flower4ever

موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...

بسم الله الرحمن الرحیم




پست ثابت


 
سلام!

به وبلاگ ما خوش اومدین!




عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

+ برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

+این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

+نظراتتون خوشحالمون میکنه

+انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

+یاعلی


[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 02:58 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ چهارشنبه 1 شهریور 1396 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا بارئ الذَّرِّ و النَّسَم
ای پدید آورنده مورچه و انسان




عکس و تصویر #یا_جوادالائمه گرچه روی پشت بام و زیر خورشیدی ولی جسم تو دیگر خدا را شکر ...


شهادت امام جواد علیه السلام رو تسلیت عرض میکنم



+بعضی وقتها که انقدر همه چیز خاکستری ست دلم میخواهد فرار کنم!

وقت هایی که او دائم با حرف هایش اعصابم را خورد میکُند

آن یکی با خنده تمسخر آمیز

آن دیگری با اومر با اخم و تخم هایش

و آن یکی با کنایه و حرف های زهر آگینش!


دلم برای یک مکان دنج برای قایم شدن تنگ شده!

عجب بدم می آید از این روز ها

عجب همه چیز کلافه کننده و خاکستری ست!





+چقدر خوبه که خواهر دارم

وقتایی که انقدر کلافه ام میشینه پای حرفام، بعدم یه بهونه جور میکنه بریم بیرون!

خیلی خوبه خواهر داشتن! خدایا حفظشون کن برام!






{ بعضی از مردم هیچوقت دیوانه نمی شوند

چه زندگی واقعا مزخرفی باید داشته باشند! }

#چارلز_بوکوفسکی


امروز، حسابی زمستانم!


یاعلی

31 مرداد
پاییز غر غرو
یک روز خاکستری ملایم





طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها:روز خاکستری، پاییز غرغرو،

[ سه شنبه 31 مرداد 1396 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا خالق اللوح و القلم


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/be_bolandaye_an_rada.jpg



به بهههه عجب عکس قشنگی داره این پست
ایندفعه دیگه عکسو داااغِ داغ گذاشتم براتون! همین امروز گرفتم این عکسو




این هم دوقسمت از کتاب:

1:



فضل میان کلامم و عصبی:

-چه دیدید؟ دیدید که همه مرو یک آهنگ، مسحور و مفتون در پی ابوالحسن می روند؟ دیدید گریه ها و فریاد هارا؟ انگار پیامبر به نماز می رود که چنین هنگامه کرده اند....

(مامون) - یعنی حکومت انقدر بی جان. . .

فضل برمی خیزد و چند قدم تا مقابلم:

- با شمشیر و نیزه نیستند که به سپاه مان تکیه کنیم! دل هاشان همراه شده و گره اگر بخورد به شیفتگی ، هیچ دست و دندانی را توان باز کردنش نیست!

و دستم را می گیرد و می کشاند تا ایوان:

- گوش کن! تکبیرشان تا آسمان می رود اگر به گوش تو نمی رسد....

(3. جلوه ای. . .  _ صفحه 154)




2:

(مامون) - کدام حاکم است که بی بیم، ایام بگذراند و بی کینه هم؟ چون که بر تخت نشستی ، مدام ترس نداشتن اش داری و مستمر کینه خیانت یاران....کیست که به قرار و آرام حکم رانده باشد؟

غادیه گریه می کند و صدایش به مویه می ماند:

-آن حاکمان شوی من نبودند... و عاشق من هم... من عبدالله داشتم....

- هنوز هم....

غادیه رو بر میگرداند:

- نه عبدالله! آن که مدام بر کینه بنشاند ، دلش را جایی برای عشق نمی ماند....

(3. جلوه ای.... - صفحه 143)




توضیح:
قسمت اول که انتخاب کردم:
درمورد نماز عید قربان هستش . اولین عیدی که امام رضا علیه السلام به مرو اومدند. به امام رضا علیه السلام ابوالحسن می گویند.
سالهای قبل از اینکه امام به مرو بروند خود مامون نماز رو میخوند و مردم هم بهش اقتدا میکردند، با کلی دبدبه و کبکبه و تجملات!
امام نماز رو به شکل خیلی خیلی ساده ای میخواستند بخونن!
از منزلشون بیرون میان و با ظاهری خیلی ساده به سمت جایگاه نماز میرن و در راه تکبیر میگن.
مردم دسته دسته و گروه گروه سعی میکنند ظاهرشون رو مثل امام علیه السلام ساده کنند و دنبال امام میروند پشت سر امام تکبیر ها رو تکرار میکنند.
فضل که وزیر مامون هستش، میاد بهشون میگه که اگر مردم همچنان با امام بروند و نماز رو به ایشون اقتدا کنند ممکنه بعد به زور با ایشون بیعت کنند و مامون رو برکنار کنند.
مامون هم که میترسه این اتفاق بیفته یه دلیلی میاره و  به امام میگه که برگردن، امام هم بدون اینکه نماز رو بخونن مجبور میشن برگردن!
این قسمتی که نوشتم هم گزارش فضله از ازدحام جمعیت دوست داران و محبین امام علیه السلام.
این قسمت رو برای خودم تو یه برگه مربعی زرد کمرنگ نوشتم



قسمت دوم :
غادیه همسر مامون بعد اینکه مامون امام رو شهید میکنه تب میکنه و مریضی سختی میگیره، و مامون رو بازخواست میکنه برای اشتباهاتش.
این قسمت، غادیه به مامون گفته که چرا دلش پر از کینه است و اینها...
مامون هم جواب داده!
این قسمت رو هم تو برگه سبز کمرنگ نوشتم!!!



حالا انگار بدونین تو چه رنگی نوشته شده براتون فرقی داره!


آها راستی، در انتهای هر کدوم تو پرانتز نوشتم: 3.جلوه ای...
اسم این فصل که این دو بخش رو ازش انتخاب کردم این بود:
3.جلوه ای...



کتاب فوق الآده ایه! حتما بخونین!




طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، متن های زیبا،
برچسب ها:عکسهای پاییزی، جرعه ای کتاب، به بلندای آن ردا، سید علی شجاعی،

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا ذاالفضل والکرم

عکس و تصویر : نه شاعر هستم نه نویسنده نه از ادبیات سر در میارم اما امان از ...



سلاااااااااااااام


+مرداد ماهِ پر کتابی بود برای من! کلی کتاب خوندم، تو این چند روز باقی مونده(یعنی در حقیقت امروز و فردا) رو هم میخونم
بعدش برای خودم آمار میگیرم چند تا کتابو تموم کردم و چند صفحه شد!
چه کار لذت بخشیه آمار گرفتن و مقایسه کارهام تو ماه های مختلف!
به شدت از این کار لذت میبرم!
چرا من نرفتم امار بخونم واقعا!
همه عکسایی که دارم و دسته بندی میکنم، شماره میزنم بعد میبینم چه نوع عکسایی رو بیشتر از بقیه دارم...
این روند برای کتاب هایی که میخونم، فیلم هایی که میبینم و.. هم هست!
و البته خیلی چیزهای دیگه!
به نظرم این کار موجب میشه ذهنم منظم تر بشه! البته خودم خیلی لذت میبرم از این نظم تو فولدر شخصیم
والبته دلایل دیگه ای هم دارم برای این کار که مجال توضیح نیست :)


+امروز رفتم کتاب خونه!
سه تا کتاب گرفتم. خیییییییلی دوست دارم زودتر بخونمشون!
میخواستم یه علمی هم بگیرم، اما دیدم مثل اوندفعه حوصله شو ندارم بی خیال شدم!
هرچند تازه قسمت کتابای نجوم رو پیدا کردم و ان شاءالله به زودی دونه دونه شونو میخونم!




+ عالم مجازی هم محضر خداست!
الم تعلم بان الله یری؟!

( نمیشه که مریم یه پست به این خوبی بذاره من اصلا یه جمله کوچیکم در موردش نگم! )
واقعا موضوع مهمیه ولی. و داره معمولی میشه!



+شدیدا دلم میخواد برم بزم کتاب بخرم!
کتاب قبلی ای که خریده بودم رو تموم کردم!
خیی جالبه! تازگی هرکی میاد مهمونی خونمون ازم متناسب با سلیقه و سنش کتاب میخواد!
یه وضع عجیبی اصلا!
پسردایی هام اومدن کتاب شعر هامو دوتا از کتابای شهدامو بردن
عمه ام دوتا کتاب دیگه
دختر عمه جان دوتا دیگه!
دیشب هم اون یکی دختر عمه جان ازم چشم هایش بزرگ علوی رو میخواست که نداشتم بدم بهش متاسفانه!
خودمم چشم هایش رو نصفه خوندم!




+با یه بنده خدایی درمورد کتاب خونی صحبت میکردیم. میگفت که کتاب ها رو میخونه که ازشون چیز یاد بگیره نه اینکه فقط بخواد بگه فلان کتابو خونده
بعدم گفت ینی هدفم خوندن 0 تا 100 کتاب نیست! خوندن بخش هاییه که بهش نیاز دارم

خب منم بعضی کتب هارو اینطوری میخونم! اما تعداد کمی رو.
بخوام صادقانه بگم ، بعضی کتاب هارو فقط یه قسمتاییش رو میخوام بخونم، اما دلم نمیاد!
میشینم کلش رو میخونم! بعدم با ذوق مینویسمش تو اون دسته بندی کتابایی که خوندم!
یه فایل word دارم، کتابایی که خوندم رو با دسته بندی موضوعی مینویسم توش! مثلا تخیلی، رمان، علمی، زندگی نامه، مذهبی، حضرت آقا و...
یک ذوقی داره کتاب جدید بنویسم تو لیستم!
شاید کار اون بنده خدا درست تر از من بوده باشه! اما من این کارو خیلی دوست دارم!
از کارهاییه که ذوق میکنم برای انجام دادنش!
تازه یه فایل دیگه هم دارم، اکسل، اسم کتابی که شروع میکنم به خوندن، تاریخ شروع خوندنش و تاریخ پایانش، اسم نویسنده و احیانا اگر مترجم داشت مترجم، انتشارات ، تعداد صفحات و یه سری اطلاعات دیگه رو توش مینویسم!
این کار یه عالمه مزیت داره! بعضی وقتا که اسم یه نویسنده برام آشناست ولی یادم نیست ازش چه کتابی خوندم با یه سرچ دستم میاد!
یا میدونم هر ماه چند صفحه خوندم، یا از چه انتشاراتی!
کلا کار جذابی ست!





لحظاتتون  پر ازیاد خدا علی علی

(30 مرداد 96 -پاییز.ن)



پی نوشت: آمدی

زلزله بر کل جهانمـ افتآد!





طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها:کتابخونه، کتاب، دسته بندی، نظم فکری،

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من هو لیس بظلام للعبید



تازگی انقد تند تند پست میذارم خودمم در شگفتم از این کارام!

همش دلم میخواد اینجا بنویسم! یه وضعی اصلا!

قضیه از چه قراره؟ یه بار یه پست میذارم تو یه ماه، یه بار 5 تا میذارم تو دوروز!

فکر کنم شما هم خسته شدید! ببخشید! سعی میکنم دیگه انقد تند تند نذارم!





امروز میدونید داشتم به چی فکر میکردم؟

به این که اون زمان که وبا فراگیر شد، چه آدم های عزتمندی به خاطر یه لقمه نون دعوا کردند!

چه عاشق ها که تو قبر های دسته جمعی جان دادند!

چه مادر ها که پر پر شدن بچه ها شون رو دیدند و نتونستند کاری کنند!

چه نخبه ها که به همین راحتی و به خاطر نالایقی حکومت و ظلم انگلیس و کشور های استعمار گر مُردند و شکوفا نشدن!

چه دکتر ها، پرستار ها، عالم ها، مردم عادی!

چه قلب ها و احساس ها که در نطفه خفه شد!

چه مردم شرافتمندی که کنار خیابون، تو گرسنگی جون دادند!


و به یاد یمن، که حالا وبا دامن گیرشون شده گریه کردم!





این المنتقم؟

خدایا آقامون رو برسون!


علی علی


ساعت4:25 دقیقه بعد ازظهر
27 مرداد96.پاییز.ن




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها:وبا، قاجار، شاه بی لیاقت، مرگ بر انگلیس، یمن، این المنتقم،

[ جمعه 27 مرداد 1396 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا الله



آقا یکدفعه دلم خواست پست بگذارم!

ساعت حدود 2 و نیم نصفه شبی!

همین چند لحظه پیش یک عدد سوسک با اندازه متوسط رو کُشتم!

و بسی از سوسک بدم میاد و میترسم!

نمیگم فقط چندشم میشه! چون میترسم!

این که کُشتمش هم صرفا به خاطر غلبه کردن بر ترسم بود و جنبه دیگری نداشت!





+آقا یه بار با خواهر و دختر دایی جان رفته بودیم بیرون. سوار تاکسی شدیم. سه تایی نشستیم عقب. یه نفر باید مینشست جلو تا پر شه!

یه خانومه بیرون تاکسی ایستاده بود منتظر کسی، خواهرم به شوخی میگفت: خانوم بیا سوار شو! میدونم که کارت (اسم اون جایی که میخواستیم بریم) راه میفته

خانومه با ما فاصله داشت و نمیشنید صدامونو البته!

یکدفعه خانومه برگشت نگاهمون کرد، انقدر هم بد نگاهمون کرد خندمون گرفت!

خواهرم میگه: نه نمیخواد شما بیای بد اخلاق نگاه میکنی!

میگم: اگه با ما کاری نداشت که! جلو میخواست بنشینه!

آبجیم هم میگه: ینی اگه عقب جا بود و عقب مینشست شاخ می زد؟!

من



الآن نشستم جلوی پنجره اتاق؛ هوا بادیه، چند دقیقه پیش باران یه نوازشی کشید بر سرِ زمین این اطراف، و هوا بوی خوش بارون میده!

باد میزنه، روسری زرشکیم تاب برمیداره و جا به جا میشه!

باد میزنه به سمتم، و بوی بارون رو میاره!



+یار دوساله من سرما خورده! خواهر زاده جان!

انقدر مظلوم شده که نگو !

و اینکه...آها! بهارهم  رفته قم.



+وقتی میگرده و شعری پیدا میکنه که به حال و هوای بین خودمون میاد و برام میفرسته

یه حسی دارم

که نگو!

انگار همین باد که الان داره می وزه بوزه تو قلبم.

آخ! که من چِقَدَر عاشق باد و بارونم!

پاییزم دیگه...چه میشه کرد!

مدرسه راهنماییم تو راهش یه قسمتی بود، درخت ها سایه انداخته بودن و پاده رو رویایی ای بود.

همیشه وقتی میدیدمش، پاییز رو توی این راه تصور میکردم

بعد پروژه ساخت مترو به اونجا رسید، و دقیقا هم همون پیاده روی دوست داشتنی رو گرفت!




یاعلی!





طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها:سوسک، خواهرهای پاییزی،

[ جمعه 27 مرداد 1396 ] [ 02:23 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من هو فعال لما یرید




سلام



پست قبلی متن داشت. اما میهن خودش حذفش کرد.
البته کار خوبی کرد. چون متنش پر بود از تیکه و کنایه و غرغر!
خودمم تصمیم داشتم وقتی یکم این حال غر غرم بهتر شه حذفش کنم!



