happy autmn جمعه 8 دی 1396 11:51 ق.ظ نظرات ()
یا معین الضعفاء


در فرجه ها به سر میبریم و کو پاییزی که درس بخواند؟
کو پاییزی که بکوبد در سر خودش بگوید چجوری اینها را بخوانم؟!




نه نه...........میخونم... تصمیم گرفتم بخونم. دیگه یه روز باید به خودم استراحت میدادم که! نه؟!



+دیروز مهمون بودیم خونه خواهر خانوم :)
ما و دایی اینا.
خیلی خوش گذشت.
همه چی هم خیلی خوشمزه بود :)))
همچین در مورد خوشمزگی حرف میزنم انگار همه چی یه طرف غذا هم یه طرف!
که البته صحیح است!
پفک هندی هم خوردیم :)
انار و ژله بستنی و شکلات کاکائویی و الویه و فسنجون هم!



+موقع اذان مغرب رسیدیم خونشون. بابا جان مارو رسوندن و بالافاصله رفتن مسجد مسجدش یکم از خونه شون دور بود.
دیگه مامان جان و من هم تصمیم گرفتیم بریم مسجد! اما چون بابا جان رفته بودن و مسیر مسجدی که میخواستن برن و بلد نبودیم رفتیم مسجد نزدیک تر که میشناختیمش :)
نماز رو خوندیم . مراسم ختم یه بنده خدایی بود. حلوا و خرما و اینا دادن. فاتحه خوندیم و بعد از نماز هم رفتیم.
بابا جان زنگ زدن گفتن میخوان یه چیزی بخرن برای خواهر جان اینا :)
ماهم گفتیم پس ما هم میایم! قرار گذاشتیم سر بازارچه. من و مامان رفتیم تا بازارچه، کنار یه درخت وایسادیم. درخته 4 شاخه بزرگ داشت! به بابا میگیم ما کنار درخت 4 شاخه ایم!
اول فکر کردن شوخی میکنیم.بعد دنبال درخته گشتن دیدن واقعا درخته 4 شاخه است!
بعدشم رفتیم که یه چی بخریم همینطور کلی پیاده روی کردیم.
آقا تازگی هر جا میخواستیم بریم من پالتو یا کاپشن میپوشیدم. دم خونه سوار ماشین میشدیم دم جایی که میخواستم برم پیاده میشدیم!
دیشب گفتم پالتو نپوشم
انقدر راه رفتیم یخ کردم!
اما حس بسی جالبی داشت این سرمای آشنای دوست داشتنی :)



+کنار یه مغازه وایساده بودیم. به بابا گفتم پفک هندی بخریم؟ گفتن باشه. منتظر بودیم مغازه داره سرش خلوت شه بیاد کار مارو راه بندازه.
دونه دونه پفک های خشک و میگرفتم میگفتم خدا کنه اینو بده به ما...
اینم خوشگله اینم بده
اینو نده این خوشگل نیست!

بابام گفت دست نزن!
گفتم بااااشه.
مثل بچه های کچولو یه دفعه پفکی که دستم بودو انداختم تو ظرفش!
انگار  بابام گفته میزنمت اگه دست بزنی
انقدر این کارم ضااایه بود (حرف زدن با پفک ها و بعدم برخورد این مدلی! ) که اگه یه نفر کارامو میدید ححتما فک میکرد این دختره دیوونه اس
دیگه مکان رو ترک کردم و در افق محو شدم!
رفتم پیش مامانم انقدر میخندیدم نمیتونستم توضیح بدم چی شده!




+برا خودم روزنامه خریدم :)
انقدر حس خوبی بهم میده روزنامه خوندن.... دوس دوس :)


+آقا یکدفعه رسیدیم به راستای لوستر فروش ها. همینطور قدم میزدیم که مامانم از یه لوستری خوششون اومد.
رفتیم داخل مغازه همینطوری بپرسیم چنده.
پرسیدن همانا و سر صحبت باز شدن همانا...
بابا و آقای فروشنده کلی حرف زدن. آخر سر هم لوستره رو خریدن
ینی وقتی اومده بودیم از مغازه بیرون همینطوری میخندیدیم که چه یهویی لوستر خریدیم!!!



+وای وای بچه ها! شعبده بازی های این روزامو بگم!!!
تو خونه ، از تو کیف پولم کارت مترو مو در آوردم. گفتم اینو میبینین؟! میذارمش این تو...
گذاشتم تو جیب کیف پولم. به آبجیم گفتم:بیا اینجا!
اومد. دست کردم تو جیب سوئی شرتش کارت مترو رو در آوردم!
همه غش کرده بودن از خنده!
ماجرا از این قرار بود که کارت مترو هامون عین هم بود....
اینو با آبجیم برنامه ریزی کرده بودیم که واسه مامان و بابا اجرا کنیم یکم بخندیم.
بعد رفتیم خونه اون یکی آبجی دیشب.
یه بسته از این شکلات های مغز آجیل دار (!!) داد به من و معصومه.
معصومه یه دیقه رفت یه کاری انجام بده. من چند تا از این شکلاتا رو گذاشتم توی چادرم.
اومد کنارم نشست بسته  شکلاتا رو دادم بهش. یواشکی یکی از شکلاتا رو از تو چادرم در آوردم به معصومه نگاه کردم شروع کردم به خوردن!
گفت عه...چطوری گرفتیش؟
منم خندیدم.
بعدی رو هم حواسش که نبود از چادرم در آوردم. بعدی و بعدی رو هم!
دیگه داشت شاخ در میاورد!
همه غش کرده بودن از خنده! گفت بلند شو چادرتو تکون بده! منم اون یه دونه شکلاتی که هنوز تو چادرم مونده یود گرفتم تو دستم جوری که معلوم نباشه، بلد شدم
هر چی دید شکلاتی پیدا نکرد! منم دوباره نشستم. چند لحظه بعد آخرین شکلات و در اوردم و شروع کردم به خوردن....
همه
معصومه





+رفتم کتابخونه کلی کتاب جذاب طوری گرفتم.
تصمیم دارم دی ماه که تموم شد عکس همه کتابایی که تو دی خوندم و بذارم کنار هم. جالبه به نظرم.



+دوستان کتاب تاریخ مستطاب آمریکا. فوق الآده قشنگه و توصیه میشه حتتتتما بخونین!
زبان رسا و گویا و طنز
کاریکاتور های فوق العاده.
حتتتتما بخونین! اطلاعاتش خییییییییییییلی مفیده!




+پست قبلی مو که فقط ازش عکس مونده میهن بلاگ اینطوریش کرد
بی ادب کل متنمو پروند!
کلی شعر و نهج البلاغه نوشته بودم براتون!
کلی خاطره قشنگ نوشته بودم!



+همین!

کلی حرف زدم اینبار !


لحظاتتون پرازیاد خدا. علی علی

(8 دی 96-پاییز.ن)


تک بیت :

آواره نه! درحسرت دیدارتو بی ‌شک

 ویرانه‌ی ویرانه‌‌ی ویرانه‌ترینم



پ.ن:

فتنه خاموش شد اما....
نهم دی باقی ست!