منوی اصلی
flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
  • happy autmn چهارشنبه 10 تیر 1394 01:58 ق.ظ نظرات ()
    بسم الله الرحمن الرحیم




    پست ثابت


     
    سلام!

    به وبلاگ ما خوش اومدین!




    عکس و تصویر خوشحالی یعنی ... در چادری شدن دوستت نقش داشته باشی .. که باعث یه تلنگر ...

    + برای سلامتی  و تعجیل در ظهور آقا امام زمان صلوات!

    +این وبلاگ فعلا توسط دو نفر اداره میشه. پاییز و بهار. به علت متولد شدن توی این دو فصلل این اسم هارو برای خودمون انتخاب کردیم

    +نظراتتون خوشحالمون میکنه

    +انتقادات و پیشنهاداتتون رو پذیرا هستیم...

    +یاعلی
    آخرین ویرایش: دوشنبه 23 آذر 1394 08:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 19 آذر 1396 07:33 ب.ظ نظرات ()
    یا آمِر


    عکس و تصویر #برف #دستکش



    این روزها با وجودیکه خیلی خوش میگذره، خیلی استرس داره
    باید تا سه شنبه یه مقاله رو تموم کنم و تا الان تنها کاری که کردم پیدا کردن منابعم بوده!
    از هموناست که باید دل رو بزنم به دریا انجامش بدم!



    +دلم برف بازی میخواد چقد!


    +چند روز پیش-چهارشنبه - عقد دوست جانم بود. خوش گذشت خیلی. فاطمه محمود عزیزم :)





    +سه شنبه میان ترم دارم. حوصله ندارم پس چرا!؟
    فقط حال کار هایی و دارم که تو این موقعیت ضروری نیست



    لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

    (19 آذر 96- پاییز.ن)


    دیروز بسی سرد بود. دیرم شده بود پدر جان با موتور رسوندنم! دیگه وسطاش انقد سردم شده بود سرمو کرده بودم تو کلاهِ کاپشن بابام!
    رسیدم هم  تک زنگ اول نمیتونستم برم سر کلاس. رفتم نماز خونه. چسبیده به شوفاژ نشستم.
    دیگه خواااابم برد، تا 5 دقیقه از تک زنگ دوم هم گذشت بیدار شدم!
    خییییییلی مزه داد! یه طرز عجیبی



    +امروز حوصله خندیدن نداشتم. اتفاق خاصی نیفتاده بود که ناراحتم کنه ها! اما حوصله نبود!
    یکدفعه تو راهرو استاد جان رو دیدم!
    اینطوری بودم : استاد و که دیدم اینطوری شدم:
    هیچی دیگه! انگار وصل شده باشم به شارژر!
    هرچند هنوز خیلی حوصله نداشتم! اما خب شارژ خوشحالیم از40 درصد یکدفعه رفت 60 درصد!



    +دیروز یکدفعه با عطیه سادات و فاطمه سادات و ندا رفتیم آش خوردیم! هی میگفتم من شییییر کاکائو میخوام
    همشون آش میخواستن! هیچی دیگه باهاشون رفتم. بعدشم اشتها نداشتم شیر کاکائو بخورم!
    اما جاتون خالی آش خوشمزه ای بود :)
    بعد رفتیم باشگاه. برگشتنی شیرکاکائو خریدیم!!!! من:


    روزهای خاطره سازی بود برای من این روزها!
    خدایا شکرت بابت همشون:)
    و خداجان کمک کن که کارهام برسم انجام بدم!



    +دیگه نمیشه هر کار تونستم و انجام بدم. باید برنامه ریزی مکتوب کنم که به همشون برسم!

    دیگه واقعا علی علی!
    آخرین ویرایش: یکشنبه 19 آذر 1396 07:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 19 آذر 1396 07:30 ب.ظ نظرات ()
    یا ضامن


    عکس و تصویر



    #القدس_لنا




    عکس و تصویر توجه ... توجه !! ❗ ️شما نیز به جنگ فرهنگی بپیوندید!!                                                 </div>
                                            </div>

                                            <div class=
    آخرین ویرایش: یکشنبه 19 آذر 1396 07:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn شنبه 11 آذر 1396 08:06 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 11 آذر 1396 08:11 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 9 آذر 1396 10:34 ب.ظ نظرات ()
    یا حکم



    ابهامات

    سردرگمی....

    انگار درون مه راه می روم!

    هیچ کس از آینده با خبر نیست. شاید بهتر شود همه چیز با کمی تغییر دادن !

    امان از دلبستگی....

    امان از وابستگی...

    امان از این دل مشغولی هایی که نمیشود در یک آن گذاشتشان، و رفت!







    آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 آذر 1396 10:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 6 آذر 1396 10:45 ب.ظ نظرات ()
    یا من لا یعلم الغیب الا هو


    {کلیک}




    سلاااام

    روزتون گل گلی:)



    +فردا امتحان صرف دارم .
    امروز روز خیلی ویژه ای نبود . اما سعی کردم با برنامه ریزی کارهامو پیش ببرم.
    دیشب یکی از کتاب هایی که دستم بود رو تموم کردم. یک عاشقانه آرام هم با وجود اینکه آروم آروم خوندمش، کم کم در حال تموم شدنه.
    البته کتاب شهید آوینی بعید میدونم حالا حالاها تموم شه.



    +باز هم در برنامه چیزهایی هست که بسی عقب افتادم توش!


    +از مقاله، تحقیق و پروژه بدم بدم بدم می آید! :/
    30-40 صفحه فیش برداری از مطالبی که به درد  مقاله میخوره چی میگه آخه!؟ #اه



    انتظار نوشت:

    عزیز دل عسکری، پس نگارا بفرما کجایی؟!
    کجایی....
    کجایی....؟



    لحظاتتون پرازیاد خدا.

    یامهدی.عجل الله تعالی فرجه.

    (96.9.6 )


    #چه تاریخ بامزه ای دارد این روز :)




    آخرین ویرایش: دوشنبه 6 آذر 1396 11:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 30 آبان 1396 07:32 ب.ظ نظرات ()
    یا آمر


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/20171116_122649.jpg



    #چاق_سلامتی


    سلام سلام :)
    خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟؟
    من حالم خوبه، در ساعات انتهایی یک عدد روز یاسی هستم :)



    #جرعه_ای_کتاب



    دارسی: مسلما خودخواهی نوعی ضعف است ولی غرور، وقتی ذهن سالمی آن را هدایت کند ضعف محسوب نمی شود.
    {غرور و تعصب :) - جین آستین - صفحه 92}


    #احوال_درسی_من


    امروز سر یکی از کلاس ها به حدی حس ضعیف بودن شدیدی میکردم که باخودم گفتم برسم خونه حتما میخونمش! اینجوری نبود که کلا گذاشته باشم واسه آخر ترم، اما به اندازه ای که باید هم نخوندم.
    خدا رو شکر فردا تاریخ داریم :)



    #تتمه_آبان_نوشت


    این هم دومین ماهِ پآییز... آبان عزیزم :) باران فکر میکنم یک بار  بارید... چقدر دردناک...چقدر غمگین طوری :(
    خیلی باران دوست. و باد را نیز....



    #سید_شهیدان_اهل_قلم_نوشت



    وجود انسان سراپا فقر و نیاز است، اما همه این نیاز ها مستحق اعتنا نیستند. تنها نیاز هایی باید مورد اعتنا قرار بگیرند که منافی سلوک انسان به سوی کمال وجودیش نیستند.
    ( کتاب آیینه جادو- جلد اول - فصل جذابیت در سینما)



    #قرار_جمعی_مان:)


    چندوقت پیش -بیش از چهل روز پیش- باهم قرار گذاشتیم روزی یک صفحه نهج البلاغه با معنی بخونیم.
    متاسفانه من همه روز ها رو نخوندم.
    این رو نوشتم برای اینکه دوباره اگر کسی هست که مثل من کمی کوتاهی کرده، دوباره یاد آوری بشه و سعی کنیم روند قبل رو از سر بگیریم.
    روزی یک صفحه، متن عربی همراه با معنی :)



    #ولایت_فقیه


    چقدر من حضرت آقا را دوست :)
    تو جان جان جانی! جانم فدای جانت!



