happy autmn جمعه 6 مرداد 1396 04:39 ب.ظ نظرات ()
یا من هو موصوف بلا شبیه


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1206381/sortme.jpg



سلااااام

+دیروز رفتیم سورتمه تهران.. با بچه های ا.ا
نمیدونم تا حالا رفتین یا نه! اما سوتمه دوتا اهرم داره باید به سمت پایین نگه داریمش تا بره. اگه به سمت بالا باشه ترمز میکنه.
این عکس رو در حالی که داشت از شیب زیادی به سمت بالا میرفت در حالی که یه دستم اهرم رو گرفته بود که بره، و یه دستم دوربین بود گرفتم!
دومین بار بود سورتمه سوار میشدم.
اینبار آبجی کوچکترم رو هم با خودم برده بودم.
خیلی خوب بود و بسیار زیاد خوش گذشت! بعد مدتها یه اردو انقد بهم کیف داد!
دلم خواست با بهار دوباره به عنوان دوتا دانش آموز بریم اردو! نه اون مربی و من دانش آموز! چون الان میریم هم دائم کار داره!



+بعد سورتمه رفتیم سافاری.
اون هم بسی جذاب بود. قرار شد با امپراطور گروه آخر بریم. من و امپراطور و سه تا از بچه های دیگه رفتیم.
امپراطور میگفت پاییز من میترسم! به اعتبار تو اومدم ها! تو جلو وایسا!
منم رفتم جلو! 5 تایی دست همو گرفتیم و راه افتادیم. تاریک تاریک بود.
من از تاریکی نمیترسم تقریبا. هرچند تاریکی تو جایی که ممکنه یهو کنارت روشن شه و یه جنازه خونی بیاد جلو ترسناکه!
اما انقدر تا به هرجایی میرسیدیم امپراطور دستمو فشار میداد و جیغ میکشید که حتی قلبم هم فرصت نمیکرد از ترس تند تند بزنه! و میخندیدم!!
یه جایی سالن آیینه بود. آیینه هاش نوع خاصی بود. احتمالا محدب بود و تنظیم خاصی داشت که خودمون و توش نشون نمیداد. یه حس عجیبی بود. خصوصا برای من که نفر اول بودم و باید گروه و هدایت میکردم. هی میخوردم به آیینه ها! دستمو بردم جلو و با لمس کردن دیواره ها راه و پیدا میکردم و گروه و میکشیدم!
امپراطور میگه پاییز همچین میره انگار داره تو کوچه شون قدم میزنه! و من باز میخندیدم!
ایستگاه آخر، یه مرده گریم شده اره برقی روشن کرد و افتاد دنبالمون! اون تنها جایی بود که پا گذاشتم به دویدن و فرار کردم!!
کفش امپراطور میخورد به پشت کفشم، بیشتر هل میشدم برای دویدن!
اومدیم بیرون، زهرا و بقیه گروه نشسته بودن تو سایه نفسشون جا بیاد!
منم همش میخندیدم و میگفتم میخوام دوباره برم! ایندفعه نتونستم دقیق ببینم!
و امپراطور اینطوری نگاهم میکرد:
من
امپراطور یکی از مربی هامونه که به خاطر شباهت اسمی این لقب رو دادیم بهش.





+بعد سینما 6 بعدی!
باز هم منو امپراطور آخرین گروه بودیم. معصومه هم با ما اومد.
من صندلی اول بودم امپراطور کنار من معصومه کنار اون دوتا از بچه ها کنار معصومه.
اسم دیگه این سینما، سینما پروازه.
واسه ما فیلممون موتور بود. عینک هامون و زدیم و پله ها از جلوی پامون کنار رفت، موتور بازی شروع شد و صندلی ها شروع کردن به تکون خوردن!
یه تیکه هایی که موتورمون میخواست تصادف کن همچین جیغ میکشیدیم !




+آخرشم رفتیم جمیعا نشستیم رو چمن تو سایه. پانتومیم بازی کردیم و چند تا بازی گروهی دیگه!
موقع نماز یه جای صاف پیداکردیم دوتا دوتا نماز میخوندیم. نمازخونه اش بسته بود و دوتا مهر داشتیم.



خییییلی اردوی خوبی بود. برگشتنی وایساده بودم وسط مینی بوس با بچه ها شعرای حامد زمانی و شعرای بچگانه میخوندیم
یکی از بچه ها میگه با این که فارغ التحصیلی چقد پایه ای!
من



+بعدشم با خواهرم رفتیم جشن حضرت معصومه. اخرش که مولودی میخوندن منو فاطمه محمود رفته بودیم اون جلو. چند تا دیگه از بچه ها هم بودن. به سبک مولودی دست میزدیم دیگران هم شبیه ما دست میزدن!
بعدم شکلات پرت کردیم و گل پر پر کردیم ریختیم سر مردم.
مهمان ویژه برنامه هم خادم های امام رضا.علیه السلام. بودن. پرچم آقا رو آوردن متبرک کردیم خودمون رو. به عنوان هدیه هم به هرکدوممون نمک تبرک دادن.



لحظاتتون پرازیادخدا.علی علی

(6مرداد96-پاییز.ن)