+امروز با مامان جان رفتیم بیرون. یه غرفه ای بود برای مشاوره خانواده و بازی فرهنگی با بچه ها.
من قسمت بازی نشستم مامان جان یکی از مشاور هاشون بود.
بچه ها نقاشی میکشیدن، یا قرآن میخوندن ما بهشون جایزه میدادیم.
زیاد دوس نداشتم.



+همچنان در حال خوندن "به بلندای آن ردا" از اقای سید علی شجاعی، انتشارات نیستان
فوق الآده است و قلم نوشتنش با سید مهدی شجاعی متفاوته
که من از قلم سید مهدی شجاعی خیلی بدم میاد! پر از استعاره و تشبیه!
و بعضی قسمتای این کتابی که الان دارم میخونم انقد جالبه که به هنر نویسندگی سید علی شجاعی آفرین میگم!



+ سیدی یتیم خانه ایران رو برای آقای پدر خریدم. اون روز که ما رفتیم سینما این فیلم و دیدیم بابا جان نتونستن با ما بیان!
بنابر این سیدی شو خریدم که ببینن



= {زندگی خود را بنویسید....

از روی کاغذ زندگی کنید
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
نوشتن اعجاز می کند
باور کنید
خداوند به قلم و هر آنچه می نویسید قسم خورده است....
هدفی را که بنویسید خلق می کنید
آرزوهای خود را بنویسید تا محقق شود
وقتی اهدافتان را می نویسید
از جایی که باور نمی کنید
و به حساب نمی آورید محقق می شود.}



+متن بالا رو تازه خوندم و خیلی به نظرم قشنگ اومد
نوشتن


+آقا دارم فکر میکنم کتاب بعدی چی بخرم!
یا اصلا چی بخونم!
کتاب "کیهان" که داشتم در مورد نجوم میخوندم چند روز پیش تموم شد! اینبار رفتم کتابخونه شاید بازم درمورد نجوم بگیرم! شایدم یه علمی دیگه!
تازگی علاقمند به کتاب های علمی هم شدم!



+ نزدیک اذانه. بریم نماز
به یه موضوعی دقت کردم! اونم این که وقتی ادم نمازشو اول وقت میخونه هم حس معنوی بهتری داره هم انگار آمادگی بیشتری داره برای اینکه بعد نمازش تعقیبات بخونه یا دعا کنه!
وقتی دیر میشه انگار آدم دیگه حال نداره تعقیبات یا دعای دیگه ای بعد نمازش بخونه!
البته شاید این فقط برای منه!
خیلی التماس دعا دارم



لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(26 مرداد 96-پاییز.ن)

پی نوشت: دلم برای نرگس باشگاه تنگ شده! خیلی وقته نرفتم باشگاه

پی نوشت 2: مرا از رنج های عاشقی بیهوده ترساندی! /  فقط سربسته می گویم ، طبیب از خون نمی ترسد!
(سعید صاحب علم)




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها:سعید صاحب علم، یتیم خانه ایران، سید علی شجاعی، به بلندای آن ردا، نوشتن، کیهان،

[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یاذاالوعد و الوعید

عکس و تصویر <br><a href='/post/1735'>ادامه مطلب</a><br></p>
<br><br>
طبقه بندی: <a href= خاطره، تصاویر،

[ چهارشنبه 25 مرداد 1396 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یاذالبطش الشدید





گاهی با خودم میدونید چه فکری میکردم؟

این که میگن دنیا برای مومن مثل قفسه یعنی چی؟

و امروز که داشتم آشنایی با قرآن استاد مطهری رو میخوندم به این قسمت رسیدم:

{ از حضرت امام صادق علیه السلام نقل می کنند که فرمود:

مومن وقتی از گرفتاری تعلق به دنیا آزاد شد، حلاوت دوستی خدا را در قلب خود احساس می کند و در این هنگام، گویی زمین دیگر برایش کوچک می شود و با تمام وجود می خواهد که از این عالم ماده رها شود و بیرون برود.
  }

یه قسمت دیگه کتاب هم نوشته بود:

{ قرآن می گوید صیقل زدن دل ، انسان را به چنان مقامی می رساند که به قول امیرالمومنین علیه السلام اگر پرده از جلوی او برداشته شود ، چیزی بر یقینش اضافه نمی شود. }




به نظرم خیلی خوب بود این دو قسمت.

کلا کتاب های استاد مطهری رو نباید خوند که! باید خورد!

موقع خوندن کتاباشون یه دفتر و خودکار میذارم کنارم قسمتایی که خیلی جالبه برام رو مینویسم.

اگر کتاب برای خودم بود مثل کتاب درسی هام زیر نکات مهم خط میکشیدم!

روی قسمتای مهم شاخص میکشیدم و...


پی نوشت:

تصمیم گرفتم از این به بعد قسمتای قشنگ کتاب ها رو که مینویسم، برچسبِ :" جرعه ای کتاب " بزنم به اون پست




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها:جرعه ای کتاب، آشنایی با قرآن1، استاد مطهری،

[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا ذا القول السدید
ای صاحبِ گفته ی درست



شهید محسن حججی/شهید حججی/مدافع حرم/شهید بی سر/انتقام می کیریم/یار 73 امام حسین/شهادتت مبارک/ما را زسر بریده می ترسانی؟/ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم / در محفل عاشقان نم رقصیدیم/


عکس کار زهرای گرافیست



+چرا دلتنگی ام تکثیر میشود این روز ها به جای آب رفتن!؟


+واااااااای بچه ها جییییییغ جییییییییغ
یه چیز یادم افتاد دلتنگیم یادم رفت!
دیروز که گفتم با بچه ها قرار بود بریم پارک
رفتیم برگشتنی تو مترو نمایشگاه زده بودن. روسری و پیکسل و اینا ی چوبی و مانتو و ...
عااااشق یه پیکسل چوبی شدم من
البته چون اونایی که عاشقشون شده بودم 3-4 تا بودن و گرون هم بودن هیچ کدومو نخریدم
روسری ها هم فوق الاده بود
بعد رفتیم کتاب فروشی ای که تو مترو هستش و محصولات فرهنگی هم داره. همیشه عاشق دفترچه های گل گلی این فروشگاهم.
من و بهار هر کدوم یه کتاب خریدیم
به زینب گفتیم بخر هی گفت نه و اینا... خودم براش کتاب هدیه خریدم!
یاد کتابم افتادم تصمیم گرفتم برم بخونم ادامشو.



لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(22 مرداد 96-پاییز.ن)



پی نوشت:

یاد آن زمان که بی ما
جایی نمی نشستی

#مشتاق_اصفهانی


پی نوشت 2: اللهم عجل لولیک الفرج




طبقه بندی: تصاویر، خاطره،
برچسب ها:عکسهای زهرایی، مشتاق اصفهانی، شهید حججی،

[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا ذا العرش المجید

عکس و تصویر #حس_ناب



بعضی وقتها دلم میخواد یه کوله بردارم، چند تا پیکسل بچسبونم بهش!
کتاب و دفتر و قلم ویه سری لباس هم بریزم توش،
با هندزفری و گوشی و شارژر...
برم تنهایی سفر!
میدونم نمیشه!
میدونم احتمالش برای من از 1% هم کمتره
اما الان عجیب دلم میخواد تنها باشم.
اصلا دلم نمیخواد فکر کنم!
نه به صحبت های دیروز... نه به صدا هایی که داره الان به گوشم میرسه
نه به اتفاقات اخیر!
و بیخیال باشم و نقاشی کنم، شعر بگم.کتاب نجومم رو بخونم و از بزرگی این جهان دهنم باز بمونه و بگم فتبارک الله احسن الخالقین
و افرادی نباشن که براشون حرص بخورم، نگرانشون بشم یا بهشون وابسته باشم!
تو تنهایی قدم بزنم. چند روز تنهایی بگردم و بعد برگردم!
فردا میخوایم بریم بیرون با بچه ها.
پارک بانوان. من و خواهرم و بهار و خواهرش و فاطمه
الان به ذهنم رسید که کاش میگفتم خانومی هم بیاد! هرچند به این جمع نمیاد زیاد.
اگر بریم فردا، حتما سعی میکنم اگر دوچرخه گرفتیم، یه قسمتاییشو تنها برم. و راحت از تنهایی لذت ببرم و نفس بکشم!