    #دغدغه


    این موضوع فکرم رو درگیر کرده این روزها، که میخوم بالاخره چه کنم تو این دنیا؟! چه تاثیری میخوام بذارم؟ چه کار مفیدی؟!
    هرکاری اگر واقعا هدف باشه، برنامه ریزی میخواد و تلاش!
    خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود!
    حس میکنم هدف گم کرده ام و سرگردون!




    #موقعیت_لبخند

    1: دیگه حق ندارین تو اتاق دومی درس بخونین
    2:چراااا؟
    1:اتاق خودتون و شلخته کردین، کتاب دفتراتون و میریزین تو اون اتاق اونم شلخته اش میکنین!
    3: خب اتاق خودمون تموم شد رفتیم مرحله بعدی

    (1 و 2 : خواهر هایم 3 : من)




    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی
    (30آبان 96-پاییز.ن)




    پی نوشت:خاطره این مدلی یه مقدار سرد و رسمی میشه، اما نوع جدیدی بود که به ذهنم رسیده بود:) برای تنوع :)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 30 آبان 1396 07:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 28 آبان 1396 12:21 ب.ظ نظرات ()
    یا ضامن


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/20171116_122024.jpg




    سلاااااااااااااااااااااااام :)

    امروز "غرور و تعصب " رو تموم کردم . خیلی خوب بود.

    یک عدد رمان کلاسیک و ارزشمند.

    از خوندن حال و هوای رمان لذت میبردم، عقاید و رسم و رسوماتشون هم برام جالب بود.

    شخصیت های رمان ملموس و قابل درک بودند. کل رمانش هم صفر یا صدی نبود!

    اگر کسی خوبی هایی داشت، بدی هایی هم داشت! و رمان پر نشده بود از آدم های خیلی بد و خیلی خوب!

    آدم های به نسبت بدشون هم قابل درک بودند. یعنی در اطرافمون هم همچین آدم هایی رو شاید ببینیم!

    دید آدم رو به برخورد هایی که خوش میکنه تغییر میداد تا حدودی.

    میخوندمش یاد آداب اجتماعی میفتادم...

    دارسی و الیزابت و جین از شخصیت های محبوبم بودن. آقا و خانم گاردینر رو هم دوست داشتم!

    کتابش به نسبت فیلمش جزئیات رو بهتر به تصویر کشده بود و کل داستان ملموس تر بود.

    خلاصه که از قلم " جین آستین" بسیار خوشم اومد....

    کتابی که من خوندم ترجمه اش از آقای: کیوان عبیدی آشتیانی بود.

    ترجمه روان و قشنگی بود. طراحی جلد عالی بود. فصل بندی هم مناسب بود.



    +رفته بودیم تعطیلات رو سفر. خیلی خوش گذشت:) جای شما خالی...



    +آقا یه خونه ای، که چند تا خونه با خونه داییم اینا فاصله داشت، تو حیاطشون یه سگ سیاه وحشتناک  و بزرگ داشتن، که هرکس میرفت جلوی خونشون سگه شدید هاپ هاپ میکرد و خودشو میکوبوند به دروازه!

    من و خواهرام مسابقه گذاشتیم بریم جلوی دروازه هه، سگه که پارس کرد هرکس زودتر ترسید باخته، باید برای بقیه یه نوع بیسکوییت کاکائویی ( که فکر کنم اسمش بای کیت بود) بخره

    قبلش هم پرس و جو کرده بودیم، گفته بودن صاحب های این خونه هه نیستن،

    رفتیم جلوی خونشون، سگه صداش در نیومد. سر و صدا ایجاد کردیم یکم، باز هم هیچ صدایی در نیاورد! متوجه شدیم سگه اصلا خونه نیست! چون اگر بسته بود از زیر در مشخص بود (دقیقا جلوی در میبستنش )

    آبجیم میگفت من اگر تیکه پاره شم هم وا میسم تا واسم بای کیت بخرین!

    آخرم که سگه نبود با کلی خنده برگشتیم خونه! اسم سگه رو گذاشته بودیم بای کیت! یکی دیگه از خواهرام میگفت:« مسئله این نیست که بای کیت خونه نبود! مسئله اینجاست که کجاست! نکنه تو خیابون در حال گشت و گذار باشه!؟ »

     آخرم همینطوری رفتیم بای کیت بخریم ، بدون پیروزی هیچکدوممون! مغازه داره شنید "وایتکس! " میگه بله وایتکس داریم!

    نزدیک بود وایتکس بده به خوردمون!

    دوباره اسمشو گفتیم گفتش نه تموم کردم!

    پاشدیم کلی پیاده رفتیم تا یه قنادی. آقا صاحب این قنادی فامیل خیلی دور ماست! من میشناختمش، فکر نمیکردم اون هم مارو بشناسه!

    وارد شدم بدون هیچ احوالپرسی گفتم " سلام. بای کیت دارین؟»

    مغازه داره خنده اش گرفته بود! گفت سلام! خوب هستین؟! خانواده خوب هستن؟! مادر و پدر و ...»

    انقدر خجالت کشیدم!! البته اون هم بای کیت نداشت! (اسمش رو هم نشنیده بود البته!)

    آخر سر هم به جای بای کیت تک تک خریدیم!

    من هم عاشق تک تک!

    تو راه دعا میکردم همه از تک تک بدشون بیاد همشو خودم بخورم!

    تقریبا همه هم دوست داشتن!

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/20171118_143839.jpg

    به بابام تعارف کردم تک تک و. گفت نگه دار تو ماشین میخورم. گفتم ینی خودم بخورم؟!

    بابام:

    هیچی دیگه منم نگهش داشتم تو ماشین، دادم بهشون، نخوردن خودمون خوردیم آخرش!

    دیگه انقدر تک تک خوردم فعلا اشباع التک تک ام!



    +یه روز دیگه با خواهر کوچیک ترم رفتیم مزار، رفتنی همین سگه (بای کیت ) خواب بود.

    برگشتنی از جلوی خونه هه میخواستیم رد شیم خواهرم پاشو یکم محکم تر گذاشت زمین. سگه شروووع کرد هاپ هاپ کردن و خودشو کوبوندن به دروازه آهنی!

    خواهرم پا گذاشت به فراااار

    من همینطور که میدویدم خندم گرفته بود نمیتونستم درست بدوم! فقط دعا دعا میکردم کسی تو خیابون مارو با این وضعیت نبینه! قبل رسیدن به دروازه هه داشتیم چیپس میخوردیم، یه دستم چیپس بود، با یه دستم چادرم و محکم گرفته بودم ، کفشم هم یکم پاشنه داشت نمیتونستم تند بدوم، همینطور هم میخندیدم! دیگه خودتون تصور کنین چه اوضاع داغانی بود!




    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

    (28 آبان 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: یکشنبه 28 آبان 1396 12:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn سه شنبه 23 آبان 1396 09:29 ب.ظ نظرات ()
    یا ضامن


    سلام :)


    امروز رفتم خونه بهار اینا... یعنی از همون اول که پامو گذاشتم تو خونشون تا آخراش داشتم حرف میزدم!

    زینب هم که اومد دیگه سه تایی! فک کنم خود بهار کمتر از ما حرف زد!

    براشون یه فیلم کامل و تعریف کردم!

    خاطره نمایشگاه رفتنمون رو هم تعریف کردم.

    عکس هاشو گرفته بود. عکس دیدیم کلی....

    امروز یک عدد امتحانِ افتضاح هم دادم! از اون امتحانا که نمیدونم چی نوشتم اصلا!

    فردا ساعت تاریخ :) آخی.... چقدر خوب.... یه عالمه رنگ نارنجی براق....

    دلم کار فرهنگی میخواهد عجیب! بروم فعالیت کنم! اینطوری نمیشود!



    +اتفاقات کرمانشاه خیلی خیلی غمگین کرد هممون رو! :( تسلیت میگم....


    لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

    (22 آبان 96 - پاییز.ن)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 23 آبان 1396 09:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 21 آبان 1396 11:31 ب.ظ نظرات ()
    یا کاشف

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/photostudio_1509664463862.jpg


    سلاااااااااااآآآآآآاااااااااام

    هفته ای بس مبارک :)

    هفته کتاب خوانی :)

    خیلی هورا:)



    +به قول "آشنا" ی عزیزم :

    کتابی که این روزها نوش جان میکنم: یک عاشقانه آرام. از نادر ابراهیمی.

    خوندنش به دلیل یه سری اتفاقات پشت هم که افتاد، کمی طول کشیده، هنوز هم تموم نشده و کلیش مونده!

    اما کسانی که کتاب های آقای نادر ابراهیمی رو خونده باشن متوجه میشن که توی کتاب های ایشون، انقدر آدم از صفحه به صفحه اش لذت میبره، که هدفش تموم کردن کتاب نیست!

    صفحه به صفحه میخونم، قسمتایی که دوست دارم کنارش با مداد قلب میکشم :)

    میخواستم بنویسم تو برگه های کوچیکِ رنگیام! همون ها که قبلا هم براتون ازشون گفتم!

    اما برای کتاب های نادر ابراهیمی نمیتونم این کار رو بکنم!

    چون از قسمت های زیادی اش خوشم میاد! مجبور میشم کلی از برگه های رنگی مو استفاده کنم!



    چند جرعه کتاب بفرمایید :)


    1:  عسل: هیچ عصری نیست که عصرِ عاشقانِ صادق نباشد. فقط تعدادشان کم است، که همیشه ی خدا کم بوده است، و همین قِلّتِ  عاشقانه زیستن است که به عشق، شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.



    2: گیله مرد: مشکل من این است - این، شده است - که مدت هاست میبینم که از عشق، بسیار بیش از آن مقدارِ ناچیزی که به راستی، در جهانِ مِهر از یاد بُرده ی ما مانده است، سخن می گویند ، و بیشتر آنها می گویند که اصلاً اهلِ ولایتِ عشق نیستند.



    3: بیا تا بِرکه های حقیرِ دغدغه را دریا کنیم ای دوست!
    چرا که هیچ دریایی، هرگز، از هیچ توفانی نَهَراسیده است
    و هیچ توفانی، هرگز، دریایی را غرق نکرده است.



    +یکی از چیز هایی که تو کتاب های نادر ابراهیمی خیلی دوست دارم اینه که نوع تلفظ و درست خواندن کلمات رو با بعضی اعراب گذاری ها، توی جاهایی که امکان اشتباه خواندن هست، گذاشته.



    +پدر جان امروز صبح برگشتند از کربلا :)


    +زلزله.... ان شاءالله تلفات خیییییلی ناچیز باشه و مردمی که ترسیده ان آروم بشن...
    الا بذکر الله تطمئن القلوب.



    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (21 آبان ماه 1396-پاییز.ن)

    آخرین ویرایش: یکشنبه 21 آبان 1396 11:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 15 آبان 1396 03:02 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 آبان 1396 03:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn دوشنبه 15 آبان 1396 02:59 ب.ظ نظرات ()
    یا باذخ
    ای بلند مقام




    نباید بذاریم خستگی بهمون چیره بشه!



    +امروز صحبت هام با هیچ کس و دوست نداشتم!
    باید تغییر بدم خودمو ..



    +یه معلم زیست شناسی داشتیم. میگفت هر کسی، خودش مسئول تربیت خودشه! خودتونو تربیت کنین!



    +تنها نکته مثبت این روز ساعت روانشناسی بود.


    +میخوام دور خودم و زندگیم پیله نکشم.... نمیشه!



    +دوست های صمیمی خیلی نعمتن! قدرشونو بدونین!


    +ذهن و روحم کدر شده...

    #خستگی



    15آبان
    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 آبان 1396 03:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn جمعه 12 آبان 1396 09:16 ب.ظ نظرات ()
    یا ذارئ
    ای پدید آرنده


    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/6esfand95.jpg



    سلام :)


    +بسیار دلم میخواست فردا برم راهپیمایی :(

    یک بار این ترم شنبه کلا نرفتم سر کلاسام . یک بار دیگه هم نرم بد میشه

    البته من بازم فردا میخوام ازشون برام غیبت موجه رد کنن برم !! :))




    +میگه که مگه با بیرون گذاشتن چند تا تار مو آسمون به زمین میاد؟! سخت گیری های الکی چرا؟



    به ترتیب پیش بریم!

    اولا که حجاب قانونی نیست که علما وضع کرده باشن! قانون خداست! که توی قرآن هم بارها اومده و حتما آیه هاش رو هم شنیدی :)

    دوما که قانون یعنی مرز! یعنی این طرف مرز اشکال نداره و اونطرف اشکال داره! اگر کسی از این مرز رد بشه خودشو در معرض خطر قرار داده! حالا چه یک قدم چه صد قدم! به هر حال که مرز رو شکسته!
    مثلا قانون راهنمایی رانندگی میگه از چراغ قرمز نباید رد شد! خب حالا یکی میتونه بره تا وسط خیابون ولی کااامل رد نشه، یکی پشت خط عابر بایسته! کسی که تا وسط خیابون رفته به هر حال قانون رو شکسته و عابر های پیاده رو به زحمت میندازه! و البته جریمه میشه!
    نمیشه که گفت به خاطر چند سانت این ور خط و اونور خط چرا سخت گیری الکی میکنین!


    سوما سهل انگاری های کوچیک تو قانون، سهل انگاری های بزرگ رو به وجود میاره! این رو هم در مثال های ساده روزانه میشه به وضوح دید! در مورد مسئله حجاب هم همینطوره دیگه! اولش چند تار مو، کم کم گسترش پیدا میکنه! که این گسترش رو هم لازم نیست بگم چطوریه! چون میدونی :)

    چهارما ما وظیفه مون مگه بندگی نیست؟ پس باید سعی کنیم به بهترین وجه این وظیفه رو انجام بدیم!
    رب ما میگه حجاب داشته باش! حدودش رو هم گفته! مگه خدا همه چیییز و بهتر و کامل تر نمی دونه؟!پس حتی اگر عقل ما بهش نرسه، صد در صد حکمت داره! هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
     
    خب ! باید از همون اول قانون رو دقیق رعایت کنیم و از مرزش رد نشیم تا اجازه نفوذ بیشتر رو به شیطان و نفسمون ندیم دیگه :)





    +در حال خوندن کتاب "یک عاشقانه آرام " از "نادر ابراهیمی" هستم :)

    هنوز تموم نشده شدید توصیه میکنم:)

    عالیه ینی!

    باید چند تا عکس هنری ازش بگیرم برای گذاشتن قسمت هایی از کتاب که دوست دارم!

    فعلا این یک قسمت رو بخونین:)

    « سِن، مشکلِ عشق نیست. زمان نمیتواند بلورِ اصل را کِدِر کند - مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد بُرده باشی. »


    قلم نادر ابراهیمی که در فوق العاده بودنش شَکی نیست :) یکی از نکاتی که تو نوشته هاش خییییلی دوست دارم، استفاده به جا و درستش از علائم نگارشیه :)


    لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

    (12 آبان 96 - پاییز.ن)



    پی نوشت :

    از گُلِ سرخ رسته ای، نرگسِ دسته بسته ای /  نرخِ شکر شکسته ای، پسته دهانِ کیستی

    این شعر رو خوندم یاد پسته خانوم افتادم :)

    #پسته_دهانِ_کی_بودی_تو؟!
    آخرین ویرایش: جمعه 12 آبان 1396 09:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn چهارشنبه 10 آبان 1396 06:26 ب.ظ نظرات ()
    یا مقدر کل قدر


    امروز روز خوبی بود :)

    خیلی :)

    خیلی خیلی:)





    یه روز طلایی پر رنگ اکلیلی

    پاییز.ن :)




    پ.ن: فلش هم خریدم :)


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 آبان 1396 08:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn یکشنبه 7 آبان 1396 10:07 ب.ظ نظرات ()
    یا رازق البشر

    {کلیک }

    این هم از بیست سالگی!

    من حالا بیست سال و یک روز ، زمانیه که زندگی کردم.

    دیروز در راه برگشتن از حوزه، کلی دلم گرفته بود. از اون طرف به این فکر میکردم که بیست سال گذشت!

    ثمره اش چی بود؟

    بیست سال گذشت و امام زمانمون غایب بود.

    بیست سال از عمر من تو غیبت گذشت!

    بقیه عمرم میرسه به زمان ظهور؟ یا که نه!؟ نکنه عمرم کفاف نده؟

    بعد با خودم میگفتم پاییز کجای کاری! همین الآن آقا ظهور کنن مطمئنی از یاراشونی؟ مطمئنی دلت حق پذیره؟ مطمئنی دشمنی نمیکنی؟

    خودمو با جایگاهی که میتونستم توش باشم مقایسه کردم! خیلی عقب بودم!

    و دلم عمیقا خواست گریه کنم!

    شاید شعاری باشه این نوشته! اما حس من بود، تو اولین روزی که بیست سالم تموم شد!

    و پا گذاشتم تو بیست و یک سالگی!

    و من تو این بیست سال و یک روز چقدر راهی که باید برم و رفتم؟!




    +دیشب تا 2 با بهار چت میکردم! بعد مدت ها همچین چت طولانی ای کردیم!

    و البته یه چت خوشحال طوری!

    انقدر نصفه شبی خندیدیم که نمیدونین! شکر خدا!



    +صااااالحه خوب مهربون و خوش ذوقم!

    تولدت مباااااااارک

    ان شاءالله تحت عنایات اهل بیت علیهم السلام سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی کنی و به خواسته ها و اهداف متعالیت برسی:)





    لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی


    (7 آبان ماه 1396-پاییز.ن)



    پی نوشت:

    پاییز یك شعر است
    یك شعر بی‌مانند
    زیباتر و بهتر
    از آنچه می‌خوانند


    پاییز، تصویری
    رؤیایی و زیباست
    مانند افسون است
    مانند یك رؤیاست

    سحر نگاه او
    جادوی ایام است
    افسونگر شهر است
    با این‌كه آرام است

    او ورد می‌خواند
    در باغ‌های زرد
    می‌آید از سمتش
    موج هوای سرد

    با برگ می‌رقصد
    با باد می‌خندد
    در بازی‌اش با برگ
    او چشم می‌بندد

    تا می‌شود پنهان
    برگ از نگاه او،
    پاییز می‌گردد
    دنبال او، هر سو

    هرچند در بازی
    هر سال، بازنده‌ست
    بسیار خوشحال است
    روی لبش خنده‌ست

    من دوست می‌دارم
    آوازهایش را
    هنگام تنهایی
    لحن صدایش را

    مانند یك كودك
    خوب و دل انگیز است
    یا بهتر از این‌ها
    «پاییز، پاییز است!»

    +ملیحه مهر پرور
    آخرین ویرایش: یکشنبه 7 آبان 1396 10:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • happy autmn پنجشنبه 4 آبان 1396 05:39 ب.ظ نظرات ()
    از روی مهر، با منِ دل‌خسته یار شو
    پاییزِ کوچه‌های دلم را بهار شو ...



    .
    #سلمان_هراتی

    #بهار_شو
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 05:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 98 1 2 3 4 5 6 7 ...