happy autmn شنبه 23 تیر 1397 12:25 ب.ظ نظرات ()
یا عظیم



سلااااااااااااااااام
با کلی حس خوب رنگ روشن اکلیلی :))


+چهارشنبه پدر جان منو بردن نتیجه گروه خونی رو بگیریم.
خواهر جان هم باهامون اومد . جایی کار داشت..



+بچه ها! یه پابند هست بچه که به دنیا میاد بهش میبندن؟ که گروه خون و اینا داره؟
واسه من و داشتیم یادگاری
بعد من همیشه فکر میکردم گروه خونی ام B+ عه. چون اون رو نوشته بود بی مثبت.
بعد نتیجه گروه خونم و که از آزمایشگاه گرفتم کلی تعجب کردیم... O+ بودم!!! نگو اون که به پای بچه مینویسن گروه خونی مادرشه نه خودش



+همون چهارشنبه خواهر جان و که داشتیم میرسوندیم جایی که کار داشت، گفت امروز ما میخوایم بریم شمال...
به شکل یهوووویی طور قرار شد ماهم باهاشون بریم
هیچی دیگه! رسیدیم خونه گفتیم بار و بندیل جمع کنیم بریم شمال!
وااای که چقدر اولش غر زدم من!
که سفر یهویی این مدلی دوست ندارم
که سفر انقد کوتاه دوس ندارم
و....
اصلا آمادگی نداشتم آخه!
اما رفتیم دیگه!
و شد یکی از ماندنی ترین سفر های عمرم :))
فوق العاده بود
دلم خییییلی تنگ شده بود برای همچین حالِ خوشی :))
خیلیا!
خدایا هزار بار شکرت :)



+تو ادامه مطلب ، خاطرات شمال رو مینویسم. اگر دوست داشتین بخونین :)



لحظاتتون پر ازیاد خدا. علی علی
اول: تو راه که بودیم به ف سین پیام دادم، یادم نمیاد چی کارش داشتم!
گفت تهران نیستم.
گفتم عه. کجایی و اینا.
گفت شمالم.
کلی خندیدم و فرستادم چ جذاب. ما هم تو راه شمالیم.اگه اومدی طرفای {فلان جا} بگو بیام ببینمت.
که گفت از اینجا ها نمیان و نمیشه ببینیم همو.
همین
قبل اینکه راه بیفتیم کارمو تو "بله" بهش گفته بودم
کلی هم مسائل مختلفی که براش ذوق داشتم و گفته بودم بهش.
بعدا که آن شد به هیچ کدومم جواب نداد...
انتظار داشتن کار خوبی نیست اما وقتی یکی خیلی با ذوق بهتون پیام داده، حداقل بگید عه... پیاماتو دیر خوندم :))



دوم: من با کوهی از غرغر رفتم شمال. و باز حال نداشتم از جام بلند شم ینی!
وضعی به غایت داغون!



سوم: پنج شنبه که شب شد، با خواهرام و شوهر خواهرم و محیا رفتیم پایین بازی کنیم.
والیبال میخواستن بازی کنن.
منم به خاطر اینکه ناخونم نشکنه بازی نکردم ! عروسی بهار نزدیکه! باید ناخون داشته باشم خب ناخون مصنوعی هم که بدم میاد.
هیچی دیگه. من رفتم محیا رو تاب میدادم تو تابی که گوشه حیاطشون بستن. اونا اونطرف والیبال بازی میکردن.
بعد پیشنهاد دادم به جاش استپ هوایی بازی کنیم.
آقا استپ هوایی بازی کردیم.
اسم هایی آخر سر روی هم گذاشته بودیم که...
از کلم و کفتار و لاشخور و زامبی گرفته تا قورباغه و دماغ!
اسم منو گذاشته بودن لاشخور.
هر دفعه ام منو میگفتن میخواستم برم دنبال توپ دامادمون هم میرفت دنبال توپ!
میگم آقا سید شما که لاشخور نبودید! شما کلمید! لاشخور منم!




چهارم: از خاطرات جانبی بگذریم!
بریم روز تولد محیا!
22 تیر تولد محیا بود. یار دوساله من حالا شده سه ساله! جانم...



پنجم: به مناسبت تولدش خانواده ما، همگی و خانواده دامادمون باهم پاشدیم بریم یه جا پیک نیک.
ما گفتیم نیسان دوس داریم و اینا. کف نیسان و فرش پهن کردن، من و خواهرام و محیا و عمه محیا عقب نشستیم.
داییم و دوتا دامادامون جلو. بزرگ تر ها با ماشین ما.
از خندیدن هامون وسط راه و رفتن تو دست انداز و پرت شدن ما به هوا و دوباره کوبیده شدن مون کف نیسان نگم اصلا!
محیا میگه کجا داریم میریم؟
میگم داریم میریم عروسی فیضی شون
(پایتخت اگه دیده باشین یادتون میاد چرا فیضی شون )




ششم: کلییی تو راه این رودخونه رفتیم بالاااا تا بالاخره یه جای خیلی خوبی پیدا کردیم و فرش و زیر انداز انداختیم.
آقایون که مشغول کباب زدن شدن. ما هم نشستیم یکم میوه خوردیم. بعد با خواهرم رفتیم کنار آب. یه گوشه که دید نداشت، کفشمون و در آوردیم پامونو گذاشتیم تو آب. یخخخخ بودا :))
قرار شد بعد ناهار آب بازی کنیم.
ناهار هم خیلی چسبید و خوشمزه بود. شکر خدا.
بعد ناهار آقای میم (دامادمون، که یک بار تو خوابم بود) رفت تو آب. یه قسمتی بود یکم عمیق تر بود. رفت اونجا، نشست تو آب. بعدم رفت توش کلا!!
بعد اونم آقا سید رفت.
من و دو تا خواهرام و عمه محیا هم پاشدیم رفتیم یکم دور تر و کم عمق تر، راه رفتیم تو آب.
چقد یخ بود...
با چادر! :))
رسیدیم یه جا که عمیق بود. عمه محیا که نیومد دیگه. خودمو دو تا خواهرام دست همو گرفتیم.
تا سه میشمردیم سعی میکردیم بشینیم تو آب. تا مینشستیم از شدت یخ بودنش فقط سعی میکردیم جیغ نکشیم!!!
کلیییی آب بازی کردیم. سر تاپا خیس شدیم.
بعد میخواستم برم از آب بیرون که خشک شم، چادر و لباسام سنگیییین شده بود.
یه وضعی.
باز خوبه چادر رو داشتم!
لباسام چون خیلی خیس شده بودن بیشتر بهم میچسبیدن تا چادر. چادرمم خیس بود اماخیلی کمتر میچسبید!



هفتم: آقای میم چایی درست کرد. ما هم که تازه از آب بیرون اومده بودیم از سرما داشتیم میلرزیدیم! چایی خوردیم و اینا


هشتم: (بخش اکشن هیجانی خاطره) آقا یکدفعه همونجا که روی زیر انداز نشسته بودیم یه نفر گفت عه. گاوه داره میاد سمت ما!!
آقا میم رفت بفرستتش یه طرف دیگه. محیا و مادربزرگش(مادرِ پدرش(مادر آقای میم)) دم زیر انداز نشسته بودن و نزدیک گاوه بودن.
آقای میم که یکدفعه رفت جلو گاوه، گاوه رم کرد!!
حمله کرد یکدفعه سمتمون!
آقای میمِ قهرمان () شاخ گاوه رو گرفت که سمتمون نیاد. تو این زمان که شاخشو گرفته بود ماها فرصت کردیم به خودمون بیایم و یکم فرار کنیم.
البته بعش آرنج و پشت دست آقای میم زخمی شد و اینا....
تو این فرصت:
مادربزرگ محیا خودشو انداخت رو محیا.
پرتو رفت یه گوشه که زغالای کباب و خاموش کرده بودیم.
همه جیغ و اینا. من شروع کردم دوییییدن.
یکدفعه پریدم دوباره تو آب. گاوه دنبالم بابا میگفت بدووو پاییز پشتته!!
حالا میترسیدم بیفتم رو سنگاش! لیز بودن.
فک کن کل آب بازی ها رو من بدون کتونی ام بازی کرده بودم که خیس نشه! سخت خشک میشه آخه!! با اومدن این گاوه کاااملا خیس شد کتونی و جورابم!
حالا خدارو شکر گاوه که اومد من کفش و اینا پام بود آماده بودم!
هیچی دیگه. دویدم تا جایی که گاوه از یه ور دیگه رفت!
حالا برگشته بودم خواهرم میگفت پاییز اسپانیولی شده!
همه تا منو میدیدن میخندیدن میگفت اما دوییییدی ها
اما خدا رحم کرد واقعا!



نهم: تو راه برگشت، منی که یکم خشک شده و دوباره به خاطر گاوه خیس شد بودم میلرزیدم از سرما.
با خواهرم نشستیم کف نیسان و پتو مسافرتی پیچیدیم دور خودمون.
یکم که گرم تر شدیم و اینا اون یکی خواهرم اسپیکر روشن کرد. "دوست دارم زندگی رو" گذاشت.
بعد ماها هم باهاش میخوندیم. منم فیلم سلفی میگرفتم.
خیلی جذاب بود



دهم: یادم رفت تو قسمت اکشنِ ماجرا اینو بگم!
آقا میم همون موقع که گاوه اومد، تازه میخواست شلوار راحتی شو، با شلوار بیرونی عوض کنه(کم کم داشتیم آماده میشدیم که برگردیم.)
گاوه که اومد نتونست عوض کنه. بعد که گاوه رفت همه شروع کردیم جمع کردن وسایل و اینا.
آقای میم باز اومد شلوارشو عوض کنه، گاوه باز برگشت تا رد شه و اینا...
آخرم آقای میم شلوارشو عوض نکرد!


یازدهم: تو نیستان دفعه دوم، داماد هامونم اومدن عقب. آقای میم نشسته بود رو سقف نیسان، پلاستیک آشغالا هم دستش بود که رسیدیم به آشغالی بندازه توش.
هی همه میگفتن نیفتی حالا



دوازدهم: شب برای محیا کیک و شمع خریدن.
کیکه رو تا بیارن خونه، یه گوشه اش چسبید به جعبه و خراب شد شکلش یکم.
کیک و گذاشتن وسط. شمع و که فوت کرد، بابام به محیا میگه میدونی اگه من جای تو بودم چی کار میکردم؟
انگشتشونو فرو کردن تو کیک و خوردن. گفتن اینکارو...
محیا هم به بابا میگه: میدونی اگه من جای شما بودم چی کار میکردم؟!
همون کارِ بابا رو تکرار کرد!
بعد محیا میگفت یک دو سه، همه انگشتمونو توی کیک میبردیم و میخوردیم.
بعد یکدفعه با دست یه گوشه شو یکی کند خورد
همه با دست و چنگال، بدون تقسیم کردنِ کیکه میخوردیم همینطوری!!
کیکه شبیه باب اسفنجی بود.
آقا سید یه تیکه از چشمشو خورد. به محیا میگه چشمش و خوردم!!
محیا یه نگاه متعجب به کیکه نصفه شده میکرد یه نگاه متعجب به آقا سید.
حالا ما همه داریم کیک میخوردیم محیا همچنان با انگشت یه گوشه از خامه شو میگرفت میخورد




سیزدهم: ینی این خاطره به حدی شلخته و اینا بود فک کنم بخونینش میگید اینا دیگه چجور خانواده ای ان!
نگید اینجوری :)))



چهاردهم: خلاصه که خیلی خوش گذشت!
البته پشه ها سه بار منو نیش زدن!



پانزدهم: سه شنبه کلاس های تئوری آموزش رانندگی شروع میشه :))



تمام!