happy autmn جمعه 4 خرداد 1397 08:12 ب.ظ نظرات ()
یا من عِلمُهُ سابِق



عکس و تصویر


دیشب خونه عمه اینا مهمون بودیم.
لحظات جالبی هم بود. اما از اون خاطرات خاص نبود!
چقدر دلم میخواد یکی از مدرسه هایی که رفتیم افطاری دعوتمون کنه!
فک کن مثلا مدرسه راهنماییم!
خیلی کِیف میده!
تازه اگه بچه های قدیمی زیادی بیان که بهتر!


اگر خانم "خ" هم افطاری بده کلی عالیه!
امروز ب ف سین میگم فک کن افطاری بدن! چه خوب میشه!
میگه چه انتظاراتی داریا.


چراع؟! عجیب نیست افطاری بدن که!




امروز برایش یک عدد شازده کوچولو کشیدم....
هرچند اونقدر که دوست داشتم خوشگل نشد
خب دیگه کاریش نمیشه کرد! همان چیزی بود ک در توان داشتم!




بعضی وقتها حس میکنم یک کتابخونه ای ام برای خودم! بااینکه خیلی کتاب ندارم!
تو کلاس که دونه دونه بچه ها ازم کتاب میخوان!
دیشب دختر عموم میگه من کتاب میخوام! کِی دعوتمون میکنین بیام خونتون کتاب قشنگ بگیرم ازت؟!بابا رویای نیمه شب رو گرفته بود. کوتاه بود. زود خوندم تموم شد!
من:


خوشحال میشم البته که میتونم کتاب بدم بهشون.
اما از اون طرف، خیلی وقتها مجبور میشم ناامیدشون کنم ! چون کتاب هایی که میخوان رو ندارم!



رمان "برکت" رو تا صفحه 262 خوندم فعلا.
فکر میکنم همین امروز فردا تموم میشه ان شاءالله!



دلم میخواد درمورد ساده زیستی بیشتر مطالعه کنم و بدونم!
به نظر شما ساده زیستی ینی چی؟! واسه چی لازمه؟!
تو پست بعد نظراتمو در موردش مینویسم ان شاءالله.


لحظاتتون پرازیادخدا. علی علی

(4اردیبهشت 97 . پاییز.ن)


پی نوشت:
اینجا اذانه تقریبا. التماس دعا :)
بریم افطار :))