happy autmn چهارشنبه 22 آذر 1396 10:14 ب.ظ نظرات ()
یا ناهی


عکس و تصویر با دوست پریشانم و بی دوست پریشان.... #حجاب




سلااااااام


+چقدر دردناکه یک روزی، چهارشنبه باشه، اما صورتی کمرنگ و قشنگ نباشه
نه از اون صورتی های کمرنگی که از شدت کمرنگی معلوم نیست ها!
یه کمرنگِ قشنگ!
به هر حال که امروز یسه صورتی قشنگ نبود.
اولش با یه بنفش بادمجونی شروع شد به خاطر بی حالی ونفرت از یه موضوعی
بعد هم کم کم به نارنجی و اخرایی خیلی خوشگلی تغییر رنگ داد
از یازده تا دوازده یک رنگ آبی خیییییلی کمرنگ بود.یک رنگ سرد. آخراش کم کم پررنگ تر شد اما باز هم از اون رنگ آبی بی جون کامل در نیومد!
اگر یه جوری متوجهع میشدم که استاد جان از من ناراحت نیست، رنگ آبی به این کمرنگی، خوشرنگ تر میشد، و میشد بارها به این ساعت تاریخ فکر کرد!
اما حالا که انقدر کمرنگه، انگار خوندن خاطراتی که تو این ساعت نوشته شد ، چشممو درد میاره!
وقتی هم عذر خواهی کردم، نگفت چرا و نه گفت این چه حرفیه یا هر چیزی که نشون بده ناراحت نیست!
فقط گفت خواهش میکنم، و خییییییلی سریع پله ها رو رفت پایین!
و من عجیب حس یه دختر بچه راهنمایی و دارم که عاشق معلمش شدهو معلمش از دستش ناراحته!



+روز خسته ای بود به طور کلی.


+از مقاله بدم بدم بدم می آید


+فکر میکنم و فکر و فکر! فایده ای نداره که...


+امروز خاطرات  ازدواج شیما رو شنیدیم. چه قشنگ بود :)
زندگی مومنانه و جهادی ای دارن به نظرم. شیما دو روزه که تاریخ مستطاب آمریکا رو بهم معرفی کرده.
کتابشو داریم! گذاشتمش تو لیست کتابایی که میخوام بخونم، هنوز تموم نشدن کتابای قبلی.
شروعش کنم سرعت پیش رفتن همشون کند میشه!


+دیروز جمیعا یه فیلم تخیلی دیدیم. جالب بود. بگم اسمشو نمیدونم خنده تون میگیره!
بعد زدیم شبکه نسیم، یک عدد اهنگ گذاشته بودن که قشنگ مناسب مجلس عروسی!!
من شرو کردم جیغ جیغ : آ آ آآآآ
دستمو گذاشته بودم رو گوشم تا برسم به کنترل و کانال و عوض کنم!
به شوخی مثل انسان های اولیه جیغ جیغ میکردم و میدویدم سمت کنترل!
آبجیم غش کرده بود از خنده!



+عکس بالا رو میبینم حس قشنگی بهم دست میده :)
یاد عکسای زهرا سادات خودمون میفتم.
زهرا سادات رو هم خیلی دوست دارم این روزها!



+امروز به گمونم فاطمه سادات هم ازم ناراحت بود. که البته دلیلشو متوجه نشدم!



+یکی دیگه از استاد جان ها زنگ زده بود بهم. از صحبت کردن باهاش آنچنان ذوق زده شدم که....


+حس بدی دارم از اینکه کلاس حفظ رو میرم، اما درست و حسابی براش تلاش نمیکنم!!
هرچی بپرسن بلد نیستم! اصلا درست حفظ نکردم!!!
دلم میخواست میرفتم یه جای دیگه که سختگیر تر باشسن! شاید بهتر باشه!



+امروز باشگاه نرفتم! جلسه قبل باشگاه انقدر خوش گذشته بود و نرمش ها انقدر بدنمون رو گرم کرده بود بدون سختی 180 مینشستیم!
امروز که نرفتم دلم یه جوری شد! دلم تنگ شد برای باشگاه. برای سارا، برای خنده یگانه....



+گفتم کتاب بعدی جین آستین رو شروع کردم؟!
میدونین؟! کتاب های جین آستین به نوعی فرهنگ غرب رو نشون میده تو زمان این نویسنده.
خیلی متفاوت بوده با الآن. ارزش ها، معیار ها، همه چیز!
چقدر همه چیز خوب تر بود!



+دلم میخواد کتاب "زایو" رو بخرم! کتاب علمی تخیلی ایرانی.... جیییییییغ
چقر منتظر این بودم که یک کتاب خوب علمی تخیلی ایرانی بخونم! نمیدونم زایو اونقدر خوب هست یا نه! تعریفشو زیاد شنیدم.



+ینی امان از تنبلی و بی حالی....
ینی حوصله ندارم هیچ کاری بکنم، مرگ اینکه مجبور شم! یا کاری که میخوام انجام بدم رو خیلی دوست داشته باشم.
استاد جان میگفت اگر انگیزه قوی داشته باشی و دغدغه ات باشه تنبلی نمیکنی.
آری همینطور است....خجالت داره واقعا! که چرا بعضی چیزها دغدغه نیست برای من!؟ برای یک جوون ایرانی؟ واقعا که....
باید خودمو بسازم ها.... دغدغه..... دغدغه.....




عمه: دستت چی شده محیا جون؟!
محیا: خورد به گاز تو!
ما:

ای جانم! خواهر زاده داشتن چه مزه ای میده!
یه توضیحی بدم در مورد مکالمه: عمه مون دست محیا رو گاز گرفت به شوخی. بعد هم ازش این رو پرسید .....




+آخه چی میشد من به چهار تا آرزویی که الآن تو سرمه میرسیدم؟!
برم نقاشی شو بکشم.بهش فکر کنم و اینا.... بلکه قانون راز و جذب و اینا کارآمد بشه!



+خواهر کوچولو جان امروز رفته بود اردو. برام دستبند خرید:)




خیلی حرف زدم. ببخشید!


شبتون پرازیادخدا. علی علی

(22 آذر 96 - پاییز.ن)