flower4ever

موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...

بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من فی الحساب هیبته

ای آنکه در حساب هیبت دارد

عکس و تصویر الهی آمین


سلام سلام




+دیروز کلی با افراد مختلف چت کردم. که خوب بود. دوسشون داشتم

با فاطمه(فامیل بهار اینا)، خود بهار، فاطمه سادات

فاطمه سادات عکس کیکی که به مناسبت امتحان خوب عقایدش پخته بود فرستاد برام.

میگم وای چه خوشمزه به نظر میرسه

میگه واست درست کنم؟

میگم زهی خیال باطل! تعارف میزنی که بگم منم میخوای برات نرگس بخرم؟!

میگه شعور نداری که! باید میگفتی دیشب!

مرده بودم از خنده!

میگم دلم نمیخاد بخرم برات اصا!





+به فاطمه عکس گل نرگس رو فرستادم، میگم برا خودم جایزه خریدم!

میگه از نظر روانشناسی این کارت خیلی خوبه...خیلی تاثیر مثبت میذاره

هیچی دیگه...الان آی عم وری پر از انرژی خوب!!!





+امروز معصومه مبارزه داشت...از طرف مدرسه...رفته اونجا میگن هم وزن شما نداریم!! برگردوندنش!

واقعا بی نظم هستن!

فک کن معلم ورزش معصومه اینا فقط اینا رو فرستاد واسه مسابقه. حتی نمیدونست مبارزه دارن یا پومسه

پومسه یعنی فرم..مبارزه هم که احتمالا معرف حضور هست!





+بهار از دستم خیلی نارحته!

و من نمیدانم بجز روشی که اون میگه چطور میتونم خوشحالش کنم.




+خیلی دلم میخواد فردا با ا.ا برم امامزاده 5 تن.. بهار و فاطمه محمود هم هستن. تاحالا هم نرفتم امامزاده 5 تن





+برف میخوام کماکان!






+دیروز عکس چاپ نکردم آخرم




لحظاتتون پراز یاد خدا...علی علی


(30 دی 95 - پاییز.ن)


پ.ن: یک تیتر خاص و خوبم آرزوست!




طبقه بندی: تصاویر، خاطره،

[ پنجشنبه 30 دی 1395 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من فی القیمته ملکه

ای آنکه در قیامت سلطنت اوست



عکس و تصویر با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت با شب بنشین که آفتاب ...




سلام دوست جوناااااا

خوبید؟

امروز امتحان اخلاق داشتیم. عالی بود. زیاد نبود جزوه و سوالاتی که باید میخوندیم

3 دور خونده بودم

فک کنم 20 شم!




+20 شم....آی عم ابتدایی

خیلی هم خوبه 20....

بعله




+بابهار برگشتیم. هیچی دیگه..رسیدم خونه شروع کردم سخن گفتن....

کلا من طوطی دائما سخنگوام






+داشتم سیدی های قدیمیمو مرتب میکردم، یه سری کارتون قدیمی که فک میکردم گم شده پیدا کردم. ذوق نمودندنم

هرچند من هنوز هم سیدی میخوام! دلم میخواد سیدی بخرم... چه فیلمی؟

فروشنده، رسوایی 2 ، بادیگارد .......




+دلم بازم آلبوم و قاب عکس میخواد


+سه شنبه مدرک روانخوانیمو گرفتم از مرکز قرآنی که میرم. برای جایزه برا خودم گل نرگس خریدم برگشتنی!

رفتنی رفتم مزار شهدای گمنام ...

یه آقاهه نشسته بودن مداحی میکردن. عالی بود. حس و حالمو لطیف کرد. یه عالمه حس خوبِ توجه...

خیلی حس خوبیه یه چیز بگی تو دلت به شهدا و ... بعد جوابشو بگیری از زبون دیگران

خیلی حس خوبیه




+دلم میخواد برم بهشت زهرا(سلام الله علیها) ...با دوشاخه مریم، با یه شیشه گلاب!





+دلم چنجه میخواد!!!




+دیشب بدجور افتاده بودم رو مود عکس! یه عالمه با نرگس هام عکس گرفتم، بعدم برای اینکه خوابمون نبره برای امتحان بخونیم قهوه داشتیم میخوردیم، با قهوه عکس گرفتم ... یه وضعی بود



+تا 4 صب بیدار بودم o_O

آی عم یکم جُغد!




+ناهار قرمه سبزی پختم. از دیشب البته تو دیگ سنگی بار گذاشتم میخواستم بخوابم( ینی 4 صب!) خاموشش کردم. خوب شد تقریبا. البته هنوز از بعضی لحاظ جا داره بهتر شه. دفعه قبل خیلی بهتر شده بود....



+کلاس حفظمون این هفته تعطیل بود، صفحه 6 رو من هنوز حفظ نکردم....باوجود اینهمه وقتی که پیش اومد برام.

امروز گوش دادم یکم حفظ کنم، فکرم مشغول بود نشد....





+دلم میخواد عکس چاپ کنم...اصلا مهمه که آلبومم تموم شده؟!

نع....

پس برم عکس چاپ کنم!





لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی

(29 دی 95 - پاییز.ن)




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها:فروشنده، بادیگارد، رسوایی 2، امتحان اخلاق، حوزوی، قورمه سبزی، عکاسی،

[ چهارشنبه 29 دی 1395 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من یسمع النجوی

ای آنکه نجوا را می شنود


عکس و تصویر




سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امتحانم خوب بوووود...هوراااااااااع




+بعد امتحان با بهار رفتیم دور دور....

تا یه پاساژی که میخواست یکی از وسایل خیاطی رو از اونجا بخره پیاده رفتیم.

ناگفته نماند از وقتی از امتحان اومدم بیرون تقریبا تا همین چند دیقه پیش داشتم پشت سر هم حرف میزدم!

عوارض خوب امتحان دادن:) بحـ بحـ :)

تو پاساژ ستاره و حدیثه و فاطمه( همکلاسی های خواهرم) رو دیدیم.

یذره تو پاساژ گشتیم و مسخره بازی در آوردیم

بعدم برگشتیم!

خیلی بچه های خوبی هستیم ما...اینم از دور دور هامون!

رفتیم جلو یه مغازه سیدی فروشی بزرگ...آخ عاشقش بودم. چقد بزرگ بود. چقد فیلم و کارتون داشت

یه عالمه فیلم انتخاب کردم، اخرم هیچی نخریدم!

کلا امروز همش همه چی و نگاه میکردم قیمت میکردیم!!! برای آشنایی با قیمت های بازار رفته بودیم دور دور انگار!

بعدم که جلو یه لوازم التحریری و وسایل نقاشی وایسادیم. آخ من پاستیل میخوام! با اینکه بلد نیستم باهاش نقاشی بکشم!!!!!!!

اصا دیدنشون با اون همه رنگ جذاب خوشحالم میکنه! حتی اگر هیچی باهاشون نکشم.

مثل مداد رنگی ها و خودکارام...

هرچند با خودکارام واقعا زیاد کیف میکنم و خلاصه ها و درسامو باهاشون مینویسم خب!

عاشق از این پرنده ها و انار سفالی هام....خیلی!

بعدم یه قاب دیدیم که در سادگی قشنگ بود. حدس بزنین چند؟! 23 تومن....واقعا ساده بود به نظرم نمی ارزید!!

چقد عروسک و گردنبند و اینجور چیزای آدم برفی و برف دوس دارم.

اصا انقد دلم برف میخواد که دلم خواس یه عروسک آدم برفی برا دل خودم بخرم هروقت دلم برف خواست، باهاش عکس بگیرم!!!!!







لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی



پ.ن: آش اون روز... هشتک ها:
#صالحه
#لیلی
#پاییز

:)





طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها:دور دور، برف، امتحان تاریخ، خوش خوشان،

[ دوشنبه 27 دی 1395 ] [ 02:27 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا مجیر





به افتضاح ترین وجهی که میتونستم تاریخ خوندم.

حالا موندم که عایا میتونم تا فردا ساعت 10 تمومش کنم؟!

استرس شدید.... که تمرکزمو سلب میکنه!

خدا کنه بد نشه همه چی.......

ای خدا





+دعا کنین لطفا!




+گفتم روان خوانی نمرش اومد؟ 20 شدم.......الحمدلله




طبقه بندی: خاطره،

[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من خَلَقَ فسوی


عکس و تصویر با تو باید عشق را با چه زبانی حرف زد؟ #چادر #گل_نرگس


سلاااااااام

دیروز با تمام نخواستنم، درس خوندم!

حدود 4-5 درس مونده تموم شه!

حس میکنم خوب خوندم...شاید بتونم سوالارو خوب جواب بدم. راستش هنوز مطمئن نیستم...باید یه دوره بکنم ببینم برا چه نمره ای خودم و آماده کردم!





+گل نرگس خیلی دوس دارم. قبلا گفته بودم؟! :)




+مهمون داریم امشب!

انگار مدیونم کردن هرچی از آشپزی و دیزاین غذا یاد گرفتم امشب پیاده کنم.

فعلا فقط تصمیمو روی ژله پیاده کردم. انشاءالله بعدشم سوپ جو پرک میپزم.

کلا تو کار دسر و پیش غذا ام من!!! :)))

ذوق دارم واسه ژله هه...ایده اش رو توی یه کار اینترنتی دیده بودم.

تازه به آبجی بزرگم هم میگم اگه خواستی دوستاتو دعوت کنی خونتون منم میاما!

قراره برای یه تعدادی شون که گروهی میان کیک بپزم برا اون که خودش تنها میاد شکلات داغ.

میخوام پیتزا هم بپزم... اینو برای خانواده خودم!! البته همشون و اول رو خانواده ام پیاده میکنم:))))






+تاثیرات دستپخت رو میبینین ؟! :))))






+گروه دوازدهم رو خیلی خیلی بیشتر از گروه سیزدهم شون دوس داشتم ... دستپخت و میگم.

وای همه حرفام شده دستپخت!

بعضی وقتا تصور میکنم اگر به جای این گروه ، گروه قبل داشتن این چالش ها رو اجرا میکردن و این غذا هارو میپختن و تزئین میکردن چقد جذاب تر بود





+امشب فکر میکنم دومین شبی بود که انقد خواب خاص دیدم...

خوابم واقعا عجیب غریب بود. اما حس خوبی میداد بهم. یه وضعی بود اصا!

قرار بود با موتور بریم جایی... یکی بهم دستمال کاغذی داد. گرفتم پسش دادم....گفت بنویس!

گفتم واقعا حس کردی انقدر حقیرم؟!

آه کشید. نفرینم نکرد...اما دلم سوخت.

میگم که! خواب واقعا عجیب غریبی بود.

دستمال کاغذی رو تو اتوبوس بهم داد! از موتور پیاده شده بودیم رفته بودیم تو اتوبوس!!!







+این داستان هایی که دارم میخونم و واقعا دوس دارم.

هرچند اون که تو گوشیم بود الان وارد مرحله لوس بودن شده و حرصمو در میاره و دوسش ندارم به اندازه قبل.

اما همین که تا اینجاشم انقد قوی پیش رفت خوب بود.

آرتمیس هم فصل آخر کتاب اولشم. انشاءالله برم شنبه پس بدمش به کتابخونه.

فعلا کتابی نمیگیرم احتمالا.





+رفته بودم تو سی دی های قدیمیم میگشتم. یه سیدی پیدا کردم. کارتون های بامزه ای بود.

نشستیم با خواهر کوچیکم به دیدن...

هیچی دیگه...خوش گذشت.

آبجیم سرما خورده. فقط امیدوارم ازش نگیرم وسط این امتحانا...همینم مونده!







+دلم آلبوم جدید میخواد! :)




+بهار دیروز زنگید. دشتم پزشکان جوان میدیدم.... هیچی دیگه انقد حرفیدیم پزشکان جوان تموم شد!

میبینین فیلمشو؟ خیلی دوسش دارم. کره ای هستش....

طولانی هم نیس هر قسمت.....هرقسمت 35 دقیقه اس حدودا






=
عکس و تصویر






+چه حس خوبی داره عکس بالا...آخ من شدید دلم برف بازی میخواد.

آخه چرا برف نمیاد!؟

دلم میخواد برم یه جای پر برف،  برف بازی کنم.







+برم باقی کارهامو انجام بدم..

لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(24 دی ماه 95 - پاییز.ن)





پ.ن: تیتر های خودتون بدون خلاقیته!


پ.ن2 : خاطرمو از اول خوندم ...حس کردم یه بچه راهنمایی ، نهایتا دبیرستانی نوشته.
چقد بچگانه بود
لحن نوشتن و خاطره نگاریم ضعیف شده ها.....
یذره تمرین بنمویم.





طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ جمعه 24 دی 1395 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا فاطر

ای آفریننده


عکس و تصویر #کوچولو #جان:)



سلام.

چه نازه این عکس بالا.عاشقشم شدید



+نمیخوام!

امتحان ادبیات خر است!

خوشم نمیاد الان بخونم. ادبیات که همیشه درس مورد علاقه من بود الان به طرز فجیعی چشم غره میره بهم

نمیخواااااااااااااام

میخوام همش یه کار دیگه کنم! نمیخوام الان درس بخونم.

دلم آش میخواد اصا!

اصلا هم مهم نیس الان آش نداریم!

من آش میخوام

حال ندارم خودم بپزم!

خداکنه یکی نذری آش بیاره

هات چاکلت هم میخوام......

اصا فقط میخوام بخورم ... کارتون دیدنم دوس دارم!




+برگه های کتاب ادبیاتمون کاهی هستش.

من متنفرم از این نوع کاهی.

بدم میاد دستم بخوره بهش یا روش بنویسم.

از اون کاهی های لطیف نیس...

یه مدلیه. نمیدونم چطوری بگم!

فقط بدم میاد ازش..

از رنگ کاغذ کاهی بدم نمیاد ها! این خاصه...از این متنفرم.





لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(23 دی - پاییز.ن)



پ.ن: برم بلکه خودم و مجبور کنم یکم درس بخونم. همینم مونده  ادبیات و بیفتم!

پ.ن2: بچه ها! رفتم تو یخچال نگا کردم آش پیدا کردم!!! نگو یکی قبلا نذری آورده بوده من خبر نداشتم.جیییییغ.جاتون خالی.چسبید




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


عکس و تصویر آقا



یُحیی _ یُمیت شنیده اید آقا؟!

تفسیر شاعرانه ترش خنده شماست




#صالحه_ن



#حضرت_دلبر
#خنده_شما


#حضرت_آقا





طبقه بندی: تصاویر، شعر، مذهبی، متن های زیبا،
برچسب ها:حضرت آقا، یحیی یمیت، صالحه.ن،

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


وااای عزیزم..

چقد این دوتا عکس  رو دوست


عکس و تصویر الهی هیچ بانویی مادری اش حسرت نباشد...:person_with_folded_hands::white_smiling_face:


عکس و تصویر وووووی عزیزم :smiling_face_with_heart-shaped_eyes:




+گفتم محیا ، یکی از دوستانی که قبلا یکبار اس بازیمو باهاش گذاشته بودم بچه دار شده؟

دختر...اسمش هم هس فاطمه خانم..

انشاءالله حضرت زهرا خودش مراقبش باشه...

جان جان....




طبقه بندی: تصاویر،

[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا قادر

ای قدرتمند



عکس و تصویر دلم #قهوه میخواد.. همین حالا با تو مثه قهوه آروم بنوشم صداتو...


سلام سلاااااااام

خوبید؟

عنوان این خاطره زیادم بهش مربوط نیس..

نوشتمش چون این چند روزو یکم بی حوصله بودم.

الان اما خوبم. با انگیزه ... با امید.




=رفته بودی که بیایی!

چِقَدَر طول کشید




+دیشب برای اولین بار شکلات داغ درست کردم. خیلی آسونه. دستور درست کردنش رو بگیرین از نت و درست کنین

خوب هم شد. اما عکس نگرفتم

عجب...عجب....




+لازانیای خاصی هم درست کردیم.

یکذره متفاوته.

راستش حال ندارم دستور پختشو بگم. از نت گرفتیم اون رو هم . گیف بود. سرچ کنین فک کنم بیاد....

رول لازانیا بزنید. شاید بیاد.

املت قارچ هم درست کردم!

همینجوری سیب زمینی سرخ کردم، فلفل دلمه و نمک و فلفل و آویشن و پنیر پیتزا و قارچ و هویج و بهش اضافه کردم!

فقط یه نکته!

یادتون باشه هویج دیرتر از بقیه میپزه. قبل از اینکه پنیر رو بریزین اول هویج و یکاریش بکنین!!





+امروز سری سیزدهم دستپخت کارشون رو شروع کردن

از اولش قبل از اینکه اصلا نشونشون بده ب خواهر کوچیکم گفتم که من روزای اول زیاد از کسی از سر آشپزا خوشم نمیاد.

تا یکم کارهاشون رو ببینم.

اکثرا همینطوریه آخه....

هیچی دیگه. اینا رو که نشون داد دیدم از تصورم هم اونور تر بود...

دلم گروه دوازدهم رو خواست!

مسابقه گروه دوازدهم آخرش واقعا حس میکردم خیلی حرفه ای شده!

آخرش رو هم که فک کنم تو خاطره های قبلی گفتم،  شایان شمس اول شد مستوره بودش دوم و مهران مولوی هم سوم.

آنا غاروریانی هم آخرین نفری بود که از گروهشون حذف شد.

حوصلتون سر میره انقد ریز درمورد همچین موضوعی توضیح میدم نه؟




+امروز تو باشگاه دونفر از بچه ها ناراحت بودن. رفتم مثلا بگم چشونه و کمکشون کنم. یه جوری باهام برخورد کردن انگار سنگ داره باهاشون حرف میزنه.

انقد بی توجه

منم تصمیم گرفتم دیگه اصلا اصلا بهشون اهمیت ندم.

یکیشون همچین پوزخند میزد و سعی میکرد منو از سر خودش باز کنه که حالم از خودم بهم خورد!

حس کردم غرورم داره سرم جیغ میزنه که پاییز تو یه احمقی! مشکل مردم هم به خودشون مربوطه

خب اگه بهم میگفتن به تو مربوط نیس احتمالا بیشتر ناراحت میشدم.

اما فک کنم اگه لبخند میزدن و میگفتن مشکل که وجود داره اما  حل میشه انشاءلله

که این برخورد رو از کسی
انتظار داشتن به طور معمول خیلی بعیده!

اونم تو شرایطی که خودشون هم داغونن و اعصاب ندارن.

اونم این دونفر. که هر دو تو سن نوجوونی هستن...




+دلم خواست امروز یکی باشه باشگاه که باهاش صمیمی باشم. باهم غر بزنیم.

تنهایی غر زدن نمیچسبه. فقط موجب میشه تو ذهن همه یه آدم غرغرو به نظر بیایم.




+شنبه امتحان ادبیات داشتیم. این مدت که حسابی تعطیل بودیم.

یه رمان رو شرو کردم. خوندم تموم کردم! خودم از سرعتم ذوق کردم!

حالا هم دارم همزمان رمان فاطمه(یکی از بچه های باشگاه)- کف خیابون(یه رمان مستند از فتنه 88) - یه رمان دیگه و یه کتاب تخیلی دیگه و یه کتاب اخلاق میخونم.

زیاد وقت خالی پیدا کنم وسط امتحانا این مدلی میزنه به سرم! خودم و تو داستان و رمان خوندن غرق میکنم!

حالا نه همیشه تو خوندن! گاهی تو فیلم دیدن.گاهی تو خوابیدن .... بالاخره غرقم ....





+راستی تلوزیون دیدنم هم به طرز وحشتناکی زیاد شده!

هم دستپخت میبینم. هم دختر امپرطور هم پاندای کونگ فو کار سریالی که ساعت 6 ونیم شبکه پویا نشون میده(!!)

بچه هم خودتونین!

کودک درون من اکتیو هستش

تازه دیشب یه قسمت فرار از زندان هم دیدم. شبکه نمایش نشون میده. حدودای ساعت 11. ساعت دقیقشو نمیدونم من از وسطاش رسیدم...

آقا از وقتی بچه بودم دوس داشتم یه فیلم ترسناک ببینم!

تا دیدم این فیلمه پایینش زده -14 رفتم پیش بابام که داشت میدید نشستم با ذوق میگم:بابا....منم ببینم! زده -14 من 19 ساااالمه

بابام خندش گرفت! هیچی دیگه...نشستیم فیلم ترسناک دیدیم با بابام!!!

ترسناک هم نبود اون قسمتی که دیدم

من بالاخره یه روزی یه فیلم ترسناک واقعی میبینم.






+امروز به بهار اس دادم حالشو بپرسم. مث اینکه سرما خورده و حالش خوب نیس و اینا.

میگم درس خوندی؟ میگه حواسم نبود یه درس خوندم.

میگم من که حواسم جمعِ جمعه!!!








+دلم میخواد برم رمان بنویسم. دیگه هم یکی نیس بگه مگه تو امتحان نداری؟ اون یه نفر انقد با من بد اخلاق هست که فعلا بهش فکر نکنم

و هنوز انقدر غرورم واسم مهم هست که بهش پیام ندم. وقتی خودش انـقد از حرف زدن با من بدش میاد و  واسم قیافه میگیره.

البته این بچه بازی من خیلی خیی بچگانه تر از رفتار اونه.

خب رفتار مناسب اینجا چی میتونه باشه؟

نمیدونم...واقعا نمیدونم...........




+تازگیا به خیلیها فکر نمیکنم.به نظرتون اشتباهه؟ خیلی کیف میده به هرحال!

فک کن...کلا فقط به اتفاق ها و افراد و مکان هایی که دوس دارم فکر کنم. و آینده و خاطرات قشنگ و گاهی ترسیم کنم!

قبلا به خاطره هایی که ممکنه در  آینده برام پیش بیاد خیلی فکر میکردم.

دیدم خیلی تو خیالات فرورفتن خوب نیبس. فک نکردم.باز یه مدت گذشت.به این نتیجه رسیدم حد وسطش از هردو بهتره!

باید فکر کرد.....برنامه ریزی هم کرد. بعضیاشون واقعا هدف های قشنگی هم هستن! اگر اینطوری نشه که همش توفکر اونها باشم و حال رو زندگی نکنم!

عجب حرف فیلسوفانه ای بود.....

صلوات بفرس!







لحظاتتون پرازیادخدا...علی علی

(22 دی 95 - پاییز.ن)




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا خیر المحبوبین


عکس و تصویر چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد ...



سلام سلام.

خوبید؟

امروز اولین امتحان که از قم اومده بود رو داشتیم. صرف.

من فک کردم امتحان ساعت هشته. رفتم حوزه. دیدم آقا کلا فقط چند نفر هستن!

حدیثه( همکلاس خواهرم ) هم فک کرده بود امتحان هشته.

نشسته بودیم سر اشتباهمون دوتایی میخندیدیم.

نگو امتحان ساعت 10 بوده!!!



= بگو به مردِ من این شاهزاده شیرین نیست

زنی ست تلخ تر از طعم قهوه ی قجری....




+آقا امتحان دادیم. با بهار و فاطمه محمود قرار گذاشتیم بریم بیرون!

حرم حضرت عبدالعظیم.

هیچی دیگه. اجازه گرفتیم و به فاطمه محمود زنگ زدیم.

بیچاره فک کرد دیگه انقد دیر شد و زنگ نزدیم قرار نیست بریم!

حمام بود. فقط سریع اومد!!!



+با بهار رفتیم مترو. اذان زدن بین راه. رفتیم نمازخونه. بگذریم از اینکه چقد جالب بود برامون دم و تشکیلات داخل..

فقط یه نمازخونه نبود که!

میرفتی یه راهرو بود. میرسید به یه دوراهی. سمت راست دوباره کلی طولانی بود و اتاق و این جور چیزای اداری بود .

پله میخورد به پایین!

باز پایین کلی اتاق بود.

وضو گرفتم پایین ، دوباره رفتیم بالا از پله ها ! تو اون دوراهی که گفتم رفتیم سمت چپ...نمازخونه بود.

همچین دارم با دقت میگم انگار حالا شما میخواید دقیقا از همون راه برید باید راهنمایی تون کنم!!



+بعد هم فاطمه اومد و همو دیدیم و رفتیم.

چقدم که راه طولانی بود.

تو کل راه هم داشتیم بهار و سر اتفاقات اخیر و ... اذیت میکردیم میخندیدیم



+رسیدیم شهر ری هم  مستقیم اتوبوس بود از مترو تا حرم . نزدیک حرم ایستاد. چند قدمی هم پیاده رفتیم . دیدیم بسی گشنمونه.

رفتیم یه فلافلی....غذا خوردیم( همیشه هم فلافل میخوریم! دقت کردین؟! )

بگذریم از عکس گرفتنامون که سوژه خنده بود.

چقد خندیدیم.



+رفتیم حرم. زیارت دلنشینی بود. دوس داشتم.

چقدر هم دلم تنگ شده بود.

باز هم دلم هوای مشهد کرد.

شدید......



+برگشتنی هم تو راهمون مغازه هایی که بود رو دیدیم. برا خودمو بهار خودکار خریدم. فاطمه برام لاک خرید.

برا خودشم کتاب خرید.

هیچی دیگه...بعدشم که پروسه برگشت!



+آقا گیج تر از من دیدین؟

یادم رفته بود چن جلسه است ساعت کلاس اومده جلوتر و 4 و ربع تشکیل میشه! انــــــــــقد دیر رسیدم که نگو!

بعد حالا اون هیچ!

رفتیم باشگاه. برگشتنی تو ماشین یک مقدار راهو رفته بودیم یادم افتاد کیفمو نگرفتم!!

دوباره برگشتیم کیفمو بگیرم!

اومدیم خونه هم خســــــته بودم گرفتم خوابیدم. ینی واسه یه امتحان چنان استراحتی کردم که مردم میرن المپیاد انقد استراحت نمیکنن!





+عیدتون مبارک. میلاد امام حسن عسکری علیه السلام هستش.



+نگین جان:

صالحه جان :

لیلی جان:

زهرا و فاطمه جان:

بهار و فاطمه عزیزم:





لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(19 دی ماه 95 - پاییز.ن)




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من لا یُتَوَکَلُ اِلّا اِلیه

ای آنکه نیست توکلی، مگر به او!


عکس و تصویر


سلاااام




+چقد عکس بالا نازه..جانم....چه موهایی...


+این هم از دومین امتحان. خوب بود. فک کنم راضی بودم.


+عجیب دلم نمیخواد درس بخونم. دلم میخواد اینور اونور بگردم، آشپزی کنم(!!) داستان بخونم و بنویسم و...



+اینکه علاقه مند شدم به پختن...اونم چیزهای جدید، برمیگرده به دستپخت دیدن این روزهام

بسیار جدی دنبال میکنم برنامشون رو.

وای چقد خوشم میاد ازش.

فک کنم فردا آنا حذف شه!

میمونه شایان شمس و مستوره بودش و مهران مولوی

امشب آقای مولوی از اینکه حذف نشده چه ذوقِ آشکاری کرد!



+امروز تقریبا روز پرکاری داشتم.

صبح که رفتم حوزه. تا ظهر که ساعت حدود 11:30 با بهار ایستگاه اتوبوس بودیم برای برگشت!

خسته شده بودم چه جور!

رفتیم خونه ناهاری خوردم و سریع دوباره لباس پوشیدم رفتیم کلاس حفظ.

یک ساعت و ربع حدودا اونجا بودم. بعد دوباره رفتم کلاس تجوید یه جای دیگه...

بعد هم برگشتم خونه.

باخودم داشتم فکر میکردم اگر من از این شغلایی که خیلی بیرون از خونه ان داشتم چی کار میکردم؟

احتمالا باید زندگیمو بیخیال میشدم و زندگیم میشد شغلم!

فک کن مثلا دکتر بودم...باید شیفت شب میموندم...مریضامو از روی تختشون مینداختم پایین میگرفتم سرجاشون میخوابیدم!

والا

کلا تو اتاق رست بودم.

البته اگر درست گفته باشم.



+لیلی جون یه سوال!

گفتار درمانی لیسانسه یا دکتری؟ تو دانشگاه قسمت علوم پزشکی درس میخونن بچه های گفتار درمان؟ درس خوندنشون به طور معمول چند سال طول میکشه؟


 
+ این عکسو میبینم حس میکنم دلم میخواد کلاه بذارم سرم:

عکس و تصویر #کلاه


همشونم دوس دارم



+شنبه صرف داریم . و من حس خوندنشو ندارم...وحشتناک حسشو ندارم!

یه روش برای حس درس اومدن و پریدن یهویی خستگی سراغ ندارین؟



لحظاتتون پرازیاد خدا.علی علی

(14 دیماه 95 - پاییز.ن)


پ.ن: تو امتحانا کتابخونیم بالا میره...حس نوشتنم میگیره. دلم میخواد برم بیرون و...

پ.ن2: گفته بودم رفتم کلاس حفظ؟ امروز صفحه 5 رو حفظ کردیم

کلاسمون تو خود حوزه است.


پ.ن3 : دقیقا مثل این: الان دارم خمیازه میکشم...




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


در حال حاضر از میهن بلاگ متنفــــــــــــــــــــــــــــرم

زد دوتا از خاطره هامو پاک کرد.
اولیه چیز خاصی نداشت

وای این که تازه نوشته بودم عالی بود . کلی همه چی و ریز به ریز توصیف کرده بودم.







دیگه حال دوباره نوشتن نیس!










یاعلی


[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 01:06 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


عکس و تصویر



در من بِدَمی من زنده شوم....

یک جان چه بود؟

صد جانِ منی.....



#مولوی




طبقه بندی: تصاویر، متن های زیبا،
برچسب ها:صد جان منی، نرگس، اصلا زمستونه و گلِ نرگس هاش،

[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا مَن لا یُستَعانُ اِلّا بِه

ای آنکه نیست طلب کمکی مگر به او


عکس و تصویر #عطرت میان شهر می پیچید<br><br></p>
<br><br>
طبقه بندی: <a href= تصاویر، خاطره،

[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ 12:39 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]



یامن کل شیء قائم به
ای آنکه هرچیز قائم به اوست

عکس و تصویر #Wallpaper #Fruit


سلاااااام

اینم از اولین امتحان! وصیتنامه امام خمینی ره



1 : زهره از امتحان اومده بیرون...میگه کلا وصیت های خودمو نوشتم! همه چی یادم رفت!


2 : بر خلاف انتظارم، به طرز ترسناکی خوب دادم.
از اون ترسایی که میترسم بگم خوب دادم، ولی نتیجه چیزی بشه که فکرشم نمی کردم انقد بد بشه!



