تبلیغات
flower4ever - خاطرات خوش، الحمدلله
موفق میشویم.نه فورا! ولی حتما...
flower4ever
یکشنبه 15 مهر 1397 :: نویسنده : happy autmn
یا احد


سلام :)
اوووه چقدر گذشته از آخرین پست
انقدرررر اتفاقات جذاب و دوست داشتنی افتاد تو این مدت که :)
متاسفانه انقدرم سرم شلوغ بود که وقت نشد بنشینم بنویسم اینجا!
حتی تو دفتر خاطراتی که خاطرات خوش رو مینویسم هم ننوشتم هنوز!



+امروز رفتیم تجمع اعتراض آمیز برای قرارداد FATF
جلوی مجلس.
متاسفانه رای آورد...
اما همین که ما اعتراض و مخالفتمون رو نشون دادیم و ساکت ننشستیم خودش خوب بود.



+عکسمو یه کانال خبری گذاشته بود.
یه بنر شعار مرتبط با اعتراض هم دستمه.
انقدر با بچه ها خندیدیم سرش
قیافه ام که خیلی بامزه و خشمناک افتاده
بعد امروز دیر بیدار شدم.
هل هلی لباس پوشیدم
هرررچی گشتم ساق دست مشکیم نبود!
ساق دست صورتی دستم کرده بودم.
هرکی عکسا رو میدید میگف عهههه پاییز تو هم هستی تو عکسه!
دارم باهاشون خدافظی میکنم، میگم از موضع یک عدد آدم مشهور باهاتون خدافظی میکنم! بدرود
مریم میگه خداروشکر قبل اینکه اینهمه مشهور شی امضاتو تو کتاب ها و خاطراتت رو بین درس هام دارم





+بماند که چقدر امروز با ف سین و خواهرم خندیدیم.




+به استاد کاف میگم دلتون میاد منو راه ندید یه جلسه به عنوان مهمان سر کلاستون؟!
میگه: بله که دلم میاد!
خندم گرفت! نماز داشت شروع میشد. نشد بخندیم و هیچی!
استاد رفت یه طرف من اینطرف ایستادم تا قامت ببندم.
ستاره قبل قامت بستنم گفت:« عزیزم! خیلی نارحت شدی استاد کاف اینطوری گفت؟»
بی صدا خندیدم ولی جوابی بهش ندادم و قامت بستم.
ستاره که مُعَرِف حضورتون هست؟!
صداش بلنده کلا.
بعد نماز نشسته بودیم با بچه ها دور هم صحبت میکردیم. استاد کاف داشت از کنارمون رد میشد گفت شما(به من اشاره کرد) بیا کارت دارم.
رفتم رو پله های نماز خونه باهم بالا رفتیم.
گفت:  «چطور شما دلت میاد اینهمه منو بذاری تو آمپاس ؟! به همون شکل منم دلم میاد مهمان نپذیرم!»
گفتم:  « عه. استاد من کی شما رو گذاشتم تو آمپاس؟؟»
گفت:  « حالا...»
- استاد من باید چله نماز شب بگیرم شما یکم با من مهربون باشید!
- چله بندگی بگیر! منم دعا کن!
- چقدر دلم برا این حرفاتون تنگ شده بود.
- این ها که حرفه . ان شاءالله عمل داشته باشیم همراهش. نذاشتی من یه نماز بخونم که! همش حواسم پیش تو بود.
-( وی میخندد و خجالت میکشد. اگر صورتم از آنها بود که قرمز میشد از خجالت. حتما قرمز شده بودم حتی!)

قضیه از این قرار بود که با حرف ستاره استاد فکر کرده من خیلی از این شوخی شون نارحت شده بودم :))






لحظاتتون پرازیاد خدا علی علی

(15 مهر 97 - پاییز.ن)



پ ن :
نصفِ مهر رفت که :(

پ.ن 2 :
برگا داره زرد میشه :)
امروز با ف سین داشتیم از یه جا رد میشدیم
یه برگ دیدیم خشک. سریع پامو گذاشتم روش...
من بردم




نوع مطلب : خاطره، 
برچسب ها : مریم، آی ام وری مشهور، ف سین، استاد کاف، نه به FATF، ساق دست صورتی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 مهر 1397 11:26 ق.ظ
خیلی جالب بود
happy autmn
پنجشنبه 19 مهر 1397 08:05 ب.ظ
خخخخخخ...
ولی چ حرفی زداااا :
چله بندگی بگیر! منم دعاکن...

happy autmn
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


4 تا دوست بودیم .....تصمیم گرفتیم با هم وبلاگ خاطرات بزنیم!

به خاطر متولد شدن توی 4فصل اسمامونو هم اسم فصل ها انتخاب کردیم.
اما حالا،
فقط2 نفر به این بلاگ دسترسی داریم (پائیز،بهار) و خاطراتمون رو میذاریم....

اوقات خوشی رو براتون آرزو مندیم

مدیر وبلاگ : happy autmn
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :