happy autmn پنجشنبه 13 مهر 1396 11:32 ب.ظ نظرات ()
یا من ملک فقدر


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/DSC_0157.jpg


امروز از اون روز هاییه که ذهنم داره منفجر میشه!

به شدت دلم میخواد بنویسم! ولی نوشتنم نمیاد!

دلم میخواد شعر بگم، داستان کوتاه بنویسم یا داستان بلند! و هیچ ایده ای به ذهنم نمیرسه!

شاید باید مثل بعضی وقتها، انگشت هامو رو دکمه های کیبورد تاب بدم، خودشون راهشون رو پیدا کنن و متن خاص خودشون رو تایپ!

اما اینطوری به یه متن هدفدار نمیرسم!

حتی دلم نوشتن داستان بچگانه میخواد!

ایده ای تو ذهنم نیست انگار.

گاهی حس میکنم من نویسنده خیلی توانایی هستم! و گاهی حس میکنم انقدر در نویسندگی بی استعدادم که هر چه زود تر باید بی خیالش بشم و به نوشتن خاطراتم بسنده کنم!

بعضی وقتها حس میکنم ممکنه در آینده شاعر خوبی بشم و بعضی وقتها عمیقا حس میکنم که هر شعری نوشتم، جز بازی با کلمات هیچی نبوده!

وای که دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار از این حس ها!

الآن همه این حس های ضد و نقیض رو همزمان با هم در سرم گنجاندم، تو آینه که نگاه میکنم متوجه نمیشم چطور همشون با هم توی سر من جا میشن!

و پاسخ کاملا معلومه!

چون از انگشت هام نصف حرف هام بیرون میزنه و تایپ یا نوشته میشه!

همینه که انقدر دفتر های مختلف دارم!

یک دفتر دارم به اسم نامه های من به بابا لنگ  دراز ، پره از نامه های تخیلی برای شخصیتی خیالی

یک سررسید دارم که متن های ادبی و حس های لحظه ای مو بدون هیچ توضیحی توش مینویسم

یک دفتر خاطرات و یک دفتر داستان

ایده ای نیست...

شاید انقدر که گیج شده ام فقط باید بروم بخوابم و همه این فکر ها را با خودم به دنیای خواب ببرم!! حتما.....





یاعلی

13 مهر
پاییز سردرگم
شبی با رنگ های ابر و بادی آبی و بنفش و صورتی!



پی نوشت:

من:دلم میخواد بنویسم، اما هیچی به ذهنم نمیرسه!
او: (هیچ چیز نمیگوید و از اتاق خارج میشود! )
من:



پی نوشت دو: همین الآن که چند دقیقه ای از ارسال این پست گذشته و دارم ویرایشش میکنم، چند تا از داستان های کوتاه قدیمیمو خوندم

وای خدای من

افتضاااااااااااح بودن

فکر میکنم من هرگز نباید هیچ داستانی بنویسم! حتما شخصیت های این داستان ها دارن گریه میکنن که اینجوری نوشتمشون!