3: کلی خاطره مرور شد برام امروز...
با بهار تو اتوبوس برگشت نشستیم، کلی خاطرات قبلا و نظرات کسایی که قدیم سر میزدن بهمون و مرور کردیم.
دلم تنگ شده بود برا اون حال و هوا!
بهار که پیاده شد ایستگاه بعدش دوتا خانوم و بچه اومدن تو اتوبوس. یکیشون با همون بچه هه که گفتم جلوی من نشست، یکیشون کنارم!
و این خانم عجیب بود.
خیییییییلی عجیب!
وحشتناک شبیه حدیثه بود
اما با بچه ای که بغلش بود این ممکن نبود!
خواستم ازش بپرسم... یادم نمیاد تاحالا یک نفرو دیده باشم که به اندازه خانمی که امروز گفتم، شبیه یک نفر دیگه باشه!
دوستش که کنار من نشسته بود صداش کرد:محدثه.
چطور میشه حتی اسماشون انقد به هم شبیه باشه؟
یکم که گذشت چندتا برخوردی کرد که مثل حدیثه نبود. حالت دندوناشم شبیه حدیث نبود. اما حالت خندیدنش کپی حدیثه بود



4: ساعت 3 و نیم باید برم جامعه القرآن.
کلاس تجوید.
سه شنبه امتحان دوم رو دارم. روان خوانی! خیلی میترسم! چون احتمالا با کلاسی که دارم میرم اگر نمرم خوب نشه ممکنه بابا و مامان ناراحت شن!
نمیدونم.
فقط دوست ندارم حس کنن زحماتشون برای من نتیجه نداده...
خداکنه 20 شم. خدایا...خواهش میکنم!


5: بهار های بای مهمونم کرد. چقد چسبید . گشنم بود


6: نزدیک ایستگاه اتوبوس شدیم . اذان زدند. بهار گفت چطوره بریم نماز بعد بریم خونه؟
و رفتیم مسجدی که کنار ایستگاه اتوبوس بود.
من عااااااشق این مسجدم. قبلا هم یک بار دیگه رفته بودیم توش و حیاطش رو دیده بودیم


7: توی وضوخونه همش داشتم داستان جنایی ای که دارم میخونم رو واسه بهار تعریف میکردم!
کلا یک سره داشتم حرف میزدم!
اون موقع که هیچی! الانم یادش میفتم دهنم کف میکنه!


8: فضای داخلی قدیمی... بوی کاهگل و گلاب. مهر های تمیز و مسجد آجری مرتب...
و آجر به آجر این مسجد حرف میزنه!
انگار هزارتا خاطره داره هرکدوم!
یه قسمت تو رفتگی داشت که منو یاد مسجد گوهر شاد مینداخت!
خیلی دوس داشتم مباحثه کردن تو همچین مکان هایی رو تجربه کنم!


9: بهار تصور کن! سال بعد با حوزه بریم مشهد. بشینیم تو مسجد گوهر شاد مباحثه کنیم. سردمون هم باشه. وای چه کیفی میده


10: دلم خیییییییلی تنگه مشهده. انگار نه انگار که تازه بودیم.
حوزه دوباره میخوان ببرن. اما من نمیرم. به بچه ها هم سپردم دعام کنن.


11: امروز مسئول واحد فرهنگیمون میلاد حضرت عبدالعظیم علیه السلام رو تبریک گفتن!
چه جالب...
یادم نبود. تبریک میگم!
ببینم اگر بشه با بهار اینا بریم پابوسشون.... تبریک بگیم. حرم... آخ حرم....آخ مشهد! بوی حرم


12 : امروز از اون روزاییه که دلم میخواد همینطوری تعریف کنم!
اما الان باید برم لباس بپوشم واسه کلاس قرآن ...
سه شنبه امتحان
ای خدا
این شکلکه چه مظلومه: انگار یه عالمه کار بد کرده نمیخواد کسی بفهمه


13:و تتمه:
چند روز پیش 4 تا عکس چاپ کردم. آلبومم تموم شد! قاب عکسم هم پر شد.
باید برم آلبوم بخرم. عکس و عکاسی . آلبوم و قاب خیلی دوس...خیلی!




لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی


(12 دی ماه 1395- پاییز.ن)


پ.ن: برخلاف چندین سال تحصیلی گذشته ام، امسال فکر میکنم اولین سالی بود که اولین امتحان ترم، دین و زندگی و ریاضی نبود




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،

[ یکشنبه 12 دی 1395 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 83 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه