تبلیغات
flower4ever - روزهای قدیم
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
flower4ever
سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا حلیما لا یعجل
ای بردبارِ بی شتاب


بچه هااا
رفتم خاطرات قدیمی مو خوندم تو وب.
وای که چقدر خندیدم. وای که بودن بهار چه نعمتی بود و نمیدانستیم!
و اینکه، شاید شماها یادتون نیاد! اما بهار هم یه زمانی مثل من خیلی فعال بود تو وب.
دوتایی خاطره میذاشتیم
برا هم کامنت میذاشتیم!
یه زمانی که هنوز شبکه های اجتماعی نیومده بود تو وب باهم چت میکردیم...
وای بچه ها:))))
خیلی خوب بود خوندنشون :)))



بهاااار تنگ شد دلم برات خب....



+اینکه میگن وقتی از یه اتفاق بد خیلی بگذره دیگه دردناک نیست براتون، سالها بعد برمیگردین خاطره اون روز رو میخونین و میخندین که چقد مسخره که برا همچین چیزی انقد ناراحت شدم
کاملا مزخرفه :/
من خاطرات دردناک اون موقع رو میخونم هنوز به نظرم حق داشتم که اون روز گریه کنم
والا....
تو 94 خاطره کمربند مشکی مو نوشته بودم. که تو آزمون رد شده بودم سری اول و کلی گریه و اینا.
الانم خوندمش حس کردم حق داشتم گریه کنم با اینکه الان دان 2 رو هم گرفتم!
یا جمله های تلخی که نوشتم! هنوزم برمیگردم میبینم حق داشتم که اینو نوشتم و هنوزم تلخه فلان موضوع! و اصلا هم نمیخندم سرش که چقدر بچه بودم که سر این موضوع ناراحت شدم!!



+کشف کردم که اون سالها واقعا شاد تر بودم.
کشف دردناکی بود برام.
اما خوشحالم که همچین روزهای شادی داشتم :)
خدایا باز هم روز هامو قشنگ تر کن :)

پی نوشت:
فروردین 93 نوشتم عید امسال مَلَس بود. نه ترش بود و نه شیرین. بعد یه سری خاطراتش رو نوشتم.
از همین تریبون عذر خواهی میکنم! خیلی هم عید خوبی بود :)))

پی نوشت2: وای ی پست پیدا کردم، با بهار توش چت میکردیم. انقد خنده دار بود. اونموقع هنوز این شبکه های اجتماعی انقدر فراگیر نشده بود. داشتم براش توضیح میدادم وایبر چطوری کار میکنه! میگم مث اس دادن میمونه. فقط ازت شارژ کم نمیشه... خیلی هم سرعتش بالاست.




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 تیر 1397 11:27 ب.ظ
بستگی ب این داره ک قضیه چی بوده؟
هرقضیه ای اینطوری نیس.

از ته دل ارزو دارم
روزای شاد قشنگی داشته باشی
پر از اتفاقای شیرین شیرین.

happy autmnآره البته راست میگی! شایدم شده روزایی که واسه یه چیزایی غصه خوردم و بعد خودم به خودم که غصه میخوردم خندیدم!
اما این که بعضیا واسه هرچیزی میبینن نارحتی اینجوری دلداری میدن، به نظرم این درست نیست!
شایدم وقتی سنم بالاتر بره اونا هم برام عادی بشه واقعا! سر اونا که الان میگم حق داشتم غصه بخورم، اونموقع که بزرگ تر بشم، بی بی بشم مثلا ( ) بخندم
پنجشنبه 7 تیر 1397 01:08 ب.ظ
واے این خاطره چه خوب بود
happy autmn
دوشنبه 4 تیر 1397 11:06 ق.ظ
بعضی از اتفاقات بد هزار سال هم از زمان اتفاق افتادنشون بگذره باز هم یادآوریشون برات سخته و تو فکر می کنی که اون روزها رو چه جوری تحمل کردی و مطمئنی اگه زمان به عقب برگرده شاید اون قدر قوی نباشی.
زندگیت پر از اتفاقات خوب :)
happy autmnآره واقعا! حرفت رو قبول داشتم.
بعضی وقتا هم روزای آدم انقدر خوبه که همینطور که داره میگذره، ناراحتیم از گذشتنش! میدونیم بعدا به این روزا فکر کنیم میگیم وااای دختر چه روزای خوبی داشتی!!
اون روزا خیلی خوبن. از اونا برات آرزو میکنم
چهارشنبه 30 خرداد 1397 01:40 ب.ظ
سلااام
پاییز بنظرم منظور این نیست که به خودت حق ندی گریه کرده باشی و ناراحت بوده باشی
من ی بار سر ی دوست خیییلی گریه کردم خییییییلیا چون برام مهم بود و باور نمیکردم با من اینکار رو کرده باشه ...
راسش الان غبطه میخورم که چرا برا همچین ادمی گریه کردم و اشک ریختم ... گرچه به اون موقع خودم حق میدم و هنوز هم ناراحتم ولی اصلللا اون ناراحتی اون موقع رو ندارم ... بنظرم زمان هم بعضی وقتا مث خاک سرده ... بعضی چیزا زود فراموش و سرد میشن نه اینکه از بین برن ولی خب خییییلی کمرنگ میشن ... ولی بعضی چیزا هم نه همیشههه مثل روز اولش تازس حتی خاکم بعضی وقتا سرد نیست ... مثلا مثل مرگ مادر بزرگم ..‌‌‌. به شخصه هنوز باورم نمیکنم ... حس میکنم هست ... باور نمیکنم اون همه خاک روش باشه ... از تو چه پنهون ... چند روز پیش از کلاس داشتم میرفتم پیش دکترم که ی پیرزن پیرمرد دیدم که با نوه اشون که ی دختر شاید ۵ ساله بود رو به رو شدم ... به زووور راه میرفتن و دختره کمک مادربزرگه میکرد ... هی دل دل کردم که کمک کنم یا نه که ناراحت نشن ی وقت ‌‌‌... دلو زدم به دریا ... دست مادربزرگه رو گرفته بودم و بردمشون سمت جایی که میخواستن برن ... نوه شون هی بهم میگفت خاله میشه تو اسانسور هم باهامون بیای اخه از اسانسور میترسم ...اون موقع چون واقعا حس خوبی داشتم نه ...ولی شبش که میخاستم بخابم دلم برام مامان بزرگم تنگ که نه متلاشی شد ...
happy autmnسلام زهرای خوبِ من:)

+نه. میدونی...منظور خودمم این نبود که اون دردها به همون شکل تازه میمونن
خداروشکر زمان مثل خاک سرده واقعا و خیلی هاشون دیگه الان براشون غصه نمیخوریم.
اینا رو در جواب کسایی نوشتم که بعضی وقتا که میبینن آدم نارحته، میخوان دلداری بدن میگن این چیزا که براش نارحتی که چیزی نیست! بزرگ میشی یادت میره برمیگردی این روزهاتو نگاه میکنی میگی واسه چه چیزای بیخودی غصه خوردم!
من میگم: هرچند دیگه براشون ناراحت نیستم. اما نمیگم که برا چه چیزای بیخودی غصه خوردم!


+خدا بیامرزدشون :(
منم دلم برای پدربزرگم بسیار زیاد تنگه.
سه شنبه 29 خرداد 1397 05:03 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
منم گاهی میرم و کامنتای پست های سال های قبل رو میخونم
خیلی برام لذت بخشه این کار
آدمایی که رفتن و کامنتاشون مونده

گاهی خنده گاهی گریه
البته من همیشه سعی کردم خاطرات خوب رو بخاطر داشته باشم
happy autmnسلاااام فاطمه جانم :)
وای واقعا لذت بخشه خوندن بعضیاش. و البته دردآوره بعضیای دیگه!
مخصوصا اونایی که به شدت دوست دارم بدونم الان دارن چی کار میکنن؟!

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


4 تا دوست بودیم .....تصمیم گرفتیم با هم وبلاگ خاطرات بزنیم!

به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
اما حالا،
فقط2 نفر به این بلاگ دسترسی داریم (پائیز،بهار) و خاطراتمون رو میذاریم....

اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم

مدیر وبلاگ : happy autmn
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :