flower4ever
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
شنبه 12 خرداد 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا من امرُهُ غالب


آقا یک عدد داستانک نوشتم، به نظرم قوی نشد زیاد!
بروید ادامه مطلب!

با دید یکم مهربون طور تر بخونین!
داستانک نوشتن بلد نیستم خب!







کلی در ذهنم مقدمه میچینم....
وقتی دیدمش چه بگویم؟! چه پوشیده؟ چه برخوردی میکند؟ من باید چه برخوردی بکنم؟
شمار روز ها را گم کرده ام! فقط میدانم دقیقا هشت روز است که ندیدمش.
در راهرو بین کلاس هامان ایستادم و مثلا بُرد را مطالعه میکنم...مطالعه کردنی!
بوی عطرش زودتر از خودش میرسد... هرچه رشته بودم پنبه کرد! یادم رفت چه باید میگفتم؟!


مرا جلوی بُرد دید. جلو آمد و احوالپرسی صمیمی و با لبخندی کرد.
جوابش را میدادم و نمیدانستم دقیقا چه میگویم! انگار کلمات خودشان از دهانم میپریدند بیرون!
تمام که شد آن احوالپرسی کذایی رفت.... هیچ کدام از حرف هایی که میخواستم بزنم را نزده بودم.
صدایش کردم، به سمتم برگشت. فقط گفتم:« دلم برات تنگ شده بود.»
حتی نتوانستم لبخند بزنم!
با آن لحنی که من این را گفته بودم، دل خودم برای خودم سوخت!
عمیق نگاهم کرد. از آن نگاه ها که انگار صورتم را نمیبیند!  دارد دل مرا نگاه میکند ببیند واقعا تنگ شده یا نه!
بعد از چند ثانیه لبخند زد و گفت:« فعلا...»


هیچ وقت جواب درستی نمیداد به این جمله!
هربار کلی با خودم کلنجار میرفتم که به قولِ قیصر جان: چه کنم، حرف دلم را بزنم یا نزنم؟!
و او آخرش یا بحث را عوض میکرد، یا با یک "فعلا" جمع و جورش میکرد....



***


دو روز بعد باز دیدمش.
مرا که دید یکدفعه پا تند کرد به سمتم.
دلم میخواست فرار کنم! منِ خجالتی و اویی که به سرعت می آمد! این حجم از هُل شدن غیر قابل توصیف بود.
گفت:« دلم برات تنگ شده بود...»
به زحمت خودم را کنترل کردم که دهانم باز نماند!
گفت:« تاحالا بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟»
قلبم میزد؟ نمیزد؟ تند؟ کند؟ اصلا من قلب داشتم؟!
گفت:« گفتن این جمله ها، مسئولیت میاره! حواست هست که در مقابلم مسئولی؟ »
سرش را پایین انداخت. چند ثانیه بعد بالا آورد و در چشم هایم خیره شد. لایه ای اشک مردمک های عسلی اش را پوشانده بود
گفت:« میشه کم نیاری؟ میشه قبول کنی مسئولیت این جمله هایی که گفتی رو؟»
تابِ نگاه کردن به چشم هایش را نداشتم. سرم را پایین انداختم.
گفت:«نگاهم کن...»
اصلا صدایِ او، مثل دستی نامرئی بود که زیر چانه ام میرفت و سرم را بالا می آورد.
نگاهش کردم. گفت:« من، در مقابل تو مسئولم...تو من رو مثلِ روباهِ شازده کوچولو، رام کردی.... مسئولیت پذیر باش...»
باز لبخند زد، و رفت......




حالا، من خوشحال ترین مسئول، در سراسر جهانم!



نوع مطلب : متن های زیبا، 
برچسب ها : داستانک، احساسی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 خرداد 1397 04:05 ق.ظ
میم ژ کیه؟ من میم سین هستم

الانم دنبال مخاطبشم
happy autmnژیگورتات مان است :)))


+گشتم نبود نگرد نیست!
چهارشنبه 16 خرداد 1397 05:06 ق.ظ
یه امصا میدے خانوم پاییز نون ؟

میزند پس کله اش و می گوید : چ خوب نوشتی پاییز^_^

واقعا به دلم نشست بدون اغراق

فقط حیف دانشگاهتون تفکیک جنسیتیه



happy autmnتو کتک میخای خانم مریم ژ ؟
مرسییی از اینهمه تعریف!

+دیوونه
ینی مطمئنم اگ تفکیک نبودیم الان میخواستی دنبال مخاطبش بگردی. مطمئن ها....
سه شنبه 15 خرداد 1397 11:56 ب.ظ
خییییییلی قشنگ بود
happy autmnمچکرمممم
سه شنبه 15 خرداد 1397 10:04 ب.ظ
خییییلی دوسش داشتم پاییز
خیلی خوب بود نویسنده من
بیو بغلم
راسی سلام
ایقد ذوق کردم یادم رف سلام کنم
happy autmnواییی زهرا سلام!
دلم تنگ شده بود براااات

+عی جان!
مرسی از اینهمه تعریف!
انقدرام خوب نبود....
سه شنبه 15 خرداد 1397 09:14 ب.ظ
اوهوم پاییز جون.کلیه کلی
کاش منم این همه استعداد داشتم.حسودیم شد ها
happy autmnممنونم ترنم قشنگم!

+داری عزیزم. شروع کن به نوشتن داستانک... ذره ذره بهتر میشه!
داستانک های اولیه من در حدی داااغونن که الان خودم حاضر نیستم بخونمشون!
سه شنبه 15 خرداد 1397 02:37 ب.ظ
وااااعاااایییی خدااا
چقدر قشنگ بود
خیلی...
خیلی...
ی عالمه حس خوب داش،
این دو فند اخرم ک اوجش بود عییییجاااعنننن عیجاعن...
دلم کلی برای اینجور نوشته هات تنگ شده بود...
بیشتر بنویس خو دختر!
happy autmnوایییی ذوقت مرا بر سر ذوق آوردند همی!

ممنونم ممنونم
چشم
یکشنبه 13 خرداد 1397 07:48 ب.ظ
سلام پاییز جون.
داستان کوتاهتون خیلی قشنگ بود.موضوع جالبی داشت.ان شاءالله دفعه های بعد بهتر بنویسید.
happy autmnسلام ترنم جونم.
ممنونم عزیز دل!
ان شاءالله...امیدی هست ینی؟
یکشنبه 13 خرداد 1397 11:48 ق.ظ
پاییز چقدر خوندنی ودوست داشتنی بود.امروز حتما لینکش رو کامنت کن برا سخن سرا. حتی اگه تو قسمت نظر سنجی هم نباشه می خوننش.
happy autmnوای چقدر ذوقت رو دوس دارم مهناز... اصلا انگیزه بده است کامنتات :)
شنبه 12 خرداد 1397 04:12 ب.ظ
یه حس فوق العاده داره مسئول بودن
چقدر جمله آخرت رو دوس داشتم پاییز جانم
امیدوارم همه جوونا این مسئولیت رو تجربه کنن
happy autmnممنونم لیلا ی عزیزِ عزیزم....

+امیدوارم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


4 تا دوست بودیم .....تصمیم گرفتیم با هم وبلاگ خاطرات بزنیم!

به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
اما حالا،
فقط2 نفر به این بلاگ دسترسی داریم (پائیز،بهار) و خاطراتمون رو میذاریم....

اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم

مدیر وبلاگ : happy autmn
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :