happy autmn سه شنبه 29 اسفند 1396 12:48 ق.ظ نظرات ()
یا کریم الصفح

زهرای جان از راهیان برگشت. سرمای شدید هم خورده :( عکساشو فرستاد برام. 
چقدر دلم تنگ شده بود براش... 


یکدفعه ای این روزها انقد کار کردم که اصلا اُوِر دوز طوری:)))
امروزم مهمون داشتیم. غذا پختم حتی :))


فک کنم امشب قسمت آخر پاستا بود. اینطور ننوشته بود البته... اما خیلی همه چی شاد و خوش و خرم شد :) چقد دوس داشتم این قسمتشو....


دلم میخواد چند تا عکس دیگه هم از ۹۶ عزیزم چاپ کنم:) جان جان :)


آلبوم دیدن با دیگران و خیلی دوس دارم. یادم باشه اگ لیلی جانمان خواست عید دیدنی بیاد خونمون آلبوم هم بیارم ببینیم. بهار همه عکسامو دیگه هزار بار دیده:))

من تو آلبومم از ی طرفش شروع کردم ب گذاشتن عکسام با دوستام. از اون طرف عکس های خانوادگی و فامیلی...
جالب میدونین کجاست؟؟ تو قسمتی ک عکسای دوستانه مونه از ی صفحه ای ب بعد تقریبا تو همه صفحه ها عکس بهار هم هست ؛)
الان بخوام چاپ کنم تو خیلی عکسام نیست... چ دلگیر....
اما خب. روزگاره دیگه. باید قوی شم و خودمو وفق بدم با شرایط سخت 


لحظاتتون پر ازیاد خدا . علی علی
(۲۸ اسفند ۹۶ . پاییز.ن)

پی نوشت:
مکالمه:

خواهر جان: فردا مگه اول نیست؟
من: نه. ۲۹ امه...
خواهر جان: پس چطوری ساعت ۷ سال تموم میشه؟؟؟


:)))