به قول فاطمه سادات، نمیشه انتظار داشت آدم ها همیشه بهاری باشن و نرم و لطیف! گاهی زمستون میشن، گاهی پاییز.
گاهی داغ میکنن مثل تابستون!
و من الان حال و هوام پاییزیه.  بارون میباره تو دلم. برگ ها از درخت ها میریزه و تو پارک خلوت دلم قدم میزنم!


+خیلی باید بنویسم! حرف هام رو باید برم خالی کنم روی برگه! بعد راحت تر فکر کنم!




پی نوشت: عکس بالا عکسی اینترنتی است! نه خودم سوژه اش هستم و نه عکاسش
اما حس خوبی داره!



لحظاتتون پرازیادخدا علی علی

(20 مرداد 96 - پاییز.ن)

پی نوشت2:

در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی
نکته اینجاست که من راز نگه دار ترم
!

#
احسان_انصاری




طبقه بندی: خاطره، تصاویر،
برچسب ها:تنهایی، احسان انصاری،

[ جمعه 20 مرداد 1396 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من یُدرک الهاربین

کلیک






از هر که فرار می کُنم رو به تو آرم!

از خویشتنم میل گریز است! بیایم؟





شعر بالا آخرین شعر اون نیمه شبِ شاعری بود!
متناسب با اسم خدا که بالای این پست نوشتم!


+عکس بهشت زهرا (سلام الله علیها)




1 : میتونم بپرسم از سید الکریم چی خواستی؟
2: نه!
1:باشه! بعدا می پرسم!






طبقه بندی: تصاویر، خاطره، آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،
برچسب ها:عکسهای پاییزی، شعرهای پاییزی، سیدالکریم،

[ پنجشنبه 19 مرداد 1396 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من جَل ثنائه

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/photostudio_1499553015145.jpg


کتابی ست بس قشنگ!
از وقتی که تموم شد، در مقابل سختی ها حس میکنم گلایه کردن، سخت شده!
هرچند باز هم گلایه میکنم! و میدونم که نباید!
سختی هایی که در زندگیشون داشتن واقعا زیاد بود. و چقدر صبور!
توصیه میکنم بخونین :)



+امروز باشگاه نرفتیم. کلاس حفظ خوب بود... دیگه...دیگه اینکه تصمیمی که گرفته بودم رو دارم عمل میکنم!

+گفته بودم یه دفتر چه یادداشت دارم، توش خاطره روزانه مینویسم گه گاه.
یاد داشت امروز این بود:
تیتر:
خدا هست،خدا هست، خدا هست...
متن:
یاد جمله همیشگی انتهای پست های زهرا می افتم "اگر هیچ کس نیست، خدا که هست! "
لبخندم، راستش را بخواهی خشک است. اما یک چیزی در دلم تکان می خورد.
همه را قرار است از دست بدهیم . انسان تنهاست... چرا غصه بخورم برای اینکه کسی ، حالا مرا ازدست داده؟


پی نوشت اول: کتاب بخونیم :)

پی نوشت دوم:
{تو رفتی و به همه بی تو گفته ام خوبم
که پیشِ چشم جماعت تقیه باید کرد}

#علی_عطری

پی نوشت سوم: خیلی دلم میخواد برم یه فروشگاه لوازم فرهنگی که تو راه دبیرستانم بود.
تو کانالش عضوم. یه سری کتاب و دفتر و وسایل جدید آورده. عاشقشونم
طرح کتاب خوانی تابستانه(یه همچین اسمی داشت! ) رو شنیدین؟ تخفیف خرید کتاب. 25 تا 30 درصد. تا انتهای تابستان. تا سقف 100 تومان.

لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
(18 مرداد 96 - پاییز.ن)




طبقه بندی: تصاویر، خاطره، آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا،
برچسب ها:عکسهای پاییزی، گلستان یازدهم، علی عطری، یادداشت روزانه،

[ چهارشنبه 18 مرداد 1396 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


یا من لا اله غیره


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/20170716_191206.jpg

سلااااااام جییییغ جییییغ
امروز خوشحالم
و تصمیم دارم علاوه بر عکس بالا که از مجموعه آلبوم تابستان ام هستش، یکی از شعر هام رو هم بذارم.
این عکس بالا رو خودم خیلی دوست دارم. واقعا به نظرم قشنگ شده.
آپلودش کرده یه ذره انگار دو طرفشو کشید!
انقد عکسم قشنگ بوده خود میهن بلاگ هم لپش و کشیده!
اما باز هم دوستش دارم و برام یاد اور یه روز خوبه!
با خواهر جان ها و مامانی جانم اون  روز که گفتم تو سفر شمال رفتیم پیاده روی!





گرچه حاشا می کند اخمت، ولی مانند تو
هیچ کس در مهربانی راحت الحلقوم نیست!

این شعر هم منو عجیب یاد پسته خانم میندازه! پسته جدی و دوست داشتنی  و مهربان
البته این شعر برای من نیست! شاعرش نمیدانم کیست!
رنگ نارنجی رو هم به خاطر پسته خانوم برای این بخش خاطره انتخاب کردم






این رو هم اون نصفه شبی شاعری سرودم
بح بح عجب اسمی هم انتخاب کردم برای اون شب! نصفه شب شاعری...:

{چه شده نصفه شبی میل سرودن دارم؟
که تو در قلب منی، میل تپیدن دارم

چون تو در ذهنِ منی شعر سرایم امشب
ور نه حتی شُعَرا نصفه شبی می خوابند!}

عاقا میدونم خیلی قوی نیست اما شما ذوق کنین! اولش ذوق کنین بعد نقد کنین



این هم اولین شعری که اون شب سرودم:

تو برایِ منِ بیچاره چنان سخت و ثقیلی
مثل یک طفل دبستان که به سینوس رسیده


این دیگه واقعا به نظرم قشنگه اما شما نقد کنین

یکی هم اخر آخری شب سرودم، دیگه اونو که سرودم چشممو بسته بودم که بخوابم! یهو اومد تو ذهنم و دوباره گوشی عزیز رو روشن کردم و یادداشت کردم.
اون رو ان شاءالله فردا میذارم تو یه پست جدا. خودم حسی که از اون شعر بهم دست میده واقعا حس قشنگ و خوبیه و بسی دوستش دارم اون حس رو.






+چشم چپم مریض شده! فک کنم عفونت کرده. حساس شده... سریع میچرخونمش درد میاد و میخارد...
قرمز هم شده!
امروز رفتیم با یکی از دوستان پیش مزار شهدای گمنام مباحثه کنیم. تا منو دید گفت حالت خوب نیست نه؟ و من هم قضیه چشممو توضیح دادم!
واقعا مباحثه نفسگیری بود و خسته شدم...
فردا ...هعی فردا و فردا! اصلا حوصله کارهایی که فردا دارم رو ندارم!


لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
(17 مرداد 96 - پاییز.ن)


این رنگی نوشتن هم منو یاد هندوانه میندازه


پ.ن1: نازنین یک لحظه در فکرم کمی آرام گیر

خسته ام از بس نمازم را از اول خوانده ام....
 






طبقه بندی: آلبوم عکس های شخصی ما چهارتا، خاطره، تصاویر،
برچسب ها:عکسهای پاییزی، شعر های پاییزی، پسته خانوم، مباحثه،

[ سه شنبه 17 مرداد 1396 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 16 مرداد 1396 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ happy autmn ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 94 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه