه باریده باشه!



    +با اینکه هوا عجیب قشنگ بود ، اما دلگیر هم بود.

    هنوز هم با اینکه دلتنگم، کلی حض بردم از این هوا، و الآن هم از بوی بارون دارم لذت میبرم.




    +امروز رفتم کتابخونه حوزه

    هر کتابخونه ای یه عطر خاص خودش رو میده! باید در این مورد هم متن ادبی بنویسم!

    یادم باشه شنبه عکس بگیرم از کتابخونه، و بعد در موردش بنویسم!

    اول کلی نفس کشیدم بعد نشستم جلو قفسه تا کتاب ها رو سیر تماشا کنم! تصمیم نداشتم کتاب جدید بگیرم!

    اما دست من نیست که! یکی شون اغفالم کرد! با چشماش التماس میکرد بگیرمش! و باز هم کتاب گرفتم!




    +یک عدد تحقیقی رو قبول کردم. حوصله شو ندارم اما. با اینکه منابعش رو هم گرفتم!

    استاد گفته بود هممون باید ارائه بدیم. من هم گفتم خودمو بندازم تو دل مشکلات، سریع برای اولین موضوع خودمو داوطلب کردم!

    همیشه انگار باید از تحقیق بنالم! وقتی آماده میشه از دیدنش کلی کِیف میکنم ها!

    اما برا شروع هُل لازمم! یکی باید هُلم بده!




    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (12 مهرماه 96 - پاییز.ن)


    +خدا رو شکر که شما رو آفرید و من شما رو دارم!
    -خدا رو شکر خدا رو داری!
    + بله. اما خدا رو به خاطر شما هم شکر میکنم!
    -
    +

    ( + من - استادِ جان )
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 مهر 1396 09:29 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 12 مهر 1396 06:56 ب.ظ نظرات ()
    یا اله الخلق اجمعین


    http://photos03.wisgoon.com/media/pin/photos03/images/o/2017/10/4/18/500x889_1507129284241104.jpg


    {امروز هوا حسابی پاییز بود }

    باد می وزید، باران میبارید....

    من هم همان پاییزم، به شکل دیگر!

    از آنهایی که عاشق ترکیب نارنجی و زرد و قرمزند!

    از آنها که تل های رنگی رنگی بهاری را روی سر پاییزی شان میگذارند و خودشان کِیف میکنند!

    از آن پاییز ها که وقتی برگ هایشان میریزد، یکدفعه میخندند!

    از همان ها که تعداد دندان هایشان را دوستانشان میدانند! بس که لبخند دندان نما میزنند!

    از همان ها که عاشق نوشیدن شکلات داغ و قهوه در هوای سرد در حالی که شنلی روی دوششان گذاشته اند هستند

    همان هایی که تا نیمه شب کتاب میخوانند، با شخصیت ها بزرگ میشوند، بچه میشوند، گریه میکنند و میخندند!

    یک پاییز عجیب!

    یک پاییزی که وقتی خیلی غمگین است ، در قلبش باد هو هو میکند!

    پاییز نام دیگر من....

    نام دیگر من!

    دوست دارمت!


    من شکل دیگرِ پاییزم!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 مهر 1396 07:21 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 11 مهر 1396 04:40 ب.ظ نظرات ()
    عکس و تصویر



    + مرگ بر آمریکا
    آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1396 04:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 10 مهر 1396 01:47 ب.ظ نظرات ()
    یا اعلم العالمین


    عکس و تصویر #الُســــــــِلُامٌ_ْعلُیَکِ_یَا_ابّاْعبّدِالُلُُه(ْع)❥ #یَاحُسِیَـــــــــــــــــــــــــنَ❥ #یَاقًمٌرَبّنَیَ_ُهاشِـــــــــــــــمٌ❥ #یَازُیَنَبّ_کبــــــــــــــّرَیَ❥ #محــــــــــــــــــرم❥ #تاســـــــــــــوعا❥ #عاشــــــــــورا❥ #کــــــــــربلا❥ #شیعــــه❥ #عـــزا❥ ♥



    سلام!

    امروووز عجب روزی بود.
    دومین جلسه کلاس روانشناسی... و من همچنان کلی دوس دارم این دو ساعت روانشناسی دوشنبه ها رو!
    نظریه فروید رو بررسی کردیم امروز.



    بعد از برگشتنم رفتم کتابخونه. یک عدد تحقیق داشتیم که منابعش حتما باید کتاب باشه
    دوتا کتاب برا اون گرفتم و یه سری کتاب دیگه هم در موضوعات دیگه تصمیم دارم بخونم.
    زمینه اخلاقی دارم"قلب سلیم" آقای دستغیب رو میخونم.
    به مناسبت محرم هم "حماسه حسینی 2 " رو میخونم
    بقیه متفرقه است.

    امروز با ندا و فاطمه سادات رفتیم بستنی خوردیم!
    بستنی قیفی کاکائویی خوب است
    و من داشتم به این فکر میکردم که اگر این بستنی و با بهار میخوردیم هم خیلی خوش میگذشت!



    امروز با استاد روانشناسی مشورت کردم. حرف هایی کمک کننده زد. که موجب شد وقتی رسیدم خونه در موقعیتی مناسب زنگ زدم بهار
    کلی حرف زدیم.
    خوش گذشت :)


    امروز گچ های رنگی مو برده بودم. برای فاطمه سادات که با پریسا دوستش ممشکل داشت نقاشی کشیدم پای تخته که عکس بگیره بفرسته برا پریسا
    به یاد بهار هم یه بیت شعر که قبلا کلی باهم میخوندیمش نوشتم.



    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (10 مهر 96-پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: دوشنبه 10 مهر 1396 02:03 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 7 مهر 1396 11:41 ب.ظ نظرات ()
    ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

    سقای حسین سید و سالار نیامد...............





    آجرک الله یا صاحب الزمان عج
    آخرین ویرایش: جمعه 7 مهر 1396 11:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 5 مهر 1396 03:18 ب.ظ نظرات ()
    یا اقدر القادرین


    امیلی:

    هیچ چیز وقتی روی کاغذ می آید به اندازه وقتی که در ذهنت است، بد و منزجر کننده - یا متاسفانه ، نیست.افسوس!
    انگار وقتی آنها را به شکل کلمه در می آوری چروک می شوند و از قیافه می افتند.



    فصلِ : نگارشی از خود
    کتاب: امیلی و صعود
    نویسنده: ال.ام . مونتگمری
    ترجمه:سارا قدیانی
    انتشارات:قدیانی

    وقتی این خط از کتاب رو خوندم حس کردم نمیشه ننوشتش و یادگاری حفظش نکرد!
    دقیقا حس خودمه! وقتی که یه سری حس ها رو نمیتونم توصیف کنم! قلم از توصیفشون عاجزه!
    وقتی بعضی چیزها رو مینویسم و بعد میخونم چیزی رو که نوشتم، میگم چقدر نوشته چروکی شد!
    اصلا شبیه حس خودم نشد!
    البته بعضی وقتها، قلم حس منو بیشتر از خودم میفهمه و قشنگ تر حالمو توصیف میکنه همین قلم دست گرفتن!

    این کتاب، از جمله کتاب های گروه نوجوان احتمالا طبقه بندی میشه
    با اینکه شاید به سن من نباشه، اما شدیدا کتاب های این رده سنی رو دوست دارم


    یاعلی

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 مهر 1396 12:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 5 مهر 1396 02:35 ب.ظ نظرات ()
    یامنجی الصادقین


    عکس و تصویر #محسن_امد محسن به خانه برگشت ۱۳۹۶/۷/۳ خوش امدی سردار بی سر #شهید #شهدا #شهادت #محسن_حججی ...


    سلام  عزیز پر پرم
    سلام عزیز برادرم
    سلام فدایی حسین!
    سلام مدافع حرم......


    سلام  گل معطرم
    سلام نور مطهرم
    سلام شهید سربلند!
    سلام مدافع حرم....


    #لبیک_یا_حسین


    امروز عجب روزی بود.
    تو کل مسیر که با دوستان میرفتیم حس خاصی بود.
    پیکر مطهرشون از کنار ما گذشت
    خیلی هم شلوغ بود.
    جای همگی خالی...
    وقتی دیدم تابوتشون رو، هیچی نتونستم بگم.هیچی! فقط گفتم شهید حججی! سلام....


    +ساعتم تنظیم میگردد به وقت کربلا،
    هم قدیما هم جدیدا، دوستت دارم حسین!-علیه السلام-


    لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی
    (5مهر96- پاییز.ن)

    پ.ن:شکرت خدا برای این روز بی نهایت طلایی:)

    عکس و تصویر خبر این است که #محسن به وطن برگشته بنویسید چنین: روح بـه تـــن برگشتـه


    که...

    محسن به وطن برگشته

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 مهر 1396 03:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 1 مهر 1396 11:06 ب.ظ نظرات ()
    یا مفزع الملهوفین
    ای پناه دلسوختگان



    اگر بخوام غر نزنم، از امروز هیچ چیز نباید بنویسم!
    حالم از ساعت 6 صبح به طرز فجیعی بد شد!
    نتونستم برم کلاس! 6 ونیم بابا جان بردنم دکتر!
    مسموم شده بودم گویا!
    دیگه از جزئیات بدی حالم نگم دیگ! خودتون میدونین فرد مسموم چطوریه!
    رفتم دکتر، دکتره اصلا معاینه نکرد! فقط گفت علائمت چیه؟
    گفتم
    و دارو نوشت!
    من حس میکردم تب دارم و داغم. برام تب بر نوشت.
    دو تا آمپول ضد تهوع زدم و برگشتیم.
    حالا بهتر نشد هیچ، بد تر شد!
    هیچکس خونه نبود. بابا رفته بودن گوشیمو درست کنن مامان اینا سر کلاس بودن. زنگ زدم مامان میگم حالم بده
    زنگ زد بابام اومد دنبالم دوباره رفتیم دکتر!
    این بار یه خانومی بود. این بار قشنگ معاینه کرد! فشارمو گرفت، تبم و اندازه گرفت!
    و میدونین چی گفت؟ گفت اصلا تب ندارم و حس میکنم داغم! اونموقت اون دکتره در جا برام تب بر نوشته بود ! :/
    و بعد برای اولین بار تو عمرم سرم بهم وصل کردن!
    و اون نیم ساعتی که سرم بهم وصل بود، تنها تایمی بود در طول امروز که راحت گرفتم خوابیدم!
    حالم انقدر بد بود که هرجا میرسیدم میخوابیدم! حتی تو آسانسور به زور سر پا بودم!


    چند ساعت پیش بهار زنگ زد! از دستش ناراحت بودم!
    سه روزه گوشی من خاموشه اصلا متوجه نبودن من نشده بود! تازه امروز متوجه شد!
    باهاش دعوا هم کردم حتی!
    اما خوشحال شدم حداقل الآن زنگ زد!
    دیروز به خواهرم میگم اگر میمُردم هم حالا حالا متوجه نمیشدن دوستام.
    میگه دور از جون! اما اگه خدایی نکرده همچین اتفاقی میفتاد، به دوستات اطلاع میدادیم که برا مراسم حاضر باشن!
    میدونین به چی فکر میکردم؟ به این که اگه خدایی نکرده من بمیرم، شما کی متوجه میشین؟!
    امروز به مامانم میگم اگه منو نمیرسوندین بیمارستان میمردم فکر کنم! حالم خیلی بد بود هیچی هم نمیتونستم بخورم! میخوردم سریع گلاب به روتون بالا میاوردم!
    مامانم میگه چقد آیه یاس میخونی!
    اما امروز جدی مرگو به خودم نزدیک میدیدم!


    امروز باشگاه هم نرفتم!
    و به این فکر کردم که نرگس کارم داشت! و من هم نرگسو کار داشتم!
    امیدوارم ناراحت نشه از بدقولی ای که کردم!


    امروز هیئت هم نرفتم!
    آخ چقدر دلم هیئت میخواد!



    لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی
    (1 مهر 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: شنبه 1 مهر 1396 11:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 31 شهریور 1396 08:24 ب.ظ نظرات ()
    یا انیس الذاکرین


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/IMG_20161219_145105.jpg

    سلام  بر پرچم و علم
    سلام بر شعر محتشم

    سلام بر محرم!


    تسلیت و التماس دعا!



    +دیروز با خواهر ها و مادرم رفتیم تا کمی خرید کنیم.
    من پیراهن مشکی میخواستم. خریدم. بعد از خرید هم رفتیم همگی مسجد ، اذان مغرب بود
    بعد نماز هم مراسمو نشستیم و برگشتیم خونه!
    کفشم هم خراب شده بود امروز کفش هم خریدم!
    و اینکه...گوشیم سوخت!خیلی یکدفعه ای، بعد از 5 سال کار کردن یهو سوخت! باتری شو با اهم متر چک کردیم، باتری مشکلی نداشت! خود گوشی سوخته!




    امروز رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم.علیه السلام.
    خیلی کیف داد! چقدر دلم تنگ شده بود برای حرمشون! برای عطر حرم! حتی خانوم های خادم و اون "پرپری" ای که تو دستشونه!



    قرآنمو دوره گذاشتم که تثبیت کنم، دو روز از تعداد صفحاتم عقب موندم و حالا هم دیگه استرس شدیدی گرفتم که میترسم نتونم!
    دعام کنین!



    انقدر کتاب کم میخونم تازگی ها که عذاب وجدان دارم جدا!
    کلی کتاب در صف دارم که هیچ کدومو نمیخونم!
    ای بابا!



    هرترم تصمیم میگیرم از همون اول ترم هر درسی میدن و بخونم!وهنوز دو تا کتابایی که درس دادن و نخوندم!
    بعله!



    عکس این پست خیلی خوب و دوست داشتنیه!
    عاشقشم
    پارسال ، همین موقع ها بود به گمانم! یا شایدم فاطمیه بود! بهار ازم گرفت...
    مرسی بهار!





    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
    (31 شهریور 96- پاییز.ن)

    آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1396 08:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 96 1 2 3 4 5 6 7 ...