happy autmn یکشنبه 28 آبان 1396 01:21 ب.ظ نظرات ()
یا ضامن


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/20171116_122024.jpg




سلاااااااااااااااااااااااام :)

امروز "غرور و تعصب " رو تموم کردم . خیلی خوب بود.

یک عدد رمان کلاسیک و ارزشمند.

از خوندن حال و هوای رمان لذت میبردم، عقاید و رسم و رسوماتشون هم برام جالب بود.

شخصیت های رمان ملموس و قابل درک بودند. کل رمانش هم صفر یا صدی نبود!

اگر کسی خوبی هایی داشت، بدی هایی هم داشت! و رمان پر نشده بود از آدم های خیلی بد و خیلی خوب!

آدم های به نسبت بدشون هم قابل درک بودند. یعنی در اطرافمون هم همچین آدم هایی رو شاید ببینیم!

دید آدم رو به برخورد هایی که خوش میکنه تغییر میداد تا حدودی.

میخوندمش یاد آداب اجتماعی میفتادم...

دارسی و الیزابت و جین از شخصیت های محبوبم بودن. آقا و خانم گاردینر رو هم دوست داشتم!

کتابش به نسبت فیلمش جزئیات رو بهتر به تصویر کشده بود و کل داستان ملموس تر بود.

خلاصه که از قلم " جین آستین" بسیار خوشم اومد....

کتابی که من خوندم ترجمه اش از آقای: کیوان عبیدی آشتیانی بود.

ترجمه روان و قشنگی بود. طراحی جلد عالی بود. فصل بندی هم مناسب بود.



+رفته بودیم تعطیلات رو سفر. خیلی خوش گذشت:) جای شما خالی...



+آقا یه خونه ای، که چند تا خونه با خونه داییم اینا فاصله داشت، تو حیاطشون یه سگ سیاه وحشتناک  و بزرگ داشتن، که هرکس میرفت جلوی خونشون سگه شدید هاپ هاپ میکرد و خودشو میکوبوند به دروازه!

من و خواهرام مسابقه گذاشتیم بریم جلوی دروازه هه، سگه که پارس کرد هرکس زودتر ترسید باخته، باید برای بقیه یه نوع بیسکوییت کاکائویی ( که فکر کنم اسمش بای کیت بود) بخره

قبلش هم پرس و جو کرده بودیم، گفته بودن صاحب های این خونه هه نیستن،

رفتیم جلوی خونشون، سگه صداش در نیومد. سر و صدا ایجاد کردیم یکم، باز هم هیچ صدایی در نیاورد! متوجه شدیم سگه اصلا خونه نیست! چون اگر بسته بود از زیر در مشخص بود (دقیقا جلوی در میبستنش )

آبجیم میگفت من اگر تیکه پاره شم هم وا میسم تا واسم بای کیت بخرین!

آخرم که سگه نبود با کلی خنده برگشتیم خونه! اسم سگه رو گذاشته بودیم بای کیت! یکی دیگه از خواهرام میگفت:« مسئله این نیست که بای کیت خونه نبود! مسئله اینجاست که کجاست! نکنه تو خیابون در حال گشت و گذار باشه!؟ »

 آخرم همینطوری رفتیم بای کیت بخریم ، بدون پیروزی هیچکدوممون! مغازه داره شنید "وایتکس! " میگه بله وایتکس داریم!

نزدیک بود وایتکس بده به خوردمون!

دوباره اسمشو گفتیم گفتش نه تموم کردم!

پاشدیم کلی پیاده رفتیم تا یه قنادی. آقا صاحب این قنادی فامیل خیلی دور ماست! من میشناختمش، فکر نمیکردم اون هم مارو بشناسه!

وارد شدم بدون هیچ احوالپرسی گفتم " سلام. بای کیت دارین؟»

مغازه داره خنده اش گرفته بود! گفت سلام! خوب هستین؟! خانواده خوب هستن؟! مادر و پدر و ...»

انقدر خجالت کشیدم!! البته اون هم بای کیت نداشت! (اسمش رو هم نشنیده بود البته!)

آخر سر هم به جای بای کیت تک تک خریدیم!

من هم عاشق تک تک!

تو راه دعا میکردم همه از تک تک بدشون بیاد همشو خودم بخورم!

تقریبا همه هم دوست داشتن!

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/403/1207697/20171118_143839.jpg

به بابام تعارف کردم تک تک و. گفت نگه دار تو ماشین میخورم. گفتم ینی خودم بخورم؟!

بابام:

هیچی دیگه منم نگهش داشتم تو ماشین، دادم بهشون، نخوردن خودمون خوردیم آخرش!

دیگه انقدر تک تک خوردم فعلا اشباع التک تک ام!



+یه روز دیگه با خواهر کوچیک ترم رفتیم مزار، رفتنی همین سگه (بای کیت ) خواب بود.

برگشتنی از جلوی خونه هه میخواستیم رد شیم خواهرم پاشو یکم محکم تر گذاشت زمین. سگه شروووع کرد هاپ هاپ کردن و خودشو کوبوندن به دروازه آهنی!

خواهرم پا گذاشت به فراااار

من همینطور که میدویدم خندم گرفته بود نمیتونستم درست بدوم! فقط دعا دعا میکردم کسی تو خیابون مارو با این وضعیت نبینه! قبل رسیدن به دروازه هه داشتیم چیپس میخوردیم، یه دستم چیپس بود، با یه دستم چادرم و محکم گرفته بودم ، کفشم هم یکم پاشنه داشت نمیتونستم تند بدوم، همینطور هم میخندیدم! دیگه خودتون تصور کنین چه اوضاع داغانی بود!




لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(28 آبان 96 - پاییز.ن)